엔셰٬


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


さ. @Firameraki
་ 𝖤𝗇𝗍𝗃.
་ If you want to give me a gift, send me your favorite song.
https://t.me/BiChatBot?start=sc-483111-BXoBJKp

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


گشنگ بود


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram




چصم


مال من خیلی کم بود


اولین نفری که میخونش*


صدایش‌را کمی صاف کرد و صفحه‌‌ای را شانسی از کتاب باز کرد؛
" ادوارد کلافه‌تر از همیشه دست‌هایش را بهم می‌سابید و طبق‌عادت‌‌ِکودکی‌اش دور خودش می‌چرخید و تند تند قدم برمی‌داشت، بالاخره تصمیمش را گرفت و به سمت‌او حرکت‌کرد...
قلبش محکم در سینه‌اش می‌کوبید، سعی داشت توجهی به فوبیای‌شدیدش نسبت به پرندگان‌ نداشته‌باشد، خم شد و گنجشک‌ِزخمی رو میان دستاش گرفت.
لرزش‌ِدست‌های‌سردش چیزی نبود که نتوان تشخیص‌داد، گنجشک نفس نفس میزد و با حس انگشتان‌بزرگ‌ادروارد دور تن‌ِ‌نحیف‌اش تکان‌آرامی خورد؛ پسر، ترسیده از جا پرید و سراسیمه به سمت اتاق‌ِبهداشت و جعبه‌ی‌کمک‌های‌اولیه رفت.
با احتیاط زخم را ضدعفونی کرد و طبق چیزهایی که دوره آموزشی آموخته‌بود و به‌خاطر داشت، مشغول بانداژ کردن بال‌ِزخمی گنجشک شد.
دیگر ترسی در وجودش نبود و تنها چیزی که حس می‌شد؛ نگرانی او برای بیشتر صدمه نزدن به پرنده و درست به‌انجام‌رسانیدن کارش بود..."
کتاب را بست و لبخندِمحوی روی لبش جای‌گرفت، میدانست چه‌ باید کرد!
درست همانند ادرواردِ داخل‌ِکتاب دیگر ترسی از ماجرا نداشت و تصمیمش را گرفته‌بود
-انجامش خواهم‌داد!
I'll do it in the best possible way.


Stop waiting...
Finally happiness and even sooner than promised.
The end.


0⁴ ֶָ֪


یا ساکت میشین یا چالشو کنسل میکنم




ولی من چنلای پی وی رو نمیبینم و این برمیگرده به خودتون که نگفتید بهم.
به جز اون یه نفر


خورشید می‌تابید، بادی میوزید و موجی درست میشد، ساعت‌ها می‌گذشت و روز صبوری میکرد تا دسته‌ی ابر‌ها گردهم‌آیند و بگریند...
مردم نالان به سوی خانه‌هایشان بدوند و زیر لب بدشانسی امروزشان را مرور کنند‌.
کودکی پشت پنجره حسرت لمس باران را داشته باشد و دوستان و عاشقانی، قدم‌زنان و پا‌برهنه بی‌توجه به زمان، بچرخند و برقصند و بدانند که همین است قانون روزگار؛
گیاهی از گریه‌ی‌ابر، جوانه می‌زند و کاکتوسی از خیس بیش‌از‌حد ریشه‌های بی‌نیاز به آبش جان می‌دهد و میمیرد.
چنین است زندگی؛ گاهی ابری و گاهی آفتابی، گاهی سرد و گاهی گرم
گاهی باید صبور بود تا چرخ روزگار تورا به آسمان برساند!
The cloud of happiness is coming to you.


-نگاه‌کن، اینجا همان‌جاییست که تعریفش را می‌کردم، همان‌جایی که شب‌های دلتنگی می‌آمدم و تمام شب را به ماه خیره می‌شدم...
راستش را بخواهی، تمامش را به تو خیره بودم...
آری! همین درست‌تر است، برای تو همانند آیینه‌ای و برای من همچون قاب‌ِعکس‌بزرگی از توست.
سمت‌ یار برگشتم و خیره به بازتابِ‌نورمهتاب، غرقِ مشکی‌چشمانش بوسه طولانی‌ای را به عناب‌ِلبانش هدیه دادم،
کمی بعد؛ این من بودم که تکیه‌زده بر شانه‌ی جانان، رویایی از جنس ابریشم می‌بافتم.
جانم برایت بگوید؛
می‌خواهم روزی که جزء‌به‌جزءت را به‌نامم می‌زنند، هیچکس نباشد و همه باشند.
درست همین‌جا؛ روبروی شهر، زیر چتر آسمان، در حضور ماه عهد کنیم و مهتاب شاهد عهدمان باشد.
پیمان را بخوانی و بخوانم:
به نام نامی یزدان؛ پذیرا می‌شوم مهر تو را از جان،
هم اکنون باز می گویم میان انجمن با تو، وفادار تو خواهم ماند،
در هر لحظه در هر جا برای زیستن با تو،
تو هم با من چنان با مهر پیمان کن، که من با تو.
The moon that rose in the sky of my life.




در مرحله تجزیه شدن به سر میبرم، مرحله بعدی فسیل میشم.


فرو رفته در فکر و خیال یار، روبروی بارش پرتو های نور آفتاب، هنگام طلوع ابرهای‌گریان و در حضور دریای بیکران منتظر آمدنش بودم.
بازتاب گرده‌های طلایی‌رنگ گل‌ِآفتاب لابه‌لای مشکی موهایش دیدنی بود، یار می‌آمد و این قلب من بود که می‌رفت.
روبرویم که ایستاد، گره افکارم نیز باز شد و لب از لب گشودم؛
- زود‌تر از این‌ها منتظرتان بودیم عالی‌جناب!
بی‌آنکه بفهمم گل‌ِلبخند روی لبانم شکفته بود و این صدای دل‌نشین او بود که یادآور آن شد؛
- " لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست،
لختی بخند خنده ی گل زیباست. "
و قسم به عیسی‌مسیح که همین برای زیباییِ سال‌های‌سال زیستن کافیست!
Sun prostration in front of the sunflower.


به سمت صخره‌بزرگ یا همان پاتوق همیشگی‌اش رفت و تکیه‌اش را به تخته‌سنگ داد، تنها جایی بود که میتوانست کمی از همهمه آدم‌های‌مضخرفِ‌شهر فاصله‌بگیرد و گوش به موسیقی‌ای فرادهد که دریا برایش آماده کرده بود.
و اما امروز؛ انگار خبر‌ نگران‌کننده‌ای سراسر دریا را پر کرده بود، موسیقی‌خشمگینی که خبر از هرج‌ومرج داخل آب می‌داد...
پلک‌هایش را روی‌هم گذاشت‌ و بیشتر‌از‌قبل تمرکز کرد؛ این‌بار هم تمامی‌ ماهی‌ها سوگواری خودکشی‌ دسته‌بزرگی از نهنگ‌ها رو می‌کردند.
چه غمی بود که این همه خودکشی به دنبال داشت؟
زودتر از موعود، زمان برگشت به شهر رسیده بود!
موسیقی‌ِ‌امروز بوی‌مرگ می‌داد، ترجیح داد به شهر بازگردد و به ساز ناکوک آدم‌ها برقصد تا اینکه شاهد درد دریا باشد و کاری از دستانِ‌کوچکش برنیاید.
What grief really caused the big whales to die?


حتی قوی‌ترین آدم‌ها هم یه روز خسته میشن، بیاید و سعی کنید به خستگی آدما نگید چسناله!

Показано 20 последних публикаций.

68

подписчиков
Статистика канала