شب واقعا عجیبه، حتی اگه بی خیال ترین فرد روی کره ی زمینم باشی، فکر و خیال و حس تنهایی بهت رحم نمیکنه. ممکنه کل روز و قوی، درحال خندیدن و خوشگذرونی سپری کرده باشی ولی همین که شب می شه حس میکنی ضعیف ترین و طفلکی ترین موجودی هستی که می تونه وجود داشته باشه، اگه عاشق باشی که دلت تنگ میشه و خاطره ها خفهت میکنن، اگرم نه که بدتر.کلی حس نیاز میاد سمتت، انگار دلت یکیو می خواد که محکم بغلش کنی و حس کنی کنارش جات امنه، حس کنی هیچ چیزی نمی تونه اذیتت کنه و کنارش حالت خوبه.نیاز پیدا می کنی تا از ته قلبت یکیو دوست داشته باشی و اونم دوستت داشته باشه. برای همینه که می گم شب واقعاً پروسه ی عجیبیه.