بعد از مدتها، زخمهایی که آزارش میدادن رو نشانش داد. مثل آدمی که فضای امنش را پیدا کرده و خودش رو در آغوشش پرت کرد و همهچی را تعریف کرد و او طوری زخمهایش را به آغوش کشید و طوری برای مرهم بودن تلاش کرد، که دخترک با خودش گفت «چرا انقدر برای گفتن، تعلل کردم »