انسانها در غم با خود آشناترند. در رنج و غم، هرچند همه چیز گنگ میشود، اما برای خود شفافتر از همیشهایم.
از زمانیکه به یاد دارم نمیخواستم که با غمهایم شناخته شوم. غمها، بخشی از مناند که زمانی در پی انکار و پنهان کردنشان بودم. چه کار عبث و بیهودهای! گویی غم، زبانیست خاموش که هرکس دچارش میشود، همزبان خود را میشناسد، هرچند که در پی انکار آن باشد.
شب که فرا میرسد، غمهایم را رها میکنم و اجازه میدهم تا فکر و ذهنم را فتح کنند. آنها به زخمهایم سرک میکشند، خاطرات را نبش قبر میکنند و آنچه را که من ساختهام، یکباره ویران میکنند. با این حال، از این رنجِ آمیخته با لذت، گلهای ندارم. در زندگی باید لحظاتی باشد تا بتوانی خودت باشی، حتی اگر تنها رنج، این امکان را به تو ببخشد.
من خودم را با رنج شناختهام. گفته بودم که در رنج چشم گشودهام و از کسی که اولین دیدهها و شنیدههایش با درد عجین بودهست، انتظاری جز این نمیرود. گاهی اوقات گمان میکنند که من خواهان رنجم، اما اینطور نیست. زمانی فرا میرسد که برای ادامه دادن جز پذیرفتن آنچه هستی، راهی وجود ندارد. صحبت نه از میل به رنج، بلکه از ناچاریست...
همیشه میگویند که انسان در رنج، رشد میکند. آیا هرگز از ما میپرسند که به چه قیمتی؟! آیا توازنی میان آنچه از دست میرود، و آنچه به دست میآید وجود دارد؟ چگونه میتوان برای رنج، مقیاسی معین کرد و آن را سنجید؟ آنهم برای رنج، با چهرههای گوناگون و ذات ناعادلانهاش..
شاید اصل زندگی این بودهست که با هر رنج، بخشی از وجودمان از دست برود و آنقدر این روند ادامه یابد که چیزی از ما باقی نماند. شاید در تمام زندگی، دچار مرگی تدریجی هستیم که نامش را رنج نهادهایم.. مردن در عین زندگی. چه چیزی جز مرگ، میتواند پایان رنجهای بشر باشد؟
از زمانیکه به یاد دارم نمیخواستم که با غمهایم شناخته شوم. غمها، بخشی از مناند که زمانی در پی انکار و پنهان کردنشان بودم. چه کار عبث و بیهودهای! گویی غم، زبانیست خاموش که هرکس دچارش میشود، همزبان خود را میشناسد، هرچند که در پی انکار آن باشد.
شب که فرا میرسد، غمهایم را رها میکنم و اجازه میدهم تا فکر و ذهنم را فتح کنند. آنها به زخمهایم سرک میکشند، خاطرات را نبش قبر میکنند و آنچه را که من ساختهام، یکباره ویران میکنند. با این حال، از این رنجِ آمیخته با لذت، گلهای ندارم. در زندگی باید لحظاتی باشد تا بتوانی خودت باشی، حتی اگر تنها رنج، این امکان را به تو ببخشد.
من خودم را با رنج شناختهام. گفته بودم که در رنج چشم گشودهام و از کسی که اولین دیدهها و شنیدههایش با درد عجین بودهست، انتظاری جز این نمیرود. گاهی اوقات گمان میکنند که من خواهان رنجم، اما اینطور نیست. زمانی فرا میرسد که برای ادامه دادن جز پذیرفتن آنچه هستی، راهی وجود ندارد. صحبت نه از میل به رنج، بلکه از ناچاریست...
همیشه میگویند که انسان در رنج، رشد میکند. آیا هرگز از ما میپرسند که به چه قیمتی؟! آیا توازنی میان آنچه از دست میرود، و آنچه به دست میآید وجود دارد؟ چگونه میتوان برای رنج، مقیاسی معین کرد و آن را سنجید؟ آنهم برای رنج، با چهرههای گوناگون و ذات ناعادلانهاش..
شاید اصل زندگی این بودهست که با هر رنج، بخشی از وجودمان از دست برود و آنقدر این روند ادامه یابد که چیزی از ما باقی نماند. شاید در تمام زندگی، دچار مرگی تدریجی هستیم که نامش را رنج نهادهایم.. مردن در عین زندگی. چه چیزی جز مرگ، میتواند پایان رنجهای بشر باشد؟