TGStat
TGStat
Введите текст для поиска
Расширенный поиск каналов
  • Язык сайта
    flag Russian flag English flag Uzbek
  • Вход на сайт
  • Каталог
    Каталог каналов и чатов Поиск каналов
    Добавить канал/чат
  • Рейтинги
    Рейтинг каналов Рейтинг чатов Рейтинг публикаций
    Рейтинги брендов и персон
  • Аналитика
  • Поиск по публикациям
  • Мониторинг Telegram
یادداشت‌های میم_ب

30 Aug 2021, 21:15

Открыть в Telegram Поделиться Пожаловаться

انتظار برای رسیدنِ اتوبوس، به خودیِ‌خود کلافه‌کننده بود و گرمای مردادماه، تحملش را دشوارتر می‌کرد.
چند قدم جلوتر از من، زنی روی زمین نشسته و مشغول مرتب‌کردنِ پارچه‌ی روبه‌رویش بود. مردم در رفت و آمد بودند و توجه چندانی به زن و حرف‌هایش نداشتند.. ظرف خالی شیر‌خشک را تکان می‌داد و می‌گفت : بچه‌ام دو روز است که فقط آب‌قند خورده‌.. گرسنه‌ست، نمی‌دانم چطور آرامش کنم.. برای رضای خدا کمک کنید.
به آنچه می‌فروخت نگاه کردم؛ بسته‌های کوچک و بزرگ زیره، که به قولِ خودش زیره‌ی کرمان بود و عطرِ آن، گواهِ حرف‌هایش بود‌. کنار آن‌ها، چاقوهایی با اندازه‌های مختلف چیده بود‌.
به چهره آفتاب‌سوخته‌اش نگاه کردم، به اندک تارهای سفید میان سیاهی موهایش، خطوط روی پیشانی‌اش و چشم‌هایی که اندوه را فریاد می‌زدند.
خانمی روبه‌رویش ایستاد و پرسید : چاقوها را چند می‌فروشی؟ گفت : هر کدام را هفتاد تومان. برای خرد‌کردنِ گوشت خیلی به درد می‌خورد. از بردنشان پشیمان نمی‌شوی‌.. و چاقو را از نزدیک نشانش داد‌. لبخند تلخی روی لب‌های آن خانم نقش بست و گفت : عزیزجان، گوشتمان کجا بود که برای بریدنش چاقو بخریم؟ رو برگرداند و آرام آرام دور شد‌. زن صدایش را بلند کرد : راضی شوی پنجاه تومان هم می‌دهم.. اما او دیگر برنگشت.
جلوتر رفتم و روی صندلی‌ای که کنارش بود، نشستم. آن لحظه اهمیتی نداشت که در خانه زیره داریم یا نه...
بسته‌های زیره را توی کیفم گذاشتم و به این فکر کردم که تا به خانه برسم، تمام کیفم بوی زیره می‌گیرد. به ساعتم نگاه کردم، انگار اتوبوس قصدِ آمدن نداشت.
چند نفر دیگر هم برای خرید از او ایستادند و بعضی‌شان، باعث لبخندش شدند. لحظاتی بعد متوجه شدم در حال جمع کردن وسایلش است.
ناگهان به سمت من برگشت و گفت : دختر جان! الهی سپیدبخت شوی. از زمانی که کنارم نشستی، انگار خدا نگاهم کرد. خیلی خوش قدمی!
لبخندی زد و رفت. با نگاهم دنبالش کردم. وارد داروخانه‌ای شد و دقایقی پس از آن، در حالی که سعی می‌کرد بسته‌ی شیرخشک را بین دیگر وسایلش قرار دهد، از آنجا دور شد.
اتوبوس به ایستگاه رسید‌‌.
زن لبخند می‌زد. من لبخند می‌زدم.
زندگی هنوز جریان داشت..

46 0 0 4
Каталог
Каталог каналов и чатов Подборки каналов Поиск каналов Добавить канал/чат
Рейтинги
Рейтинг каналов Telegram Рейтинг чатов Telegram Рейтинг публикаций Рейтинги брендов и персон
API
API статистики API поиска публикаций API Callback
Наши каналы
@TGStat @TGStat_Chat @telepulse @TGStatAPI
Почитать
Академия TGStat Исследование Telegram 2019 Исследование Telegram 2021 Исследование Telegram 2023
Контакты
Справочный центр Поддержка Почта Вакансии
Всякая всячина
Пользовательское соглашение Политика конфиденциальности Публичная оферта
Наши боты
@TGStat_Bot @SearcheeBot @TGAlertsBot @tg_analytics_bot @TGStatChatBot