چشمهایش را خوب یادم است
گویی دریا را در چشمانِ او ریخته بودند؛
یا شاید هم گوشهای از آسمان آبی در آن بود..
دلم میخواست ساعت ها بنشینم
قهوه بنوشم و به آن دو گویِ زیبا خیره بمانم.
که مرا تا ژرفایِ عشق و دوستداشتن میبرد!
و بدونِ آنها هیچچیز نور نداشت.