دست هاش رو پشت سرش گذاشت و بدن سردش رو بهشون تکیه داد. نفس عمیقی کشید و اجازه داد هوای سرد نوامبر بیشتر وجودش رو در بر بگیره. با دیدن ستارهی شمالی لبخند محوی زد، وزن بدنش رو از روی دست زخمیش برداشت و از توی جیب کت نازکش یک بسته سیگار و فندک در اورد، بالاخره نگاهش رو به مردی که کنارش نشسته بود داد.
چشم های درشت کوک با لبخند گرمی که به تهیونگ میزد هلال زیبایی رو تشکیل داده بود و پسر بزرگتر در حالی که نخ سیگار رو از کوک میگرفت تنها یک فکر درون ذهنش میگذشت. "آسمون قشنگ تره یا درخشش چشم هاش؟"
تهیونگ برای فرار از افکار سری تکون داد و سیگار رو روشن کرد، دود نامطبوع رو به ریههاش کشید. دست چپش رو زیر سرش گذاشت و روی پشت بام خونهی جیمین دراز کشید.
- هیونگ... گرممه.
کوک با صدای کلافهای نالید و کتش رو از تنش خارج کرد، روی سقف انداخت و کنار تهیونگ دراز کشید.
پسر بزرگتر سری تکون داد و لبخند محوی زد، این پسر برای اینکه پیش اونها باشه زیادی بچه بود.
فندک رو توی دست های کوک گذاشت و بخاطر دمای پایین انگشت های پسر کوچک تر اخمی کرد.
- مطمئنی گرمته کوک؟
جونگکوک انگشت های کشیدهاش رو به سرش رسوند و چند ضربهی اروم به شقیقهاش زد.
- اینجا زیادی گرم میشه هیونگ. میخوام خنکش کنم.
کوک لب های ترک برداشتهاش رو کمی تر کرد و فندک زیپویی که هدیه گرفته بود رو محکم توی مشتش فشرد.
- همه چیز رو امتحان کردم هیونگ، هیچی جواب نمیده به جز یک راه!
با شوقی که پسر بزرگتر به مدت زیادی ندیده بود گفت و به پهلو چرخید. لبخند مضحک روی لبهاش هر لحظه بیشتر از قبل تهیونگ رو آزار میدادن.
کوک پکی به سیگار نیمهسوخته زد.
- واقعا روش سادهایه هیونگ. فقط یک چاقو نیاز داره و یک پنبه الکلی. باید چاقو رو از هر چیزی پاک کنی، و بعد سرمای پاک بودن به تنهی چاقو نفوذ میکنه...
کوک ادامه داد و انگشت هاش رو بهم چسبوند. دستش رو روی شقیقهاش گذاشت و فشار داد. لبخندی از تصویری که توی ذهنش نقش بسته بود زد. جزییاتی که توی افکار پسر نقش می بست قابل ستایش بود. گاهی حتی خود کوک هم فراموش میکرد که داخل واقعیت داره نفس میکشه یا باز هم در حال رویاپردازیه.
- و بعد همینجا فشارش میدی، پوست نازک شقیقهات رو شکاف میدی و از جمجمهی سختت میگذری تا سرمای دلپذیرش کمی مغزت رو سرد کنه؛ شاید اونموقع بتونی کمی استراحت کنی و از این حس عذاب آور خلاص بشی. انگار که بخوای خورشید توی مغزت رو خاموش کنی؛ میدونی هیونگ؟ گرما و نورش زیادی ازار دهندهست.
تهیونگ پشت دستش رو به پیشونی کوک چسبوند و پسر کوچکتر از حس سرمای انگشت های کشیدهی تهیونگ چشم های تب دارش رو بست و نفس آسودهایی کشید.
- داری از سرما میلرزی جونگ کوک.
تهیونگ بلند شد و سیگار رو زیر پاش خاموش کرد.
- بیا بریم داخل کوکی.
جونگکوک دست دراز شدهی تهیونگ رو پس زد و پک دیگهایی به سیگار بین انگشتهاش زد.
مرد کلافه به سمت پله ها قدم برداشت. کمی سرماخوردگی شاید اون پسر دیوونه رو کمی سر عقل میآورد.
- دفعهی بعد موادت رو از من میگیری؛ نه اون هرزه!
به کوک هشدار داد و بدون اینکه پسر متوجه بشه داخل خونه رفت.
حالا کوک داشت تصور میکرد، بدنش بعد از سقوط از پشت بوم به چه شکلی در خواهد اومد. لبخندش هر ثانیه پررنگ تر میشد. همه چیز برای جونگکوک زیادی واقعی بود.
چشم های درشت کوک با لبخند گرمی که به تهیونگ میزد هلال زیبایی رو تشکیل داده بود و پسر بزرگتر در حالی که نخ سیگار رو از کوک میگرفت تنها یک فکر درون ذهنش میگذشت. "آسمون قشنگ تره یا درخشش چشم هاش؟"
تهیونگ برای فرار از افکار سری تکون داد و سیگار رو روشن کرد، دود نامطبوع رو به ریههاش کشید. دست چپش رو زیر سرش گذاشت و روی پشت بام خونهی جیمین دراز کشید.
- هیونگ... گرممه.
کوک با صدای کلافهای نالید و کتش رو از تنش خارج کرد، روی سقف انداخت و کنار تهیونگ دراز کشید.
پسر بزرگتر سری تکون داد و لبخند محوی زد، این پسر برای اینکه پیش اونها باشه زیادی بچه بود.
فندک رو توی دست های کوک گذاشت و بخاطر دمای پایین انگشت های پسر کوچک تر اخمی کرد.
- مطمئنی گرمته کوک؟
جونگکوک انگشت های کشیدهاش رو به سرش رسوند و چند ضربهی اروم به شقیقهاش زد.
- اینجا زیادی گرم میشه هیونگ. میخوام خنکش کنم.
کوک لب های ترک برداشتهاش رو کمی تر کرد و فندک زیپویی که هدیه گرفته بود رو محکم توی مشتش فشرد.
- همه چیز رو امتحان کردم هیونگ، هیچی جواب نمیده به جز یک راه!
با شوقی که پسر بزرگتر به مدت زیادی ندیده بود گفت و به پهلو چرخید. لبخند مضحک روی لبهاش هر لحظه بیشتر از قبل تهیونگ رو آزار میدادن.
کوک پکی به سیگار نیمهسوخته زد.
- واقعا روش سادهایه هیونگ. فقط یک چاقو نیاز داره و یک پنبه الکلی. باید چاقو رو از هر چیزی پاک کنی، و بعد سرمای پاک بودن به تنهی چاقو نفوذ میکنه...
کوک ادامه داد و انگشت هاش رو بهم چسبوند. دستش رو روی شقیقهاش گذاشت و فشار داد. لبخندی از تصویری که توی ذهنش نقش بسته بود زد. جزییاتی که توی افکار پسر نقش می بست قابل ستایش بود. گاهی حتی خود کوک هم فراموش میکرد که داخل واقعیت داره نفس میکشه یا باز هم در حال رویاپردازیه.
- و بعد همینجا فشارش میدی، پوست نازک شقیقهات رو شکاف میدی و از جمجمهی سختت میگذری تا سرمای دلپذیرش کمی مغزت رو سرد کنه؛ شاید اونموقع بتونی کمی استراحت کنی و از این حس عذاب آور خلاص بشی. انگار که بخوای خورشید توی مغزت رو خاموش کنی؛ میدونی هیونگ؟ گرما و نورش زیادی ازار دهندهست.
تهیونگ پشت دستش رو به پیشونی کوک چسبوند و پسر کوچکتر از حس سرمای انگشت های کشیدهی تهیونگ چشم های تب دارش رو بست و نفس آسودهایی کشید.
- داری از سرما میلرزی جونگ کوک.
تهیونگ بلند شد و سیگار رو زیر پاش خاموش کرد.
- بیا بریم داخل کوکی.
جونگکوک دست دراز شدهی تهیونگ رو پس زد و پک دیگهایی به سیگار بین انگشتهاش زد.
مرد کلافه به سمت پله ها قدم برداشت. کمی سرماخوردگی شاید اون پسر دیوونه رو کمی سر عقل میآورد.
- دفعهی بعد موادت رو از من میگیری؛ نه اون هرزه!
به کوک هشدار داد و بدون اینکه پسر متوجه بشه داخل خونه رفت.
حالا کوک داشت تصور میکرد، بدنش بعد از سقوط از پشت بوم به چه شکلی در خواهد اومد. لبخندش هر ثانیه پررنگ تر میشد. همه چیز برای جونگکوک زیادی واقعی بود.