به تو نگاه میکنم. به تو که خوابیده ای؛ به صورت کبود و بی روحت، به رد ناخون های روی تنت، به چشم های کدر و خالیت که فرصت بستنشون رو هم نداشتی، به حوضچه ی خونی که دور بدن کثافتت به وجود اومده. به تو نگاه میکنم، به جنازه ی تو. کنار تنت زانو میزنم و چاقو رو روی زمین میذارم. توی لجنی که از رگهات بیرون کشیدم انعکاس خودم رو میبینم، انعکاس هیولای درنده ای که تو ساختیش. دست بی جون و سردت رو توی دستم میگیرم و نوازشش میکنم. روی بدنت خم میشم و چشم هات رو میبندم. به وحشتی که چند دقیقه ی قبل پرشون کرده بود فکر میکنم، میبوسمشون. موهات رو با انگشت به بازی میگیرم، موهایی که افسارت شدن تا راحت تر بین تقلاهات گلوت رو ببرم. لب هام رو میذارم روی پیشونیت و چشم هام رو میبندم و رویاهای ناکام پشت پلکم دوباره بیدار میشن. انگشتم رو روی لب های خونیت میکشم لب هایی که به التماس باز شده بودن، میبوسم. میبوسم و طعم خونت توی دهنم میپیچه و قطره های اشکم صورتت رو خیس میکنه. دستت رو میبوسم و فشارش میدم. بالاخره نجاتت دادم! کثافتی که داشت روحت رو تصاحب میکرد رو با خونت پاک کردم. دیگه همه ی درد ها و وحشت ها تموم شده عزیزم. حالا میتونی راحت بخوابی خائنِ کوچولو.