گفتم: "حالا دیگر به آنجا رسیدهام که گلهای قالی را تو میبینم، شب را تو میبینم، روی صندلی خالی اتاق تو را میبینم؛ انگار که تو در آیینهای همراه برای هر دمم باشی."
آستینهایت را تا میکنی.
گفتی: "چشمهایت آیینه است عزیزم؛ من آنجام که عشق آنجاست."
- سروین
آستینهایت را تا میکنی.
گفتی: "چشمهایت آیینه است عزیزم؛ من آنجام که عشق آنجاست."
- سروین