•منِ تو•


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


حرفی، سخنی:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-580640-raPmsLU

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций




سر گیجه دارم و روی تخت خوابیدم
عصبیم و دستم میلرزه
دلم میخواد درس بخوانم ولی نمیتونم
تمرکزم زیر خط فقره و دارم سعی میکنم غز نزنم و به کسی چیزی نگم و درسمو بخونم چون نمیخام بگا برم!!!


توی "نمیدونم چمه" ترین حالت ممکنم


وقتی که به جمعه فکر میکنم هیچی چیز خوبی نمیاد تو ذهنم...
فقط یسری تاریخ و روزن که هیچی بجز ناراحتی توش نداره برای من...
خودش مزخرفه غروبش مزخرف تر")


بعضی وقتا با خودم میگم کاش بعضی وقتا جای ادما عوض میشد.
مثلا جای من و تو عوض میشد و تو میفهمیدی حرفایی که میزنی چه حسیو به من منتقل میکنه و منم حرفای خودمو میشنیدم


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
اینجا بمونه:)


اخرین صفحه ی دفترمو باز کردم از تاریخ بالاش و اخرین خطش میشد حدس زد مال ۲ ماه پیشه:" و من برای خندهای تو جان میدهم".
دیگه کسی نبود که برای خندهاش جون بدم پس صفحه ی جدیدی از دفتر و باز کردم و شروع به نوشتن کردم:
سلام!
میدونم که تو این ۵۰ روز چی گذشته بهت، هر چی باشه از گوشه ی اتاق شبها که بیدار بودی میدیدمت...خیلی خسته شدی شایدم هنوز خسته ای، دیدم چی شد نمیخواد چیزی بگی که دوباره گریت بگیره..
هیس اروم باش دختر دنیا که به اخر نرسیده حالا اون دوست نداشت، نداشت بقیه که هستن...اها بقیه هم نیستن؟ خب اشکالی نداره بیخیال
راستی چرا جدیدنا انقدر کم حرف شدی؟
چرا مثل قبلنا وقتی وارد کلاس میشدی همه متوجهت نمیشن؟
ولی قبلنا خیلی با ادما بحث میکردی چرا الان حقو بهشون میدی و سکوت میکنی؟مگه حق با تو نیست؟
توعم نمیدونی؟ هوف منم نمیدونم
#نامه ای به خودم
تاریخ امروزم بنویسیم 3jun
و من برای خندهایت...


مشکلات هر کسی از نظر خودش بزرگ ترینه.


این ساعت و دوسش دارم مال فرشته ی نگهبانه_


1234


وایساده بودم این بالا بعد دختره تو کوچه با مامانش داشت رد میشد منو دید جیغ زد بعد زنه یجوری دخترشو بغل کرد سریع از جلومون رد شد که نمیدونم کجای قیافم شبیه ادمایی بود که میخوان خودکشی کنن و داشت بچشو از اون صحنه دلخراش دور میکرد😂..
من فقط این لبه وایساده بودم")


داشتم دیلی شیرکاکا و میخوندم نوشته بود دو تا از دوستاش که لانگ دیستنس بودن برا اولین بار همو دیدن...حس میکنم امروز قشنگه و به زشتی یه جمعه نیست.


۱۲:۱۲
ولی من ساکترینم


ادما بازیچه ی دست شما نیستن!


|من،سکوت، تاریکی،تنهایی|00:00


دنیا جای قشنگتری بود اگه الان روی تختم دراز کشیده بودم و میتونستم بخوابم!


یه بیماری هست که بهش دچارم اسمش میسوفونیاست...خیلی به اسمش توجه نکنید فقط اسمش قشنگه!
خودش خیلی قشنگ نیست یعنی...اصلا قشنگ نیست
این بیماری اینجوریه که...تو صداهارو بیشتر از اونچیزی که هست میشنوی
خیلی بلندتر از حد معمول و خب خیلیا فکر میکنن من صداهای خیلی دور و خوب میشنوم یا از اون قدرت های ومپایر طوری و این داستانا دارم😂
اما خب اینجوری نیست و من فقط صداهای عادی رو بیشتر میشنوم و یه جورایی بیش شنوی دارم.
شاید فقط فکر کنید صداهای عادی رو دارم میگم در صورتی که...من حتی صدای نفس کشیدن ادما، ادامس جوییدن، دست زدن و و و رو خیلی واضح میشنوم و این باعث ناراحتیم میشه...
آدما درکم نمیکنن، نه این که از عمد باشه ها اونا فقط نمیدونن من چه مرگمه و تهش با دو تا جمله مثل: " برو بابا توعم حالت خوش نیست " یا "وااا یه فکری به حال خودت بکن ما مراعاتتو نمیتونیم بکنیم" راهیم میکنن.
شبا قبل از خواب ساعتمو خاموش میکنم چون صدای تیک و تاکش در طول شب اونقدر بلنده که نمیتونید تصور کنید...
یا وقتایی که سر کلاس میشینم باید تمام تلاشمو بکنم تا به دوستام بگم که توروخدا نکوب تو در یا دست نزنید و اینا.
آدمای کمی هستن که میتونن وقتی کنارم راه میرن باهام کنار بیان و رو مخشون نرم ولی خب همینشم از سرم زیادیه.
سعی میکنم ادمارو اذیت نکنم و هی بهشون نگم که این کار و بکن و اون کارو نکن چون اونا مسئول بیماری مسخره من نیستن.
در کل شاید اوایلش همه فکر میکردن که این یه خصوصیت باحاله ولی در حقیقت هیچ چیز خفنی نداره.
نمیگم سر و صدا نکنید و کنار گوشم جیغ نزنید فقط لطفا وقتی بخاطر این صداها کنارتون گوشمو گرفتم و گریه کردم مسخرم نکنید من گناهی ندارم.
#مان_مان نوشت


و من با دیدن اسمان و ابرا ها تورا به یاد میاورم
Singularity_TT@


دوباره مثل هر روز ورقی را با عصبانیت از دفترم جدا کردم، روان نویس که دیگر از دستم خسته شده بود و نای نوشتن نداشت جوهر پس میداد، دفترچه قدیمی به من اخم کرده بود و از اینکه ورق هایش رو به اتمام بود از دستم دلخور شده بود.
شروع به نوشتن کردم:
"من ازتون متنفرم
من از همتون بدم میاد!
از اینکه نمیدونید چی توی زندگی ادما میگذره و اونا رو قضاوت میکنید بدم میاد...
از ادما میپرسید معنی خوشبختی چیه؟
معنی خوشبختی یعنی تو درکم کنی یعنی قضاوتم نکنی و وقتی ظاهرمو میبینی هیچی نگی و سکوت کنی!
ازتون بدم میاد بخاطر تموم روزایی که سعی کردم ادم خوبی باشم و درکتون کنم، حالا شماها چی؟ نه تنها درکم نکردید بلکه ترکم کردید...گذاشتید رفتید...
شما باعث شدید من تنهایی رو بخوام".
نامه را در دست گرفت و با پاهایی برهنه به سمت رودخانه ای رفت که این روز ها یار و همدم همیشگی اش بود، همان رودخانه ای که در شب های سرد زمستان یخ میزد و یاداور زمین هایی بود که او عاشقانه روی ان ها میرقصید یا مثل روز های گرم تابستان که شلوار بالا میزد و پاهایش را با اب سرد رودخانه خنک میکرد...
یا مثل هر روز و هر دقیقه که با نوشتن نامه هایی که هیچ مقصدی نداشت و فقط برای ارام کردن روح خودش مینوشت و ان را به دستان رودخانه میسپرد و مینشست تا حوالی غروب به گذر رودخانه نگاه میکرد.
او دیدن غروب رودخانه و زندگی در کنار قورباغه ها را به حرف زدن با ادم ها ترجیح میداد.
#مان_مان نوشت



Показано 20 последних публикаций.

66

подписчиков
Статистика канала