"از پلکان پایین رفتم و به خیابان برگشتم. هوا سرد بود و باران نم نم می بارید.
زیر تیر چراغ برقی ایستادم و پاره کاغذی را از جیبم بیرون آوردم که سلدم سه شکل کذایی را برآن کشیده بود. دستم را حایل کردم تا رگبار باران خیسش نکند. وقتی در نیمه راه جواب را فهمیدم بلندبلند خندیدم چون متوجه شدم جواب بسیار ساده است."
-جنایات نامحسوس-