جیمین با مهارت خاصی دود سیگار رو از بین لبهای درشتش بیرون داد و چشم هاش رو بست، لبخند کجی روی صورتش بخاطر مرور خاطراتش با پسرک مونعنایی نقش بست.
- میدونی کوکی آدم ها بعضی وقت ها بدون اینکه باهم حرف بزنن، بهمدیگه میرسن.
پک اخر رو به سیگارش زد و بعد از رها کردنش زیر پا خاموشش کرد. روی پاشنه هاش به سمت کوک چرخید و ژاکت بهم ریختهی پسر رو به روش رو کمی مرتب کرد، خاک روی شونهاش رو تکوند و دستش رو به سمت خون خشکیدهی گوشهی لب پسر کوچک برد. لبخندش بخاطر طرز نگاه پسر عمیق تر شد، حقارت؛ چیزی بود که باهاش اشنایی کامل داشت.
- درسته، اینکار حیوانیه دقیقا مثل کتک خوردن و دعوا کردن.
نگاه جدیش رو به چشم های درشت پسرک داد، چشم هایی که هنوز میشد توشون رد درخشان ستاره ها رو دید.
- از این شهر متعفن برو کوکی، خودت رو نجات بده تا مثل ما تبدیل به حیوون های وحشیای که زندگی رامشون کرده نشدی.
- میدونی کوکی آدم ها بعضی وقت ها بدون اینکه باهم حرف بزنن، بهمدیگه میرسن.
پک اخر رو به سیگارش زد و بعد از رها کردنش زیر پا خاموشش کرد. روی پاشنه هاش به سمت کوک چرخید و ژاکت بهم ریختهی پسر رو به روش رو کمی مرتب کرد، خاک روی شونهاش رو تکوند و دستش رو به سمت خون خشکیدهی گوشهی لب پسر کوچک برد. لبخندش بخاطر طرز نگاه پسر عمیق تر شد، حقارت؛ چیزی بود که باهاش اشنایی کامل داشت.
- درسته، اینکار حیوانیه دقیقا مثل کتک خوردن و دعوا کردن.
نگاه جدیش رو به چشم های درشت پسرک داد، چشم هایی که هنوز میشد توشون رد درخشان ستاره ها رو دید.
- از این شهر متعفن برو کوکی، خودت رو نجات بده تا مثل ما تبدیل به حیوون های وحشیای که زندگی رامشون کرده نشدی.