می خواستم تنها ماهِش باشم که توی شبِ دلش ، کنار ستاره ها زندگی میکنه.
ازش پرسیدم می خوای ماهِ تو باشم ؟ گفت تمومش کن دیگه بزار تمرکز کنم.
گفتم منو نمی خوای یا دیگه ماه و دوس نداری ؟ گفت جفتش و حالا بزار اینو بنویسم تموم بشه...
دیگه حرفی نزدم :)
خوابش برد رفتم یواشکی نشستم بالاسرش و فقط نگاهش کردم.. لباش ، لبخند مهربونش ، موهاشو سفیدی پوستش اصلا انقدر قشنگ بود که فهمیدم چرا نمی خواد ماهِش باشم...
بوسه ای ریز به لباش زدم و با ماهه خودم خدافظی کردم .
رفتم توی تاریکی آسمون گم شدم. موندم توی تاریکی ، زیر طوفان آوارگر ، نیومد. دلم گرفت ، نیومد. حرف زدن یادم رفت ، نیومد . نورم تموم شد ، نیومد.
راست گفته بود ماه دوست نداره :)
خواب بود ، برگشتم دوباره عطرشو بو بکشم و چهرشو که توی ذهنم حک شده بود از نزدیک ببینم .
نگاهم به دفترش افتاد بازش کردم ...
نوشته ی آخرش : نداشتنت درد داره ولی بهتر از داشتنت و از دست دادنته ، سخته بخوام احساساتمو بهت بدم پس اینجا میگم که تو ماهمی ولی فقط می خوام از دور نگاهت کنم ...
برگشتم به آسمون. ماهِ خاموشی شدم توی آسمونی که دیگه هرگز نوری نخواهد داشت . ایندفعه جوری گم شدم که دیگه خودمم راه برگشتو بلد نیستم . اگه دیدینش بهش بگید ماهِت گفت ی بار بوسیدمت ، یه عمر با همون بوسه زندگی میکنم :)