مدتی میشد که پسرک عکاس جوان، خیره به دوربینش شروع به بازی با دکمهها کرده بود و عکس هایی که ثبت کرده بود رو با شوق تماشا میکرد.
سریع دوربین رو کنار گذاشت و به سراغ دفتر مخصوصش رفت، از اولین لحظهی دیدار با کیمتهیونگ، این مرد تبدیل به بزرگترین الهام بخش روزهاش شده بود.
مردی پر از فراز و نشیب، مردی که تمام کلمات رو از ذهنش میدزدید و بعد دوباره به او میبخشید.
" بنظرم زیباترین قسمت دوست داشتن، میشه شیفته جزئیات شدن درباره اون آدم.
مثل جای زخمِ روی دستش، یا آهنگ و نوای خاص صداش موقع گفتن یک واژه یا طرز صدا زدن اسمت، شاید هم حالت نگاه کردنش به چشمهات اون موقعی که بهش میگی چقدر دوسش داری و تو میتونی تا ابد اون لحظه رو تو ذهنت برگردونی عقب و هی نگاهش کنی و هی بیشتر غرقش بشی... "
- در وصف او، جئون جونگ کوک، 15 نوامبر
سریع دوربین رو کنار گذاشت و به سراغ دفتر مخصوصش رفت، از اولین لحظهی دیدار با کیمتهیونگ، این مرد تبدیل به بزرگترین الهام بخش روزهاش شده بود.
مردی پر از فراز و نشیب، مردی که تمام کلمات رو از ذهنش میدزدید و بعد دوباره به او میبخشید.
" بنظرم زیباترین قسمت دوست داشتن، میشه شیفته جزئیات شدن درباره اون آدم.
مثل جای زخمِ روی دستش، یا آهنگ و نوای خاص صداش موقع گفتن یک واژه یا طرز صدا زدن اسمت، شاید هم حالت نگاه کردنش به چشمهات اون موقعی که بهش میگی چقدر دوسش داری و تو میتونی تا ابد اون لحظه رو تو ذهنت برگردونی عقب و هی نگاهش کنی و هی بیشتر غرقش بشی... "
- در وصف او، جئون جونگ کوک، 15 نوامبر