دیروز، دوستی لفت داد از اینجا و گفت خیلی غر میزنی. دقت کنید، دوستی. یعنی دوست بودیم.(به نظرم هستیم هنوز)
میدونم خیلی انرژی منفی داره حرفام این روزا ولی نمیدونم غر محسوب میشه یا نه. خلاصه، همینه. همین بود. همین شکلیه این روزا. حالم خوب نیست. مگه تعهدی دادم که همیشه حالم خوب باشه یا از حال بدم ننویسم؟
در این برهه اتفاقات متعدد افتاد که موجب شد نه من دیگه مثل قبل محبت کنم بیدریغ به آدمها و اصطلاحا " be there for them anytime anywhere " و نه دیگه اون توقع اندک و منطقیای که میبایست داشت رو داشته باشم از آدمها. در عرض پنج ماه، پنج و هفت ماه رنج تحمل کردم. اگه آدمها میدونستن که در پس چهرهی معمولیِ روزمره آدما چه روزایِ سختی گذر کرده یا در حال گذره، چه اتفاقات سنگین و دهشتناکی در حال ضربه زدن به جسم و تن و روانشونه، هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت اینطور قضاوتشون نمیکردن، تز نمیدادن و اینطور بیتفاوت از کنارشون نمیگذشتن.
سخن کوتاه کنم، مقداری مهربون باشین با آدما، مخصوصا اونایی که حق دارن گردنتون.