بعضی روزا یه طوریم که تنها نیازمندیم یه فنجون قهوه و بارون و یه پنجرست. انگار هیچی دیگه تو دنیا نیست که نظرم و جلب کنه. یه روزایی هم دلم میخواد هرکس مدرسه رو خلق کرد با دستای خودم پیدا کنم و حتی شده استخوناشو از قبر درارم و خورد کنم. نخیر، اینطوریم نیست که آدم بداخلاقی باشم. مطمئنم که هرچی باشم بداخلاق نیستم. درسته هنوز خودم و نمیشناسم ولی اینو میدونم که اگه کسی بهم حس خوبی بده از خواب نازنینم میزنم و براش درسای خوشمزه درست میکنم. نمیدونم اگه ازم بپرسن بزرگترین خواستهام چیه چی میگم. شاید بگم موفقیت؟ شایدم بگم آرامش؟ و شایدم هیچی نگم و فقط به طرف خیره شم. به نظرم آدم نباید خیلی تو آینده غرق شه. نه اینکه اصلا به فکر آینده نباشی، ولی به نظرم باید درصد زیادی تو حال زندگی کنی و به خودت اهمیت بدی.
منم به امید این هرروز و شاداب میگذرونم که یه روزی بتونم یه گربه واسه خودم بخرم و پارتنری پیدا کنم که از گربم خوشش بیاد، شوخ طبعیم و بفهمه و وقتی ناراحتم برام شیر کاکائو بخره. کوچیک به نظر میاد ولی همین چیزای کوچیک زندگی رو میسازن مگه نه؟
A page of my DIARY
@SoulDistrict
منم به امید این هرروز و شاداب میگذرونم که یه روزی بتونم یه گربه واسه خودم بخرم و پارتنری پیدا کنم که از گربم خوشش بیاد، شوخ طبعیم و بفهمه و وقتی ناراحتم برام شیر کاکائو بخره. کوچیک به نظر میاد ولی همین چیزای کوچیک زندگی رو میسازن مگه نه؟
A page of my DIARY
@SoulDistrict