بی اختیار دستش رو روی شقیقه اش فشار میداد، سر درد امانش رو بریده بود. به سختی از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. طبق معمول جعبه قرص ها روی میز پخش شده بود. چندتا قرص برداشت و همین که لیوانش رو پر از آب میکرد صدای زنگ در رو شنید.
منتظر کسی نبود.
مارک بود، دوست قدیمی و اگر دوری های اخیر رو در نظر نگیریم صمیمی.
بدون هیچ حرفی روی کاناپه نشست.
_قهوه؟
+لازم نیست چند دقیقه کارت دارم.
میدونست قراره نصیحت بشنوه، قرصها و لیوان آبش رو برداشت و رو به روش نشست.
+بهتر نیست تمومش کنی؟
_اگه اومدی واسه نصیحت از الان بگم که گوشم از این حرفا پره.
بعد از دعوای شدید مارک از خونه بیرون زد و الا روی همون کاناپه دراز کشید.
اشکهاش رو از روی گونش پاک کرد و آروم لب زد " آخه من نمیتونم از عشقت بگذرم "
@T_Abditory