- ߊ‌‌ܦ߭ࡅ࡙ߺ❟ࡍ߭ | afiuwn


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


و من ...!
افیونی مَحبوس در تنگنای خفقان اور این ثانیه ها !
ارتباط با افیون
@im_duzham_for_u شناس
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-995354-zSGB3sq ناشناس

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


ارزش خواندن ندارد

از سال ۸۸ تا به امروز شورش خشم جوانان این مرز و بوم بر حکومتی دیکتاتور و کودک کش همواره بیشتر و بیشتر بوده است .

من خودم به شخصه با خشونت فرقی نمیکند در چه غالبی باشد مخالفم ، و هیچ گاه ان را راهی برای رسیدن به بهشت خیالی نمیدانم
اما چه کسی این مردم مهربان را به سمت «جواب خون ، خون است » برده است ؟مردمی که امید داشتند میتوانند با همدلی و هم پیمانی ، با سخت کوشی میتوانند ایرانی اباد ببینند ، اما چه کسی این مردم را به سوی یاس و ناامیدی سوق داد ؟ چه کسانی باعث شدن اتشفشان خشم مادران فوران کند ، به گونه ای که فرزندان خود را به دامان این کشور فدا کنند ؟
بله اهالی قدرت ، انها حتی هنوز نقطه ضعف های خود را نمیدانند ، و همین نقطه قوت ماست
شخصی روان پریش و مضحک در رسانه ای میگوید : تا اوضاع ارام نشود ، اینترنت را وصل نمیکنیم !
اینترنت چه وصل باشد چه نباشد اینبار فرق میکند .

حوصله و مجال وراجی نیست . انچه این روزها میبینم نتیجه کار خودشان است .
اما اتحاد و همدلی و پیوستن اقوام و قومیت های ایرانی به هم ، سر دادن شعارهای که امید رهایی از گذشته به ایندست ،  آواز کورسویی از امید را در این مرز و بوم میدهد .
امروز یا فردا ، این ماه یا ماهی دیگر ، این سال یا سالی دیگر ، بالاخره نور بر تاریکی غلبه میکند
اگر بودم با شما میرقصم ، اگر نبودم مرا به یاد بیاورید
جوانی که تا به اینجای زندگی اش را در دوراهی زندگی کردن یا نکردن ، امید یا نومیدی
رفتن یا ماندن ، سرگردان بود .

و اغوشی از راه دور برای تمام کسانی که دلشان برای این وطن غمگین است .
همین

-افیون


شرح در پست بعدی :


صبحِ بیستُ پنجم دسامبر - رویا

حالا که صبح شد ، نور افتاب تابید برچشمانم و به اسمان نگاه میکنم ، هرگز چیز زیاد نمیخواسته ام از این زندگی ، همین حالا تمام ارزو و رویای این بیست و یک سال عمر این است ، که درخانه ای نه زیاد دور از اشنایانم نه زیاد نزدیک باشم .
فکر کن خانه ای با حوض قدیمی ، درخت بید مجنون کهن سالی که گیسوانش برافراشته است ، بنشینیم ، سرم را بر روی‌ زانوهایت بگذارم ، گهی چای یا شراب یا لبان هم را بنوشیم ، کنار کسی که مرا بفهمد ، نوازشم کند ، و وقت ناراحتی ببارد .
حال تمام دارایی خیالی من خانه ای است امن که اگر انسان بود حتما مادری میشد مهربان .
و دختری با چشمان مشکی تیله ای .

#موقت


عاقل از ما می رَمد، دیوانه هم...


بیست و چهارمِ دسامبر - بر باد رفته

از ان موجود مغرور دوپایِ قد بلند که میشناختی ، فقط چند تیکه مهربانی مانده است
و دیگر اجزای بدنم را باد برده است.
امشب باید برایت بنویسم ماندن در تنگنای رفتن ها ،جان را در هم میفشارد و شکل خاکستری افسردگی را نمایان میکند - جانت را میگیرد و نفسی برای ادامه دادن در تو نمیگذارد
و این مانند صدای پیرزنی که مرثیه ای بلند میخاند نابود کننده است ، باید امشب برایت بنویسم ، بنویسم از من ، منی که دیگر نای برای دوست داشتن ، برای بخشیدن یا بخشیده شدن ، جنگ و جدل های نوجوانی نمانده است، گویی من ایرانم ، سرزمینی که سالیان پیش پر از مهر و محبت بود و الان تهی از هر چیزی .
اما از اینجا که من ایستاده ام چیزی جز تاریکی پدیدار نیست ، این سیاه ترین قسمت خاکستریِ افسردگی است .
امشب میخاستم برایت از عشق بنویسم ، از جام شراب و بوسه و بدن های برهنهِ مان بر روی ماسه های داغ ، اما آن جوانی که نوشتن بلد بود هم از من رفته است .

غمگین و افسرده و تیره بخت ، نامید و مایوس نیستم شاید باور نکنی اما خسته هم نیستم فقط خود را پذیرفته ام ، خودی که زیر این برف و بورانِ دی ایستاده است ، خودی که پایان همه ای رویاهایش را دیده .
ایستاده ام و برف چند متری بر رویِ شانه هایم و از تماشای انقراض این پسرک سادیسمی لذت میبرم .
دیدی مرا ؟ دیدی عاقبت اب از سرد گذشت ، بد هم گذشت .

-افیون


#تأخیری_از_ظهر

از خواب بلند شدم ، دیدم دست نوشته ای با خطی اشنا کنارمِ ، نوشته بود ،ناهار درست کردم برات عزیزم کافیه گرم کنیشون ، لباسات مرتبه تو کمدت ، کلید خونه رو هم گذاشتم کنار میزت اگه خاستی بری بیرون .
یاد دو بیت از حسن علینژاد افتادم میگفت:
حالا وقتِ سجده انسان به فرشته است
مادرم بایست که مقابلت سجده میکنم

وقتی فکر میکنم قراره مادرمونو یه روزی از دست بدیم کل تنم کهیر میزنه !


بیست و سومِ دسامبر - خودِ ژانت

میگفت این زنه که تازه استخدام شده تو شرکت ، خیلی دلم براش میسوزه ، میگم چرا میگه ، اخه شوهرش ترکش کرده و دوتا بچه رو دستشه ، حتی شناسنامه ندارن و داروهاشون ازاد حساب میشه ، نگاش کردم دیدم قطره اشکش افتاد رو دستکشی که داشت میبافت ، گفتم ژانت داری برا کی میبافی ؟
گفت بافتن مال ادمای تنهاس ، من اگه کسیو داشتم الان وقت دستکش بافتن داشتم ؟
گفتم پس چرا تو فیلمای خارجی همه ای این پیرزن ها دارن شال میبافن ، میگه اخه همه فیلما روایت یه تنهایه ، گفتم ژانت همه ای فیلما دیگه ؟ گفت اره همشون ، باید بگردی فیلمتو پیدا کنی پسر .
ژانت بعد رفتن سابین خیلی تنهاست ، هست ولی انگار نیست ، خیلی وقته از خونش بیرون نرفته ،  بچه که بودم همیشه وقتی میخاست نون محلی بپزه یه نون قلبی روغنی برام درست میکرد و میاورد درخونه بهم میداد ، ژانت خیلی وقته فهمیده کسی تو این دنیا نیست .
دلم میخاد برگردم به کودکیم و برم بهش سر بزنم بگم سلام ژانت، خانومی که هرگز بغل نشدی ، ژانت زیبای قصه نیمه کارم
ایندفعه من برات نون قلبی اوردم .
اولین بار که بوسیده شدی ، چشمهای قشنگت رو بستی و به صدای بارون گوش دادی ، صدای تلفیق شده با کمی باد و سرما.
اما حالا من میبینم تو پیر شدی ،شال و دستکش میبافی برای کسی که نیست ، اون جوی اب بود و رفت ولی تو درخت سرو بودی موندی و نمردی ، اما ما هرکدوم به یک سرنوشتی مبتلایم ژانت

با کسی زندگی کنی و بعد از چند مدت از دستش بدی ، و بعد ندونی که کجاست داره چطوره میگذرونه و با کی میگذرونه از نبودش بدتره این فکرا .
اینو ژانت گفت و افتاب مرد ، تاریکی اومد و دستهای سردشو گذاشت رو شونه ای ژانتِ قصه ای من و بغلش کرد .

-افیون


در این سرای بی‌کسی؛
کـسی به در نمی‌زند...

• تصنیف : در کوچه‌سار شب
• آواز : استاد شجریان
• آلبوم : جام تهی
• آهنگساز : استاد لطفی


خاب بودی در اغوش گرفتمت
چه کنم افاقه نکرد (:
شب باز برمیگردم ...!

-افیون


بیست و دومِ دسامبر - نازیلا

پدربزرگم مادیان اسبی داشت بسیار زیبا که نامش نازیلا بود ، روزی پای نازیلا شکست، پدربزرگم ان تپانچه یِ قدیمی که نسل به نسل رسیده بود به او را اورد ، مستقیم گذاشت روی شقیقه نازیلا .
نازیلا نگاهش دوخته شده بود به چشمان پدربزرگم ، نگاهی معصوم و زیبا .
اما پدربزرگِ ظالمم بدون مهابا شلیک کرد ، و لابد نازیلا هم رفت به بهشت اسب ها .
میگفت اسب پای شکسته به چه کار اید ؟
اسبی که پایش شکسته است دیگر حالش خوب نمیشود ،چرا بماند و عذاب بکشد .
حتی زنبور ها را دیده ام که گله ای خود را به دود میزنند  و خودکشی میکنند تا به زندگی خود پایان میدهند .
نهنگ خود را به ساحل میرسانند و به گِل میشینند
حتی شنیده ام پلنگ ها هم از ماده پلنگ ها دوری میکنند تا نسلشان منقرض شود .
هرجانداری بالاخره راه پایان دادن به زندگی اش را پیدا میکند و خود را به بهشت میرساند
یا هم مانند پدربزرگ ظالمم کسی پیدا میشود که به داد ان جاندار برسد .
اما ادم بدبخت فقط در این سرای تاریکی و ظلمت ، نه علاج خود را میداند نه پدربزرگی هست که به دادش برسد ، وقتی غمگین و دلشکسته میشود ، سرگردان به دور خویش میچرخد ، برای خودش و اطرافیانش نقش ادمی سرخوش را بازی میکند که گویی زندگی اش سراسر لذت و شادی است
اما اینگونه نیست .

-افیون


مرا خنده هایی از جنس کودکی نیاز است!


-خودِ افیون


#تأخیری_از_صبح

با وجود اینکه شجریان پلی کردم با صدای بلند تو اتاقم دارم باهاش میخونم :

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

و سیگار لای انگشتم تو هوا میرقصه
بازم با این وجود از نبود پدرم تو خونه غمگینم و امیدوارم زودتر برگرده .


این فصل برایم ، بسیار بیشتر از فصل های قبل عذاب اور بود
پاییزی ، بدون افراد نزدیک زندگی ام .
پاییزِ تلخ و سیاه ، پاییزی بدون سابین و ژانت
عزیزم من عزادارم .
عزادار و خسته ، عزادار و افتاده بر زمین
یلدایِ بدون دخترم نیکا ، خاهرم سارینا یلدا نیست.
امشب تولد یلدای از دست رفته است .
نای برای تبریک نمانده است.
اخر یلدای پر از خون تبریک ندارد دیگر

افیون


بیست و دومِ دسامبر - عروسک خرسی

مثل همیشه کمی سردرد داشت ، تکیه داد کنار اُپن اشپزخانه ، پیشبندی که برای اشپزی میبست دور کمرش رو باز کرد ، دستشو گذاشت رو شکمش ، چند روزی بود میدونست این بچه هم دیگه تکون نمیخوره تو شکمش ، چشم های مشکیِ تیله ایش دیگر تَر نمیشد ، فقط سوزش انها بیشتر میشد ، رفت سمت اتاقی که برای نوزاد عزیزشان چیده بودند ، نگاهی به قفسه اسباب بازی ها انداخت، جوراب و لباسهای گل گلی ، به جغجغه کنار قفسه ، ژانت دیگر سعی میکرد به امدن سابین از سرکار به خانه فکر نکند چه برسد بخاهد به او بگوید بچه مرده است .
اخر سابین مریض پروانه ای بود ، مردی کم طاقت در رویایه پدر شدن .
عروسک خرسی داخل قفسه را برداشت اورد داخل اتاق و روی مبل دراز کشید ، دستش را روی پیشانی اش گذاشت
تا اینکه زنگ در خانه به صدا در امد ، مرد خسته تر از همیشه برگشت
ژانت نگاهش به زمین دوخته شد و بدون مهابا با چند کلمه ساده گفت : بچه داخل شکمم تکان نمیخورد .
سابین که بهتر از هروقتی معنی این کلمات را میدانست.
زن دید مرد رنگش پرید
اما زن که اینها را دید به روی خودش نیاورد
دید که مرد دوش نگرفت ، شام نخورد
مردی که شب و روز در رویایه پدر شدن بود .
ژانت فکر میکرد باری دیگر سابین مجنون و دیوانه میشود
قلب عروسک خرسی روی مبل را فشار داد
عروسک گفت : ای لاو یو
زن داشت فکر میکرد چه خوب است اگر کسی ادم را دوست داشته باشد حتی اگر بچه اش مرده باشد .
که دید دستی به دور گردنش اویز شد
ژانت بالا را نگاه کرد چیزی جز دو چشم سابین ندید
سابین گور بچه اش را بوسید ، شکم ژانت را
و گفت فدای چشمانت
زن بغضش ترکید.
مرد را بغل کرد بدون هیچ اشکی بدون هیچ اهی .
عروسک خرسی انقدر نگاهشان کرد ، که دیگر یادش نبود بگوید : ای لاو یو

-افیون


دوست داشتم مهرم در دلت باشد ، انچنان که مهرت در دل من است ،لحظه به لحظه ، دقیقه به دقیقه، دوست داشتم برف دی ماه باشم بی مهابا واژگون شوم روی شانه ات ، دوست داشتم دریا باشم کمی کنارم قدم بزنی ، دوست داشتم کلاغ خیس شده زیر باران باشم که مرا در اغوش بگیری و با خودت ببری ، دوست داشتم نقش اول فیلمی که دوست داری هر روز ببینی باشم تا به تماشای من بنشینی ، دوست داشتم صدای باران باشم تا مرا بشنوی ، دوست داشتم اتاقت باشم تا در من حبس بشوی ، دوست داشتم لاک ابی یا مشکی روی ناخون هایت بودم تا با اشتیاق مشغول من شوی .
اما انگار اینها امکان پذیر نیست و کسی نمیداند در این جمله چه دردی پنهان شده است .
#موقت


- از نور دیده ای در ناشناس


بیست و یکم دسامبر - تکراری

روزی فلانی پرسید بزرگترین هنر از نظر تو چیست ؟
بعد از کمی تامل ، گفتم : بزرگترین هنر که هم من ندارم ، و همینطور اکثر شما ندارید، به اندازه بودن برای دیگران است .
منِ احمقِ دیوانه یا انقدر نیستم که کمم ، یا اینقدر هستم که دلشان را میزنم.

یا انقدر نزدیکم که پوچ و بیهوده طلقی میشوم ، یا انقدر دور که دست نیافتنی میشوم !
تحت هر شرایطی که باشم ، در زمینه‌ی تخریب خودم استادم.

این هنر مهمترین هنر آدمیست . احتمالا
نه فقط در روابط عاشقانه و مزخرفتان
بلکه در روابط دوستانه ، خانوادگی و مهتر از همه اجتماعیتان باید رعایت کنید !
در دوستی های پوچتان
در رفاقت ها
در آشنایی با افراد جدید زندگیتان ،
اینکه همیشه باشید و بیش از اندازه در دسترس باشید کم کم به فردی بی حرمت و بیهوده بدل میشوید.
و مهمتر از آن این است که شان و منزلت خودتان را از دست میدهید.
این اواخر عموی نازنینم میگفت :
هرچقدر شیرین باشی وقتی زیاد باشی دل هرکسی را میزنی .
هیچ وقت نتوانستم این را یاد بگیرم
من شیرین نبودم اما همیشه دل را زده ام.

-افیون


این عکس را خیلی دوست دارم، در کلاس دانشگاه گرفته شده
کلاس های که در سراسر ایران از سالیان دراز تشکیل میشود تا علمی را فراگیرند
اما در این روز های سخت ما همه یک خانواده ایم

دو / دوستان عزیزم تنها چیزی که از ما ربوده شده و خود ما باید ان را پس بگیریم زندگی است
دور این اتش در این سرمای سوزناک کنار هم بمانید ، به قول حمید از جادوی با «هم بودن» غافل نشوید
عید و مراسمات و ... را بهانه کنید
ناشناسی اینگونه از من پرسید :
اگر برای گفتن یک جمله در زندگی نفس داشته باشی ان چیست ؟
به او گفتم -مرا در اغوش بگیرید
شما هم این اغوش را از خود دریغ نکنید فارق از هر جنسیتی

سه / دیگر وقت نا امیدی ، سوگواری نیست دستهایتان را مشت کرده کنار هم بمانید
چیز های که در این چند ماه به دست اورده ایم بیشمار است
برای غریبگان سراسر کشور مانند برادران و خاهران خود جنگیده ایم
یادتان نرود بهای به سنگینی خون کودکانمان پرداخته ایم
کنار هم بمانید


چهار/ گفتم چند کلمه ای برای قدردانی از شما ، دوستانم ، و کسایی که در ارتباط هستن با من
مرا تحمل میکنند بنویسم
من میدانم تحمل کردن یک انسان سخت است.
بسیاری از شما هم خشم خود را سر من خالی میکنید .
اینها همه برای این بود که به شما قول بدهم بالاخره فردا خواهد امد
روزی که ما میدانیم دیگر خون بهای ازادی را پرداخته ایم
روز جشن ، روز خشحالی
اگر بودم با هم جشن میگیریم !

و در اخر انچنان که افیون گفت :

سپیده که سر بزند
در این باتلاق پر از خون
شاید جوانی بروید
شبیه انان که ندای ازادی دادند
پس به امید سپیده دم

اینبار برای خودم و شما نوشتم

«عکس از گوهر»


شرح در پست بعدی


هیچ ایمانی پایدار نیست ، من جوانی را میشناختم که هر روز نماز ، چند وعده به مسجد برای عبادت و بعد از اتمام نماز شروع برا فراگیری درس دینی میکرد
در دوران مدرسه اکثرا برای مسابقات قران پذیرفته میشد
هیچ وقت از یادم نمی رود جمله اقای ح.س دبیر عربیم را که میگفت در ابتدای کلاسم همیشه برایم قران بخوان تا لذت ببرم
خاستم بگویم  به مرور همان جوان خدایش را در استکانش کشت !
بیشتر از هروقتی حضور خدا را حس نمیکنم
نمی دانم شاید هم منصب خود را رها کرده است
هرچه که هست خوب نیست !

- به راستی که خدا چیست ؟

Показано 20 последних публикаций.

141

подписчиков
Статистика канала