paroxysm


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


پاغوکسیسم - paroxysm
اصطلاحی فرانسوی به معنایِ: غلیان و انفجار ناگهانی احساسات.
آیرین هستم.
وبلاگم : https://virgool.io/@m_44023836
ارتباط با من:
@Ayriiinbot

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


Репост из: Mercury🪐
این پیام + این عکس رو بذارید تو‌ چنل‌تون، من هم دوتا پست از شما فوروارد می‌کنم و اگه پست خاصی مد نظرتونه ریپلایش کنید؛ چند ساعت میذارم بمونه پستاتون🦕.
- رندوم تبلیغ هم می‌کنم.


Репост из: Mercury🪐
خب؛
من دینآم.
تو خیابون ویولن میزنم.
پولی که در میارم رو باهاش
برای گربه های پناهگاه غذا میخرم.
۹تا گربه دارم.
از وقتی که یادم میاد عینکی بودم.
دیگه واقعا نمیدونم چی باید بگم :))


Репост из: @blackpersimon
امروز خبر قتل یکی از دستگیرشدگان سال قبل در زندان تکانم داد.
من خیلی تکان خورده‌ام. از آبان ۹۸ و بعد شلیک به هواپیما نیمی از وجودم فرو ریخته است. سال پیش با خبر هر اعدام، با آتش گرفتن زندان اوین فرو ریخته‌ام.
هی فرو ریخته‌ام و هی جان در بدنم باقی مانده.
از زمان کرونا و قتل هزاران نفر چیزهای زیادی در من مرده است.
عادت دارم وقتی عصبانیت را رد می‌کنم دیگر حس گریه و فریاد و برون‌ریزی خشم در من بمیرد. مرده متحرک شوم.
چندسالی است نسبت به جریانات مردمی هم همینم. مرز را رد کرده‌ام. دیگر گریه‌های وسط خیابان و قرص افسردگی جواب نمی‌دهد. افتاده‌ام روی تخت و به تکه‌های باقی مانده‌ام فکر می‌کنم. عجب سگ‌جانم. عجب ادامه می‌دهم به این حجم‌ چیستی و پوچی. آدمیزاد چقدر عجیب است. با تکه‌ای از امید که بالاخره صبح می‌شود. بالاخره روزی حق مظلومان گرفته می‌شود به " امید" زنده است. روی تخت افتاده‌ام. پهلو به پهلو می‌شوم و ناگهان همه‌چیز سیاه می‌شود. وای اگر " امید" بمیرد. وای اگر " امید" بمیرد.


مرگ بر تو،
که رویامو ازم گرفتی.
که خودمو ازم گرفتی.
که خونه‌مو ازم گرفتی.
هم‌خونه‌مو ازم گرفتی.
مرگ برتو...




از آزاردهنده بودنم همین‌قدر بگویم که، دقیقاً زمانی احساس می‌کنم بیشتر دوستت دارم که خودت از خودت حالت به‌هم می‌خورَد!
وقتی داری از گرما هلاک می‌شوی، پیشانی‌ات عرق کرده و موهایت که به‌خاطر نمناک‌شدن، فرخورده‌تر از حالت عادی‌ شده‌اند؛ چسبیده‌اند به پیشانی‌ات. و تو بی‌قرار و کلافه‌ای از این بابت. وقتی گرسنه‌ای و عجله داری و آنقدر با عطش و شتاب ساندویچت را گاز می‌زنی که سسِ درون ساندویچ، روی لب‌ها و چانه‌ات می‌ریزد. و تو خجالت‌زده سعی می‌کنی با زبانت، اثر سس را از روی لب و چانه‌ات پاک کنی. وقتی سرت توی کار خودت است و اصلاً ژست مناسب عکس گرفتن نداری، پنهانی از تو عکس و فیلم بگیرم و با خنده بهت اطلاع بدهم تا با نگاهی پوکرفیس و ناراحت اما خندان، به من واکنش نشان دهی.
حتا پدرم را هم، وقتی بیشتر دوست داشتم که اجازه می‌داد موهایش را شینیون کنم و آرایشش کنم، حتا اگر تمام مدت اعصابش خورد می‌شد! =))

وقت‌هایی که انسان‌ها برایم دور اما قابل‌لمس می‌شوند؛ دوست‌داشتنی‌تر می‌شوند.
#لحظه‌_نوشت
#از_دیگران
@ayrinhastam


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
سریال "بازی تاج و تخت"، سکانس‌های زیادی داشت که قابلیت این‌را داشته باشند که بتوانند فلسفه‌ی زندگی کسی شوند. اما در بین آن‌همه سکانس‌های پرزرق و برق و مشهوری که احتمالاً همه حداقل یک‌بار دیده‌اند یا آوازه‌اش را شنیده‌اند؛ سکانسی که فلسفه‌ی زندگی من را ساخت، این سکانس‌ ساده‌ی مکالمه‌ی "جیمی لنیستر" و "بلک‌فیش" است:

بلک‌فیش: "تا وقتی که من روی پاهام ایستاده‌ام، جنگ تموم نشده.این، خونه‌ی‌ منه! من داخل این قلعه به دنیا آمده‌ام و آماده‌ام که همین‌جا هم بمیرم!"

#فیلم_تراپی
#زن_زندگی_آزادی
@ayrinhastam




گفتم: "دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. ای‌کاش می ‌تونستم همه چیو تموم کنم. ای‌کاش می‌تونستم خودکشی کنم."
گفت: "می‌خوای خودکشی کنی؟ بیا با همدیگه خودکشی کنیم، ولی تنهایی خودکشی نکن. منو تنها نذار."
#مکالمات
@ayrinhastam




هرچه هم که بشود، بازهم "آیرین"؛ محکوم به مرگ است.
من به تهِ غارِ عمیقِ سیاهی رسیده‌ام. هیچ‌وقت، هیچ‌چیز، نمی‌تواند از این سیاه‌تر و تاریک‌تر شود. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم زیرا دیگر ترس از هیچ‌چیز، بدنم را به لرزه نمی‌اندازد. چرا که نیست بالاتر از سیاهی رنگ! من در عمیق‌ترین طبقه‌ی جهنم هستم. می‌سوزم، اما هیچ آتشی در کار نیست. فقط سیاهی‌ست که شعله می‌کشد به درون تنم... و سیاهی، آه سیاهی... چگونه توصیفش کنم که حمل بر ستایشش نشود؟  کنون فقط منتظرم لرد دراکولا، از خواب چندهزار‌ساله‌اش برخیزد. تا بوی خون و گوشت تازه‌ام، مشامش را تحریک کند. تا سپس بدنم را از هم بِدَرَد و از خون تازه‌ام، کل این غار تاریک را سرخِ خونین کند.
آه ای کاش باشی! ای کاش باشی! ای کاش باشی تا وقتی چنگال‌های تیز دراکولا، بدن نرمم را می‌دَرَد؛ مرا ببینی. ای کاش باشی تا وقتی که تن عریان و سپید و معصومم روی زمین کشیده می‌شود تا از هم گسسته شود؛ مرا ببینی. ای کاش باشی تا اشک‌های تمام‌نشدنی مرا ببینی. تا ضجه‌های من، گوشَت را کَر کند. تا چشمان ملتمسِ لبریز از آه و زجرم، برای همیشه توی حافظه‌‌ی وجدانت حک شود! 
مگر نگفتی اگر من خواستم خودکشی کنم، حاضری با من خودکشی کنی؟ خودکشی نکن... اما فقط بیا و شاهدِ مرگ من باش.
من منتظرم، منتظر این مرگ دردناک. منتظرِ خورد شدن استخوان‌های محکم و لِه شدن گوشتِ نرمم. و من، همزمان که بوی خونم، فضا را پر می‌کند؛ لبریز می‌شوم از لذّت و رضایتی زائدالوصف. و هرکاری که لردِ خون‌آشامم انجام دهد، همان چیزی‌ست که من می‌خواهم. آری! می‌خواهم با لذّت بمیرم.
#لحظه‌_نوشت
#تنانگی
@ayrinhastam




تصاویر مبهمی توی ناخودآگاهم پرسه می‌زند و خیلی وقت است که به خودآگاهم راه پیدا کرده‌اند. دقیقاً می‌دانم چی هستند و راویِ کدام روایت(های) زندگی‌ام. اما نمی‌خواهم بدانم...پس از خودم هم پنهانشان می‌کنم. لیکن فایده ندارد.! آنها رخنه‌هایی پیدا می‌کنند تا خودشان را به من نشان بدهند. ترسو و محجوب، از زیرِ پرده‌ی سیاه و سنگین ناخودآگاهم، به بیرون می‌خزند و ظاهر ترسناک‌شان را نشانم می‌دهند.
دیدنِ آنها از گوشه‌ی چشم‌هایم_ که محتاطانه به دریچه‌ی ورود از ناخودآگاه به خودآگاه می‌نگرند_؛ چه حسی دارد؟ حس عجیبی‌ست... به طرزی دیوانه‌وار، رضایت‌بخش، رخوت‌آلود و پر از لذّت! با پس زمینه‌‌ی غلیظ و رقیقی از رنگ‌های قرمز پررنگ، سیاه، خاکستری و آبیِ خیلی کمرنگِ متمایل به خاکستری. و همه‌ی اینها، حس عجیبی به من می‌دهد. شبیهِ حسی که یک قربانیِ خون‌آشام به خون‌آشامش دارد. آیا حسِ ترس دارم؟ نه. بلکه حس رضایت! رضایت از تحت‌کنترل بودن و رضایت از مجازات شدن. نمی‌دانم... انگار فقط می‌خواهم تمام خون و عصاره‌ی وجودم، توسط ارباب خون‌آشام مکیده شود و به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، توسط او کُشته شوم. میزان عشق و علاقه‌ی عجیب و ترسناکی که به این مردکِ خون‌آشامِ توی ذهنم دارم، در وصف نمی‌گنجد! گویی او، سرمنشأ رسیدن من به آرامش است! آخ که چقدر دوست دارم این مُردن و فنا شدن را... چقدر دوست دارم این ریخته‌شدن خونم را...
آری، مشکلاتِ زندگی من، لردهای خون‌آشامِ من هستند. آنها، تهیج و علاقه‌ و شیفتگی جنون‌واری نسبت به من دارند و همان‌گونه به سمت من می‌شتابند؛ که دندانِ نیشِ یک خون‌آشامِ تشنه، به سمت گوشت نرم و بی‌دفاعِ قربانی‌اش.
و من، از این حجم از تحتِ کنترل بودن؛ لذّتی وصف‌ناشدنی می‌برم. همیشه معتاد بوی خون بوده‌ام، این‌دفعه اما؛ معتاد بوی خونِ خودم! آه! کل گوشت و خون وجود من، پیشکش لرد والامقام شود! باشد که لرد دراکولا، سیراب شود!
#احساسات_روزانه
@ayrinhastam


《سرم گرمه، سرم گرمه
از این معجون توخالی...
بگو این‌بار توقع تو چی از
جونِ من داری؟
مث عاشق شدن بودش،
مث خواب طولانی...
این حسی که هربار دم صبح تو به حال من دادی.
این حس، حسِ خوبه که با من، هرگز نبوده
جز وقتایی که با من بودی...
پس ای لیوان پنج‌ ضلعی،
منو در آر به هر شکلی، که می‌خوای...
ای لیوان پنج ضلعی...
》

کاشکی می‌تونستم این قسمت از این آهنگ رو، تویِ گوش خودم و خودش؛ حک کنم.




"مژگان عظیمی" در ترانه‌ی "صدای مهسا" از زبان "مهسا امینی" می‌گوید:
《مامان اشکاتو پاک کن، یه کُرد که اشک نمی‌ریزه.
خودت گفتی که ما کوهیم و کوه، هرگز نمی‌ریزه.》
اندر مصائب و مزایای پشت‌کوهی بودن همین بس که در اثر زیستنِ طولانی مدت تنگِ کوه‌ها؛ خودت هم شبیه کوه می‌شوی. هم استوار و جدی و محکم و قوی و حامی، و هم انعطاف‌ناپذیر و خشک و متعصب و سخت‌گیر. فکر می‌کنم که انسان‌ها، شبیهِ مکانی که در آن زندگی می‌کنند می‌شوند. من روزگارانی دراز، به رشته کوه‌های زاگرس عشق می‌ورزیدم. به این بارزترین و قوی‌ترین اثباتِ ریشه‌دار بودن خودم و مردمم. کوه‌های بلوطی که به نماد کُردها تبدیل شده‌اند و مامن گرمِ خون‌های گرمِ هزاران‌ ساله‌ای هستند که روی سنگ‌ و شاخ این کوهستان‌ها به جای مانده اند؛ مامنی برای خونِ هزاران ساله‌ی اجدادِ من.
اما این روزها احساس می‌کنم که دلم می‌خواهد از کوهستان فرار کنم. دقیق‌تر بگویم، دلم می‌خواهد از کوه بودن، فرار کنم. چی می‌شد اگر جنگل بودم؟ دریا بودم؟ ساختمانی بلند یا یک آسمان‌خراش بودم؟ این شهر، همیشه قلبم را می‌فِشُرَد. دیدن تمام‌مدتِ منظره‌ی کوهستان‌های بلوط، که مثل دیوار‌های سر به فلک کشیده، شهر را خفه کرده‌اند؛ قلب آدم را می‌فشرد. چندین سال از پایان جنگ گذشته. اما بنظرم هنوزهم، این شهر بیشتر برای جنگیدن مناسب است تا برای زندگی کردن.
#لحظه‌_نوشت
@ayrinhastam




Репост из: <•Lady Fiery•>
kiss me because your lips will levitate me.


Репост из: "NFELIBATA"
برای آیرین جان.


Репост из: "NFELIBATA"
غلیان.

Показано 20 последних публикаций.

348

подписчиков
Статистика канала