چطور باید فراموش کنم؟ آن روزها را؟ آن تا صبح نفس کشیدن عطر بیهمتایت را؟ آن زمزمه های زیر گوشت؟ آن خندیدن های ریزت؟ آن قلقلکی بودنت؟ آخر من چگونه اینها را فراموش کنم؟ تو هم فراموش نکردی، درست است؟ تو نیز هر شب به اینکه چگونه در بغلم میخوابیدی یا اینکه زیر گوشت حرف میزدم و قلقلکت میامد یا حتی شاید لبخند های من را فراموش نکردی، درست است؟
میدانی، از تو مطمئنم. میدانم که تو هرگز من را فراموش نمیکنی؛ اما به جایی که هستی اعتمادی ندارم. من به جایی که رفتی اعتماد ندارم. آیا در آنجا اجازهی به یاد آوردن معشوقهات را داری؟ یا باید معشوقهی جدیدی پیدا کرد؟ آیا حتی باید زندگی کاملا جدیدی شروع کرد؟ این ها را نمیدانم و از این ندانستن بسیار میترسم.
نمیدانم شاید تا حالا عاشق کس دیگری شدی یا نه؟ نمیدانم هم اکنون در حال نفس کشیدن هستی و اجازه میدهی آدم های اطرافت در هوای تو تنفس کنند؟ آخ که چقدر به همهیشان حسودی میکنم!
اگر...اگر...اگر هنوز هیچ کدام از اینها اتفاق نیفتاده باشد احتمالا امیدی هست، درست میگویم؟ اینکه در بدن کس دیگری به آغوشت برگردم و اجازه بدم روحهایمان دوباره درهم تنیده بشوند؟ اینکه دوباره زمین بخورم و تو دست های پر از خراشم را بگیری و بهم لبخند بزنی؟ اینکه روی همان تاب های پر سر و صدا بشینی و من تابت بدهم؟ یا حتی آن که اجازه بدهی خال های زندگی بعدت را با رد بوسه هایم بر روی بدنت مشخص کنم؟
دیدی! توهم با خواندن این ها امیدوار شدی و من با امیدی هزاران برابر از این چهار کلمه بر روی این کاغذ بازگشتم پیشت.
اما من، من نبودم، تو، تو نبودی و ما، ما نبودیم. فقط دو انسان بیگانه بودیم. بیگانه هایی که اولین نگاهشان از روی عشق نبود. بیگانه هایی که برای هم شعر نمیخواند، برای هم لبخند نمیزدند و در بغل هم دیگر گریه نمیکردند؛ و بیگانه هایی که ممکن است تا آخر حتی نتوانند همدیگر را پیدا کنند. یا شایدم... شاید من تنها بیگانهی اینجا هستم؟