.
گفتم شرارهایست. میجهد از سینهام، بیکه جهد کرده باشم. و جای سوختگیش تیر نخواهد کشید هیچ. شراره واجهید و ستاره شد، داغ و ملتهب. و بعد بر زمین افتاد. همچون میل گداخته در کارگاهِ آهنگری و همچون مِیلی سوزان که با نَفَس نخواهد خفت.
چه خواب شیرینی! تو بر آستانهی حجرهای در بازار اسکندریه ایستاده بودی و شمایل اندوه ترک میخورد. به دکانِ عطاری، عطر میفروشند و ادویه. عطر میپراکنند و نفس. صدا هم عطر دارد آقا. نفس هم عطر دارد. صاعقه هم عطر دارد وقتی که به قلب میزند. و خوابهای من همه در عطر ضیمران مدفون است.
وه، چه رویایی! نوازندهی دورهگرد زیر طاقیهای بازار، عود مینواخت و هیچکس جز تو نمیدانست بر چوب سازش، صاعقه خورده است. و هیچکس نمیدانست که بر قلب من هم.
در خواب، از یک پهلو به پهلوی دیگر چرخیدم. بازار اسکندریه و عود و عودنواز و دکان عطاری و من و تو، همه در گوی جادو دایره شدیم و در مرکز گوی به هم پیوستیم. رخسار من در آینهی جادو، دم به دم میشکفت همچون ریحان و سپرغم.
ساکت بودیم و تنها عودنواز میخواند:
«دماغی کو ببوید آن سپرغمهای خوشبویت
پس پشت افکند حالِ حدیثِ غم چو اسپرغم»
حدیث، همین بود که گفتیم، و دیگربار صاعقه زد و گوی بر خاکستر آن ستاره که بر زمین افتاده بود، لغزید و ثابت ماند.
.
.
@alyscamps | زنِ گورستان آلیس کمپ
.