زنِ گورستان آلیس کمپ


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


حرف‌های زنی از گورستان باستانی آلیس کمپ؛ زنی که از بیشه‌ی روحش بیرون آمده، با نگاهی مبهوت در پی سنجاقکی پرّان.
در این مکان، همه‌چیز به ادبیات ربط پیدا می‌کند.

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


.

تمامِ امروز قلبم را آتش می‌زدند و خار خاری در گلویم و گز گزی در سینه‌ام هی مدام می‌آمد و می‌رفت. غم پراگنده‌ست در خون، در اشک، در هوا، در ذراتِ نامرئی مِه، در همین بارانی که از صبح ریز ریز می‌بارد.
پنجره را گشودن، خیره ایستادن به تماشای مِه در غیابِ ماه، نگریستن و گریستن، اشتغال من است در وقت و بی‌وقتِ اشتعالم. و بعد پنجره را نیم‌باز گذاشتن، انگشت‌های یخ‌زده را به نامه‌های عزیز عین‌القضّات رساندن، زمزمه کردن و باز گریستن... وه! چه پاییزی است! نکند زندگی همین باشد؟ روزی هزار بار مردن.

«تا کی صبر؟ فریاد از تو! دردِ فراوان از تو! چنین کند، بی‌قرارش کند، پس گوید: قرار گیر! «خُلِقَ الانسان من عَجَل». پس گوید: «سأریکم آیاتی فلاتستعجلون». باش تا وقت این کار در رسد. تو جانی می‌کن که من از تو این دوست دارم! أنا عند المنکسره قلوبهم، لاجلی أُحبُّ کل قلب حزین. بار خدایا! اگر رضای تو درین است مبارک!
شاید که مرا زخم پراکنده زند
هرگاه که من بگریم او خنده زند»

آه، بر گریه‌ام خنده می‌کنی؟ باشد. هزارباره مبارکت!


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

نامه‌ی دوازدهم؛ برای تو که یادت شراره‌ است

ما به یاد می‌آوریم. به یاد می‌آوریم. به یاد می‌آوریم. و به یاد آوردن‌مان تنها به قصدِ برافروختنِ شعله‌ای‌ست. نه از آن شعله‌های چموش سرکش که آتش می‌زنند وُ خاکستر می‌کنند. شعله‌ای خرد، نحیف، شبیه سوسو زدن ستاره‌ای دور در شبی تاریک در گردنه‌ای مه‌آلود در دیده‌ی چشمی نیم‌باز و خوابالود.

عزیزِ جانم!
چراغِ جان بی‌روغن افتاده‌ست، بی‌نفت، گردآلود بر طاقچه‌ای متروک. چه سوز و سرمایی‌ست! می‌شنوی؟ باد هم می‌وزد بر لته‌ی در و شیشه‌های پنجره می‌لرزند و دیوارهای کهنه می‌خواهند چیزی بگویند. شاهدان تنهایی و اشک، جنون و خواستن، مرگ و تاریکی!
باید چیزی را به یاد بیاورم و روشن شوم. تکه‌چوبی را می‌گردانم در خاکستر؛ آرام، کمی تندتر. نه دستم جان دارد، نه جانم به فرمان است. باد می‌وزد و خاکسترها را می‌پراکند. خاکستر توی چشم چه حالی دارد! نمی‌دانی گریه‌ات گرفته یا دارد می‌سوزد. می‌سوزد و گریه‌ام گرفته. به یادت می‌آورم. و یادت همچون شراره‌ای‌ست، می‌جهد و همان‌دم می‌میرد. شراره‌ی بعدی بلندتر می‌جهد و باز می‌میرد. شراره‌ی بعدی می‌نشیند روی پلیسه‌های دامنم و گم می‌شود. تو دامن پلیسه‌ای دوست داری؟ چه سوالی! من از تو هیچ نمی‌دانم. باید شعله‌ای زنده کنم از خاکستر. چه کار سختی! من بلدم. بلدم که تو را به یاد بیاورم. به یاد آوردنم از جنس تخیل کردن است. تخیلی را در تخیلی تازه می‌آفرینم. خیال اندر خیال. من از تو هیچ نمی‌دانم. نمی‌دانم کجایی حالا، چه می‌کنی، به چه فکر می‌کنی و آیا جانت به شعله‌ای گرم است یا نه! چراغ طاقچه‌ات نفت دارد یا نه!
چقدر سرد است! چقدر سرد است، جانِ شیرینم! و من چیز بیشتری نمی‌دانم...


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


‍ .

«گاه وضعِ ناراحتِ رانم در خواب، همچنان دنده‌ی آدم که شد اُسْطُقسِّ حوّا، به زنی نشو و نما می‌داد. طُفیلِ هستی‌ی لذّتی که می‌خواست به من دست دهد، از خود بُتی آراسته بود که گفتی همه‌ی لذّت عالم ازوست. تنم که گرمای مرا در تن او حس می‌کرد، هوای وصل برش داشته بود که بیدار می‌شدم. باقی‌ی مردم چه دور می‌نمودند پیشِ این غایب از نظر که تنگِ دلم بود تا همین ساعت؛ گونه‌ام هنوز گرم بوسه‌اش بود، تنم کوفته از بارِ پیکرش. اگر می‌زد و احیاناً دیدارِ آشنا می‌داشت، می‌زدم به هر در که به او راه برم در عالمِ بیداری، ـــ مثل بعضی که راه میفتند و می‌روند زیارتِ شهری که ندیده‌اند جز به دیده‌ی آرزو و گمان می‌کنند چشیدنی‌ست لطفِ خواب و خیال در نشأتِ واقعی. کم‌کَمَک آن یاد که زنده بود می‌پژمرد، تا دخترِ رویایم در دستِ فراموشی می‌افتاد از گوشه‌ی خاطرم.»


تأملِ ایّامِ گذشته |‌ مارسل پروست | بیژن الهی


امروز، سال‌مرگ مارسل پروست است.

عکس؛ پروست است در بالکن هتلی در ونیز، و خیره به چشم‌اندازی دور.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


‍ .

پرت شده‌ام به سی و چند سال پیش. نیمه‌شب است. داریم از خانه‌ی مادربزرگ برمی‌گردیم. خیابان خلوت است. باد می‌آید. من سرم را از پنجره‌ی ماشین بیرون برده‌ام و دارم ماه را تماشا می‌کنم. خیابان‌ها را می‌پیچیم، میدان‌ها را دور می‌زنیم، از خانه‌ی مادربزرگ دور می‌شویم، به خانه‌ی خودمان نزدیک می‌شویم و ماه هنوز هم با ماست. این واقعه، طاقت‌سوز است برایم. آن تماشا که نمی‌توانم ازش دست بکشم و آن از پی آمدنی که انتظارش را ندارم، بلدش نیستم. ناگهان سرم را می‌برم داخل و از بابا می‌پرسم: «بابا... چرا ماه هر جا می‌ریم دنبال ماست؟ چرا؟ چطور؟»
خیال می‌کردم فقط من را یا ما را انتخاب کرده و فقط دنبال ماست. گمانم این شیفتگی دیوانه‌وارم به ماه، از همان واقعه‌ی طاقت‌سوز می‌آید، از همان شب بی‌انتها.



ویدئو از صفحه‌ی اینستاگرام بابک تفرشی


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


‍ .

یک:
دیشب، قبل از خواب گریه کردم و بعد خوابیدم و در خواب هم گریه کردم و از خواب پریدم و باز گریه کردم. آن وقت، در تاریکی اتاقم نشستم و به آن زنی فکر کردم که سال‌هاست گریان در هزارتوهای خواب و بیدارش می‌دود و حالا دیگر از نفس افتاده است.

دو:
دارم به دخمه‌ی ابراهیم منصفی فکر می‌کنم؛ در حوالی آن روستای دورافتاده. به آن سکوی کوچک و پتوی کهنه‌ی یک‌نفره. به آن کوه‌ها که احاطه‌اش کرده بودند و آن بلندی که از آن سقوط کرد و پایش شکست و بعدش دیگر تاب نیاورد.

سه:
کاش تمام شود این خواب پریشان.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

«چرا مثل این ابر منقلب نباشم؟ مثل این ابر گریه نکنم؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم؟»

| نیما به عالیه | شب ۲۱ اردیبهشت ۱۳۰۵ |

امروز، زادروز اوست.

.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

«اگر لازم باشد ذهن چندپاره‌ی ما عشق را ابداع می‌کند، عشق را تصور می‌کند یا ادای عشق را درمی‌آورد، اما بی آن سر نمی‌کند، چرا که در هنگامه‌ی این پراکندگی محض، عشق حتا اگر بهانه‌ای هم باشد، معیاری برای سنجش باخت‌هامان به ما می‌دهد.»


کارلوس فوئنتس؛ که امروز زادروز اوست.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

گفتم شراره‌ای‌ست. می‌جهد از سینه‌ام، بی‌که جهد کرده باشم. و جای سوختگیش تیر نخواهد کشید هیچ. شراره واجهید و ستاره شد، داغ و ملتهب. و بعد بر زمین افتاد. همچون میل گداخته در کارگاهِ آهنگری و همچون مِیلی سوزان که با نَفَس نخواهد خفت.
چه خواب شیرینی! تو بر آستانه‌ی حجره‌ای در بازار اسکندریه ایستاده بودی و شمایل اندوه ترک می‌خورد. به دکانِ عطاری، عطر می‌فروشند و ادویه. عطر می‌پراکنند و نفس. صدا هم عطر دارد آقا. نفس هم عطر دارد. صاعقه هم عطر دارد وقتی که به قلب می‌زند. و خواب‌های من همه در عطر ضیمران مدفون است.
وه، چه رویایی! نوازنده‌ی دوره‌گرد زیر طاقی‌های بازار، عود می‌نواخت و هیچ‌کس جز تو نمی‌دانست بر چوب سازش، صاعقه خورده است. و هیچ‌کس نمی‌دانست که بر قلب من هم.
در خواب، از یک پهلو به پهلوی دیگر چرخیدم. بازار اسکندریه و عود و عودنواز و دکان عطاری و من و تو، همه در گوی جادو دایره شدیم و در مرکز گوی به هم پیوستیم. رخسار من در آینه‌ی جادو، دم به دم می‌شکفت همچون ریحان و سپرغم.

ساکت بودیم و تنها عودنواز می‌خواند:
«دماغی کو ببوید آن سپرغم‌های خوشبویت
پس پشت افکند حالِ حدیثِ غم چو اسپرغم»

حدیث، همین بود که گفتیم، و دیگربار صاعقه زد و گوی بر خاکستر آن ستاره که بر زمین افتاده بود، لغزید و ثابت ماند.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


‍ .

هفتم نوامبر زادروز آلبر کاموست. می‌خواهم تکه‌ای از نامه‌ی او به معشوقش ماریا کاسارس را نقل کنم، اما با خودم گفتم بهتر است ابتدا موقعیت این دو را به هنگام نوشتن این نامه ترسیم کنم.

آلبر کامو و ماریا کاسارس اول‌بار در حالی یکدیگر را ملاقات کردند که ماریا بیست‌ویک ساله بود و آلبر سی‌ساله. در پاریسِ روزهای جنگ جهانی دوم، به تاریخ ششم ژوئن ۱۹۴۴. نیروهای ارتش متفقین دقیقن در همان روز در ساحل نرماندی پیاده شده بودند و آلبر به علت اشغال فرانسه توسط ارتش آلمان، از همسرش فرانسین فور جدا مانده بود. در اکتبر ۱۹۴۴ همسر کامو بالاخره به او می‌پیوندد و میان آلبر و ماریا به مدت چهار سال جدایی می‌افتد. آن دو در ششم ژوئن ۱۹۴۸، در بلوار سن‌ژرمن خیلی اتفاقی به هم برمی‌خورند و دیگر از یکدیگر جدا نمی‌شوند، مگر به علت مرگ کامو به سال ۱۹۶۰.
پس از ملاقات در بلوار سن‌ژرمن، اولین نامه را کامو به تاریخ ۲۶ ژوئیه ۱۹۴۸ برای ماریا می‌نویسد، از ملکی در پالرم لل-سور-لسورگ در همسایگی رنه شار که کامو، همسر و دوقلوهایش تابستان خود را در آن می‌گذرانند. کامو دارد روی نمایشنامه‌ی حکومت نظامی کار می‌کند. از آن سو، ماریا و پدرش از ۳۱ ژوئیه ۱۹۴۸ در ژیورنی در هتل بُدی به سر می‌برند. ماریا قرار است نقش ویکتوریا -دختر قاضی- را در نمایش حکومت نظامی بازی کند. بخش‌هایی از نامه‌نگاری‌های مداوم این دو، در این دوره، به تبادل نظر درباره‌ی این نمایشنامه اختصاص دارد و بخش‌هایی هم شرح احوالات و گزارش کارهای روزمره است. در این میان، اعتراف‌های عاشقانه‌ی شورانگیز، عریان کردن جان‌های بی‌قرار، دل‌تنگی و بی‌تابی‌های مدام از بابت دوری، در تک‌تک نامه‌ها عیان است. مثل همین تکه از نامه‌‌‌ای که کامو در ۱۴ اوت ۱۹۴۸ برای ماریا می‌نویسد و در ادامه آمده است.

«...نامه‌ات را دوباره می‌خوانم و وقتی کاری ندارم یا حال انجام دادنش را ندارم، به کوه لوبرون نگاه می‌کنم! در حالی که دارم از این سیگارهای تمام‌نشدنی می‌کشم، چون اندازه‌ی تو عاقل نیستم. گاهی تنی هم به آب می‌زنم. به‌نسبت زود می‌خوابم، دوباره خوابم خوب شده است. اما از وقتی چوب‌سیگار فیلتردار مرد میلیاردر آمریکایی را صاحب شده‌ام، احساس می‌کنم اجازه دارم بیشتر سیگار بکشم چون ضررش کمتر شده. پس سیگار می‌کشم گرم تماشای کوهستان، تنگِ غروب به تو فکر می‌کنم. این فکر مثل مدّی در درونم رخ می‌دهد. دوستت دارم با تمام ژرفای هستی. مصمم و مطمئن منتظرت هستم. مطمئنم که ما می‌توانیم خوشبخت باشیم، مصمم که با تمام توان یاری‌ات دهم و اعتماد به نفست بدهم. اگر تو به من کمی کمک کنی، خیلی ناچیز، کافی‌ست که با آن کوه‌ها را بلند کنم.
باد شدید شده است. صدایی که به گوش می‌رسد مثل چرخش رودخانه‌ای عظیم است در آسمان. آخ، کاش اینجا بودی و با هم به گردش می‌رفتیم! (شب شده است.) تو مرا فقط در شهر دیده‌ای و من نه آدم زندگی توی دخمه هستم نه آدم زندگی مجلل. من مزارع پرت‌افتاده را دوست دارم؛ اتاق‌های خالی، خلوت درون، کار واقعی. اگر چنین زندگی کنم بهترین خواهم بود، اما نمی‌توانم این‌چنین زندگی کنم مگر کسی یاری‌ام کند. بگذریم، باید تن داد و تو مرا باید با همه‌ی عیب‌هایم دوست بداری و ما پادشاهی‌مان بر پاریس را ادامه خواهیم داد. اما باید مطلقا هشت روز را بر بلند کوه‌ها بگذرانیم، در برف، در وحشی‌ترین مکان ممکن. آنجا تو را کنار خودم خواهم داشت، عشق من... شب‌های طوفانی را تصور می‌کنم. کاشکی آن زمان زود فرا برسد! تو را باز می‌بوسم با تمام نیروی این باد که گویی تمام نمی‌شود.»

آ.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


Репост из: زنِ گورستان آلیس کمپ
.
و روزی کاموی ما در نامه‌ای برایت نوشت:
«دوستت دارم، دوستت دارم به‌عبث، در تنهایی، در زمهریری هولناک.»

بله، خوش به سعادتِ شما، خانم ماریا کاسارس.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

نامه‌ی یازدهم؛ برای تو، از میان هایهای خاک و خاکستر

پنجره را باز کن. کلاغ‌ها دارند آواز می‌خوانند جانِ شیرینم! و انگشت اشاره‌ات را بگذار بر مچ دستم. از نبض من صدای قار قار دسته‌جمعی کلاغ‌ها پرپر می‌زند. ببین چه دور می‌خوانند و صدایشان از چه جای نزدیکی به گوش می‌رسد! نه از دریچه‌ی پنجره‌ام، از دریچه‌ی قلبم که حالا به روی تو گشوده است. از آن کوچه با گریه خواهی گذشت. می‌دانم. و سرت به جانب ویرانی خواهد چرخید. و کلاغ‌ها بر فراز آن فضای تهی خواهند رقصید. و باد، ترنم اشک تو را برای من خواهد آورد و به رگ‌هایم خواهدش ریخت. نبضم دوباره می‌زند و قار قار کلاغ‌ها و ترنم اشک تو بر پوستم خواهد نشست. دیوانه‌ام، نفرین‌شده. شاهد ریز ریز شدن سفال و سیمرغ. گرد و غبار. هایهایِ خاک و خاکستر. پرها در هوا. پرهای کلاغ‌ها وُ سیمرغ‌ وُ پرهای کلاه‌ من در آن خیابان مرطوب. باد از درون قصه می‌وزد بیرون. سوز می‌آید. پنجره باز است. از جلجتایت فرود بیا. می‌خواهم ببوسمت و با هم تپه‌ی سیسیفوس را بالا برویم، با یک سنگواره‌ی چندمیلیون ساله بر دوش و کلاهی از پر سیمرغ.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

کبریت را روشن کن. شعله را بگیر مقابل صورتت. فوت کن. فوت کن. فوت کن... نه عزیز من، اینجا برای آهنگین کردن نثرت لازم نیست از تکرار استفاده کنی. شعله‌ی نحیف کبریت با یک فوت ناقابل هم خاموش می‌شود، حتا با یک بازدم کوتاه. هاه...
پس تنها یک بار فوت کن و بعد رقص دود را تماشا کن و قامت خمیده‌ی کبریت را و سر وُ تن سوخته‌اش را. تماشا کن. تماشا کن. تماشا کن. نه عزیز من، جان دلم، اینجا هم برای آهنگین کردن نثرت لازم نیست از تکرار استفاده کنی. تماشا یک فعل ممتد طولانی است، مثل مردن تدریجی، مثل انتظار. درستش این است که حتا با پلک زدن هم قطع نمی‌شود. پس تماشا کن با آیِ کشیده‌ی بلند. درنگ کن بر قامت سوخته‌ی کبریت. شعله دیگر نیست. دمی بود و حالا نیست. یک فوت تو کارش را یکسره کرد. اگر فوت هم نمی‌کردی، خودش آرام آرام آرام کوچک می‌شد، مچاله می‌شد، می‌پرید وُ رنگ می‌باخت وُ می‌مرد.
حالا کبریت را روشن کن. شعله را بگیر مقابل صورتت. و آرام و با طمانینه و آرام و با طمانینه و آرام و با طمانینه انتخاب کن. کدامش؟ یک فوت یا تماشای ممتد شعله تا مردن؟


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

سه سال هم‌کلاسی بودیم و دختر همیشه با لهجه‌ی غلیظ یزدی‌اش حرف می‌زد، خوش‌سر و زبان بود و شیرین. حالا توی یکی از کلاس‌های زیرزمین نشسته‌ایم. ما شانزده نفر، دانشجوهای سال آخر آن دانشکده‌ی قدیمی با سقف‌های قوسی و زیزرمین‌های خنکش. استاد دختر را صدا می‌زند تا از او سوالی بپرسد. دختر بلند می‌شود. اول کمی من و من می‌کند. بعد به‌سختی سعی می‌کند جواب استاد را بدون لهجه بدهد اما لهجه‌ی یزدی‌اش عیان‌تر از آن است که تلاش‌هایش به نتیجه برسد. او تقلا می‌کند، زبانش به‌سختی می‌چرخد، روی بعضی حرف‌ها مکث می‌کند، بعضی کلمه‌ها را دو بار تکرار می‌کند، ساختنِ یک جمله‌ی معمولی، برایش خیلی طول می‌کشد. ما و استاد همه در بهت نشسته‌ایم. حتا به یکدیگر نگاه هم نمی‌کنیم. من سرم را انداخته‌ام پایین. حس می‌کنم عرق سردی از ستون فقراتم جاری شده. دلم می‌خواهد بلند شوم بزنم بیرون. هوای زیرزمین سرد و سنگین است. صدای هیچ‌کس درنمی‌آید، حتا انگار نفس هیچ‌‌کس. آرام سر می‌چرخانیم به سمت پسر که ردیف کناری دختر نشسته، با آن نگاه ثابت و خونسرد همیشگی‌اش. استاد به روی خودش نمی‌آورد. نمی‌گوید خانم فلانی چرا مثل همیشه حرف نمی‌زنی؛ همان‌طور تند و تند با لهجه‌ی قشنگِ خودت؟ چرا می‌خواهی لهجه‌ات را پنهان کنی بعد این همه سال؟ دختر بالاخره جمله‌اش را تمام می‌کند و استاد از پرسیدن سوال بعدی منصرف می‌شود. حتا خیال می‌کنم بدش نمی‌آید بگوید کلاس امروز را زودتر تعطیل می‌کنیم، ولی دلیل قانع‌کننده‌ای که بشود بر زبانش آورد پیدا نمی‌کند. پس چیزی نمی‌گوید، چون او هم همان چیزی را می‌داند که همه‌ی ما می‌دانیم. همان چیزی که راز نیست ولی آن‌قدر عظیم و شگفت است که همه‌مان را به سکوت وا داشته. حتا آن پسرهای شوخ و شیطان را که اگر عظمت آن ماجرا در میان نبود، حالا بساط تمسخر و شوخی‌شان بر پا بود. می‌دانم که دختر، ساعت‌ها و روزها با خودش کلنجار رفته، پیش‌بینی هر نوع واکنشی را کرده، شاید حتا بارها و بارها جلو آینه تمرین کرده و بعد این تصمیم سخت را گرفته. اما به پسر نه نگفته! نگفته: «نمی‌شود، نمی‌توانم، از پسش برنمی‌آیم، آخر چرا باید این کار را بکنم!» بلکه فقط سر تکان داده و گفته: «باشد، حالا که تو این‌طور می‌خواهی، باشد.» آن روز بعد از کلاس و روزهای بعد هم، هیچ‌کس هیچ‌چیز نگفت. هیچ‌کس هیچ‌چیز نپرسید. اما همه می‌دانستند آن عشق، غریب‌تر از آن است که بشود با آن از در چون و چرا درآمد. نه تحسین، نه سرزنش، نه قضاوت. فقط می‌شود سکوت کرد و به تماشا ایستاد و گاهی لرزید.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

نامه‌ی دهم

آقای عزیز؛
شما می‌دانید که کافکا چه روح عظیم یگانه‌ای است برای من. می‌دانید آن جانِ شیدای بی‌قرار، آن شعله‌ی آبی لرزان، چه جایگاه غریبی دارد در نزدم. حالا چند جمله از یکی از نامه‌ها‌ی او را وام می‌گیرم تا به شما بگویم این نامه‌نگاری‌ها که با شما دارم، فوق طاقت بشری است.
خواهش می‌کنم این دو سطر را با طمأنینه بخوانید. ببینید کافکای عزیزم در آخر مارس ۱۹۲۲، برای میلنا چه نوشته است:

«آخر چگونه کسی به این پندار می‌رسد که آدمیان می‌توانند به وسیله‌ی نامه با هم مراوده و هم‌داستانی پیدا کنند. به آن که دور است می‌توان اندیشید و به آن که نزدیک است می‌توان دست یازید. جز آن هرچه هست فوق طاقت بشری است.»

آری، جز آن هرچه هست فوق طاقت بشری است...


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

تنش از لمسِ سرانگشت‌های کسی بازگشته بود و جانش مشدّد از مکاشفه‌ی روح و آتش، مدام هجی می‌کرد: «دوستش دارم. دوستش دارم. و حالا چه خواهد شد؟» من جوابی برایش نداشتم. عریان بود؛ شبیهِ کسی که تازه از بهشتِ خودش هبوط کرده باشد، و ردّ سرانگشت‌هایی بر ارتعاش صدایش عیان بود وقتی که می‌پرسید: «حالا چه کنم؟» می‌پرسید و پیوسته از خودش سر می‌رفت. من جوابی برایش نداشتم. یکپارچه تماشا بودم تا به یاد بیاورم آیا من هم روزی عاشق بوده‌ام؟ تنم مشدّد، جانم مشدّد و صدایم مشدّد. همین‌جاست که باید بگویی دوستت دارم. باید گفته باشی. یا که خواهی گفت؟


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

شب‌ها پنجره را باز می‌گذارم، اگر هوا سوز سرما نداشته باشد. دیشب باد خنک ملایمی می‌آمد، پرده را تکان می‌داد و من داشتم با کندوکاو در درونم، حفره‌ای را دستکاری می‌کردم؛ حفره‌ای عمیق از آنهایی که احساس می‌کنی همه‌ی عمرت را از تهِ آن چاه تاریک به طلب چیزی به بالا نگریسته‌ای و چشم‌هایت سپید شده از بس‌انتظاری! درد داشت اما آن باد ملایم یادم می‌آورد که من هرچه هستم و نیستم، با همه‌ی تباهی‌ها و نداشته‌هایم، با حفره‌ها و زخم‌ها و خراش‌هایم، با آن‌که چیزی به این جهان نیفزوده‌ام؛ هنوز تسلیم نشده‌ام، هنوز دارم دست و پا می‌زنم، با همه‌ی جانم، با هر آنچه در چنته دارم؛ نه پرشکوه، نه رقت‌بار، خیلی معمولی، همان‌قدری که از یک انسانِ خسته‌ی معمولی در یک سرزمین نفرین‌شده برمی‌آید.

حالا تصورش را بکنید؛ در چنین وضعی، ناگهان از پشت پنجره، صدای پارس هم‌آوایِ چند سگ بلند شود و گویی گوری تاریک را بشکافد و گلوله‌ای نامرئی را برماند به سمت قلبت و دلت را آشوب کند. و بعد صدای زنی از پشت پنجره فریاد بزند، گویا بر سر مردی که هیچ صدایی ازش درنمی‌آمد. زن داد می‌زد و فریادش چیزی میان ضجه و التماس و نفرین بود. درست نمی‌شنیدم چه می‌گوید. گاهی چند ناسزا را از لابه‌لای حرف‌هایش تشخیص می‌دادم، خطاب به مردی که من صدایش را نمی‌شنیدم. معلوم بود که چیزهایی می‌گوید یا کاری می‌کند ولی آن‌قدر آهسته و آرام که من حتا وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم و گوش خواباندم، باز هم تنها صدای زن بود که می‌آمد و بعد دوباره پارس ممتد‌ سگ‌ها.

پنجره را بستم. صدا قطع نشد. فکرش را بکنید. وقتی صدای زنی از پنجره‌ی دوجداره‌ی اتاقی رد شود، چه معنی می‌دهد؟ جز آن‌که زن دارد از اعماق وجودش فریاد می‌زند، با همه‌ی جانش و شهامتش؟ و صدای مرد؟ نیست. نمی‌آید. غایب است. اما در غیابش هم مسلط است. مسلط است بر زن، مسلط است بر شب، مسلط است بر شهر و بر تاریکی‌اش. زن جوری داد می‌زند انگار دارد به چیزی چنگ می‌زند. می‌خواهد چیزی را نگه دارد. خودش را شاید در نهیبِ باد. خودش را که دیگر از دست رفته است، زیر نگاه‌های نافذ و بی‌اعتنای یک مرد. دوباره پنجره را باز کردم. این‌بار زن نه فحش می‌داد و نه ناله می‌کرد. فقط بی‌وقفه فریاد می‌زد کمک! کمک! کمک! با خودم گفتم از خانه بزنم بیرون، بروم پیدایش کنم، ببینم کجاست، ببینم چرا دارد کمک می‌خواهد. ولی ساعت سه نیمه‌شب کدام زن می‌تواند تک‌وتنها بزند به خیابان؟ نشد. نرفتم. پنجره را بستم. دراز کشیدم. در خودم مچاله شدم. باید سعی می‌کردم بخوابم. خوابم نمی‌برد. آن حفره در درونم بیشتر دهان باز کرده بود و من احساس می‌کردم از پسِ التیام هیچ زخمی برنمی‌آیم.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

اگر مشتت را وا کنی، بر گودی کف دستت چیزی خواهم نوشت که بخوانیش و بعد نگاهت را بلغزانی تا روی پلک‌هایم. اندوه، خاک و خاکستر می‌شود در چشم‌هایم وقتی که نگاهم نمی‌کنی. دستت را به من بده.
«و نگاه کن
تا من به خاکت دارچین بپاشم.»
خاک اندامت. وه، چه عطر دیوانه‌ای دارد این شبانه‌ی خلوت که تنها تویی و بعدش من!


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


‍ .

نامه‌ی نهم

آقای عزیز؛
این بار نامه‌ام خیلی کوتاه است و می‌خواهم آن را به خط ریز، پشت کارت‌پستالی بنویسم و برایتان بفرستم‌. آخر می‌دانید، عجله دارم. همین غروب، آینه‌ی اتاقم افتاد و هزار هزار تکه شد. آینه مثل شیشه نیست. نمی‌توانی با جارو و خاک‌انداز تکه‌ها را جمع کنی و دور بریزی. باید گوشه گوشه‌ی اتاق را با طمأنینه بگردی، هر بار تکه‌ای را برداری، خودت را توش برانداز کنی و بعد آرام بگذاریش توی جعبه‌ای چوبی. راستش هنوز امید دارم به دیدنِ تصویر تو توی یکی از آن تکه‌ها. به من نخند ولی به خیالم تو در تکه‌ی شکسته‌ی آینه‌ای گیر افتاده‌ای وگرنه باید تا حالا می‌آمدی.
برایت یک قطعه‌ موسیقی هم خواهم فرستاد. کمانچه‌نوازی هابیل علی‌اف است در بیات شیراز. همین حالا دارد در اتاق کوچکم پخش می‌شود و آوای محزونش، گویی صدای بی‌قرار من است که می‌خواهد به تو بگوید مراقب خودت باش تا آن روزِ دورِ دیدارِ موعود.


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


.

نوشتن را با شعر شروع کردم. حوالی بیست سالگی، همین‌طور دلی و الله‌بختکی چیز‌هایی می‌نوشتم. آن‌موقع بسیاری از شاعرها را نه می‌شناختم نه چیزی از آنها خوانده بودم. گمانم حتا اسم بیژن الهی و یداله رویایی و قاسم هاشمی‌نژاد به گوشم هم نخورده بود. خیلی جوان بودم، خام و کم‌سواد و آموزش‌نادیده به لحاظ ادبی و البته با روحی بی‌تاب و بی‌قرار کلمه... آن شعرها را پراکنده در چند فایل دور از دسترس دارم. امشب بهشان سری زدم. قلبم تپیدن گرفت از دیدنشان. بس‌که بوی خوب جوانی دارند، بوی شور و خواهش و غریزه. حالا، یکی‌شان را اینجا می‌گذارم که یادم بماند معاشقه‌ی من با کلمه‌ها چه فراز و فرودی داشته است تا امروز، و هیچ معلوم نیست به کدام ناکجا ختم خواهد شد:

بی قلم، بی قلب
با خونابه‌ی گلویَم
دست‌ها نمی‌نویسندَت
از تنافرِ انگشتِ اشاره‌ام با «تو»
بر موازاتِ پلکانِ مدوّرِ خواب
سرَم گیج می‌رود
تا بهشتِ گورَم
که ایستاده‌ام بر شانه‌هایِ ملخ
صلیب می‌شوند برایَت
دست‌هایِ خواهش من با عمودِ ملخ


.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.


Репост из: پیرنگ | Peyrang
#ادبیات_مستقل


@peyrang_dastan
www.peyrang.org

Показано 20 последних публикаций.

565

подписчиков
Статистика канала