صدایشرا کمی صاف کرد و صفحهای را شانسی از کتاب باز کرد؛
" ادوارد کلافهتر از همیشه دستهایش را بهم میسابید و طبقعادتِکودکیاش دور خودش میچرخید و تند تند قدم برمیداشت، بالاخره تصمیمش را گرفت و به سمتاو حرکتکرد...
قلبش محکم در سینهاش میکوبید، سعی داشت توجهی به فوبیایشدیدش نسبت به پرندگان نداشتهباشد، خم شد و گنجشکِزخمی رو میان دستاش گرفت.
لرزشِدستهایسردش چیزی نبود که نتوان تشخیصداد، گنجشک نفس نفس میزد و با حس انگشتانبزرگادروارد دور تنِنحیفاش تکانآرامی خورد؛ پسر، ترسیده از جا پرید و سراسیمه به سمت اتاقِبهداشت و جعبهیکمکهایاولیه رفت.
با احتیاط زخم را ضدعفونی کرد و طبق چیزهایی که دوره آموزشی آموختهبود و بهخاطر داشت، مشغول بانداژ کردن بالِزخمی گنجشک شد.
دیگر ترسی در وجودش نبود و تنها چیزی که حس میشد؛ نگرانی او برای بیشتر صدمه نزدن به پرنده و درست بهانجامرسانیدن کارش بود..."
کتاب را بست و لبخندِمحوی روی لبش جایگرفت، میدانست چه باید کرد!
درست همانند ادرواردِ داخلِکتاب دیگر ترسی از ماجرا نداشت و تصمیمش را گرفتهبود
-انجامش خواهمداد!
I'll do it in the best possible way.