همیشه دلم میخواست یکی باشه که چیزایی که تو دلم هستش رو بهش بگم ، دلم میخواد بهش بگم چمه، و چی داره اذیتم میکنه، میدونی این تصمیم سختیه که آدم درستی رو برای حرفات انتخاب کنی، آدمی که بعد از گفتن حرفات بهت صدمه نزنه، هی اونارو تو سرت نکوبه و اذیتت نکنه، ولی من هیچ وقت همچین آدمی رو توی زندگیم پیدا نکردم، هیچ وقت هیچ دوست صمیمی نداشتم، هیچ وقت هیچ تکیهگاهی نداشتم، هیچ وقت کسی نبود که بشینه پای حرفام بهم بگه چته چرا انقدر داغونی چی داره اذیتت میکنه؟ بهم بگو تا مشکلتو حلش کنیم، ولی خب همچین آدمی نداشتم توی زندگیم، در عوض یاد گرفتم حرفامو توی خودم بریزم، حرفام یکی یکی تبدیل شدن به اشکام، دردام، اهنگام، شب بیداریام، گوشه گیریم، عصبی بودنم، خشمو ناراحتیم، این حرفای توی دلم شدن این خستگیه تو تنم، خستگیه تو روحم، این حرفا منو داغون کرد ولی هیچکس نفهمید چون دم نزدم؛ چون عادت کرده بودم همیشه با دردام تو درونم بجنگم ، اونقدری دست کم گرفته شدم اونقدری حرفامو کوبیدن تو سرم اونقدری مسخرم کردن که وقتی بهشون فکر میکنم خوشحالم که همچین عادتی رو دارم!