سه تا سریال موردعلاقهم در کل.
-Supernatural
لازمه چیزی بگم؟ جون سوپرنچرال قلب منه و هیچوقت دربارهش ساکت نمیشم.
همونطور که از اسمش مشخصه پر از شخصیتهای تخیلیه، مثل فرشته و شیطان و خونآشام و جادوگر و پری و... توی کالبد انسان. تمرکز اصلی سریال روی
دوتا برادر به اسم سم و دین وینچستره که برای هم هرکاری انجام میدن، هرکاری، ولی تو سرنوشتشون اینه که همدیگه رو بکشن. وینچسترها نسل در نسل شکارچیان، حتی پدر سم و دین هم که همچین زندگیای نمیخواسته، بعد از یه اتفاق برمیگرده به شغل خانوادگیشون تا انتقام بگیره و دیگه هیچی براش اهمیت نداره. دین و سم رو در حالی که سه و هفت سالهان هفتهها تنها میذاره. دین خیلی وقتها از خودش میگذره و خیلی وقتها با اون سن اسلحه میگیره تو دستش تا از سم محافظت کنه. هر اپیزود یه پرونده و سناریوی جدا داره ولی به ماجرای کلی اون فصل هم میپردازه. سوپرنچرال تنها چیزیه که تو هر شرایطی میتونه منو از زمان حال جدا کنه و ببره تو دنیای خودش.
-Stranger Things
توی این سریال هم یه جهان موازی وجود داره که دریچهش باز شده و تاریکی داره کل شهر رو میگیره. شخصیتهای داستان بعد از ناپدید شدن ویل بایرز کمکم به وجود یه جهان موازی و موجودات خیالی ایمان میارن. داستان تو یه شهر کوچیک روایت میشه و همهی سکانسهاش خیلی
aesthetic ان. دوستی و خانواده دوتا عنصر خیلی مهم توی سریالن و کرکترها به بهترین نحو خلق شدن. زیاد نمیشه توضیحش داد ولی احساس دیدنش برای اولین بار رو تا ابد آرزو میکنم.
-Shameless
فاکینگ گلگرز! داستان دربارهی یه خانوادهی شلوغ هفت نفرهست (تقریباً) و شخصیت اصلی فیونا گلگره که بعد از رفتن مادرشون، تموم خواهر برادرهای کوچیکترش رو بزرگ کرده. هرکدوم از گلگرها درماهای خودشون رو دارن، ولی موردعلاقهی من اون پسر جینجرهست که صد از صد گیه و از قلدر محلهشون خوشش میاد. رابطهی این دوتا واقعیترین چیزیه که میشد از یه کاپل گی توی فیلم و سریالها ساخت. شیملس خیلی weirdo و خاصه. به خاطر میکی و ایانم که شده، پیشنهاد میکنم حتماً ببینین.