یخ بستن ماهیچه های قلبم و حس کردم
وقتی روبه روم نشسته بود و از رفتنش میگفت
انگشتام سوختن
زمانی که اشکاشو با بند انگشتاش پاک میکرد
چشمام کور شدن
همون لحظه که به قصد ترک کردنم قدم برداشت
اما هیچ لحظه ای نتونست منفجر شدن دونه دونه سلول های تنم رو توصیف کنه
وقتی که تنش تو آغوش کسی دیگه ای فرو رفت