فلورا لیچت
نژاد: جادوگر مستقل
خط زمانی: قرن سیزدهم(دنیای مدرن) - قاره ی هکس
قدرت: تقلید جادو
فلورا لیچت توی خانواده ی جادوگر بدنیا نیومده بود. برخلاف اکثر جادوگرا و مثل تعداد خیلی کمیشون، یه جادوگر خاص بود که قدرتایی داشت که خیلی از جادوگرای قدیمی نداشتن. این نوع خاص طی ۳۰۰ سال اخیر به وجود اومده بود و ازونجایی که خاندان های جادوگر روی جادوشون تعصب داشتن، فلورا و کسایی که مثلش بودن زیاد مورد استقبال قرار نمیگرفتن.
البته فلورا کلا زیاد جادوگری نمیدید، اما همونایی که میدید هم معمولا مثل خودش نبودن و ازش خوششون نمیومد.
فلورا توی حاشیه ی شهر زندگی میکرد، جای قشنگی نبود، اما فروشگاهش شیرتوت فرنگی میفروخت پس میتونست باهاش کنار بیاد
یک روز توی راه خونش متوجه یه دعوای خیابونی شد. دوتا مرد روبه یه پسر دبیرستانی. میدونست پسره عمرا از پسشون برنمیاد اما کاری از دست خودشم ساخته نبود. با اینکه جادوگر بود اما قدرتش وابسته به جادوگر بودن حریفش بود، اگه حریفش جادو نداشت پس اصلا چیزی وجود نداشت که بخواد تقلید کنه. هرچند همونطور که توی هر فیلم کلیشه ای اتفاق می افته، پسر دبیرستانی برنده ی دعوا شد، چطور؟ موبایلشو درورد و از دوتا حریفش عکس گرفت، و به سادگی، اونا ناپدید شدن
اولش فلورا متوجه نشد چه اتفاقی افتاده
بعد فهمید که پسر تونسته با عکس گرفتن اونارو ناپدید کنه، چنین چیزی قطعا جادو بود و چنین جادویی قطعا خاص بود
فلورا بلاخره یکی مثل خودشو پیدا کرده بود!
اما وقتی به پسر نزدیک شد و ازش خواست که با اون همراه شه تا هردوشون بتونن روی قدرتای خاصشون کار کنن، پسر گفت که من یه جادوگر مستقل نیستم و صرفا یه روش خاص ترکیب کردن جادو با وسایل مدرن کشف کردم
هرچند وقتی قیافه ی وا رفته ی فلورا رو دید بهش گفت که اگه یه شیرتوت فرنگی مهمونش کنه میتونن باهم دوست باشن
و اینجوری شد که فلورا با الکس، یک جادوگر از خاندان آردِمین آشنا شد و متوجه شد که جادوگرای آردمین نسبت به بیگانه ها زیادم جبهه نمیگیرن و وقتی الکس فلورارو پیش یه گروه جادوگر آردمین برد ازش استقبال نسبتا خوبی شد
هرچند فلورا نمیدونست که این گروه از جادوگرای آردمین، دنبال کشف قدرتای جدیدن و فلورارو موش آزمایشگاهی میبینن...
نژاد: جادوگر مستقل
خط زمانی: قرن سیزدهم(دنیای مدرن) - قاره ی هکس
قدرت: تقلید جادو
فلورا لیچت توی خانواده ی جادوگر بدنیا نیومده بود. برخلاف اکثر جادوگرا و مثل تعداد خیلی کمیشون، یه جادوگر خاص بود که قدرتایی داشت که خیلی از جادوگرای قدیمی نداشتن. این نوع خاص طی ۳۰۰ سال اخیر به وجود اومده بود و ازونجایی که خاندان های جادوگر روی جادوشون تعصب داشتن، فلورا و کسایی که مثلش بودن زیاد مورد استقبال قرار نمیگرفتن.
البته فلورا کلا زیاد جادوگری نمیدید، اما همونایی که میدید هم معمولا مثل خودش نبودن و ازش خوششون نمیومد.
فلورا توی حاشیه ی شهر زندگی میکرد، جای قشنگی نبود، اما فروشگاهش شیرتوت فرنگی میفروخت پس میتونست باهاش کنار بیاد
یک روز توی راه خونش متوجه یه دعوای خیابونی شد. دوتا مرد روبه یه پسر دبیرستانی. میدونست پسره عمرا از پسشون برنمیاد اما کاری از دست خودشم ساخته نبود. با اینکه جادوگر بود اما قدرتش وابسته به جادوگر بودن حریفش بود، اگه حریفش جادو نداشت پس اصلا چیزی وجود نداشت که بخواد تقلید کنه. هرچند همونطور که توی هر فیلم کلیشه ای اتفاق می افته، پسر دبیرستانی برنده ی دعوا شد، چطور؟ موبایلشو درورد و از دوتا حریفش عکس گرفت، و به سادگی، اونا ناپدید شدن
اولش فلورا متوجه نشد چه اتفاقی افتاده
بعد فهمید که پسر تونسته با عکس گرفتن اونارو ناپدید کنه، چنین چیزی قطعا جادو بود و چنین جادویی قطعا خاص بود
فلورا بلاخره یکی مثل خودشو پیدا کرده بود!
اما وقتی به پسر نزدیک شد و ازش خواست که با اون همراه شه تا هردوشون بتونن روی قدرتای خاصشون کار کنن، پسر گفت که من یه جادوگر مستقل نیستم و صرفا یه روش خاص ترکیب کردن جادو با وسایل مدرن کشف کردم
هرچند وقتی قیافه ی وا رفته ی فلورا رو دید بهش گفت که اگه یه شیرتوت فرنگی مهمونش کنه میتونن باهم دوست باشن
و اینجوری شد که فلورا با الکس، یک جادوگر از خاندان آردِمین آشنا شد و متوجه شد که جادوگرای آردمین نسبت به بیگانه ها زیادم جبهه نمیگیرن و وقتی الکس فلورارو پیش یه گروه جادوگر آردمین برد ازش استقبال نسبتا خوبی شد
هرچند فلورا نمیدونست که این گروه از جادوگرای آردمین، دنبال کشف قدرتای جدیدن و فلورارو موش آزمایشگاهی میبینن...