هرچه هم که بشود، بازهم "آیرین"؛ محکوم به مرگ است.
من به تهِ غارِ عمیقِ سیاهی رسیدهام. هیچوقت، هیچچیز، نمیتواند از این سیاهتر و تاریکتر شود. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم زیرا دیگر ترس از هیچچیز، بدنم را به لرزه نمیاندازد. چرا که نیست بالاتر از سیاهی رنگ! من در عمیقترین طبقهی جهنم هستم. میسوزم، اما هیچ آتشی در کار نیست. فقط سیاهیست که شعله میکشد به درون تنم... و سیاهی، آه سیاهی... چگونه توصیفش کنم که حمل بر ستایشش نشود؟ کنون فقط منتظرم لرد دراکولا، از خواب چندهزارسالهاش برخیزد. تا بوی خون و گوشت تازهام، مشامش را تحریک کند. تا سپس بدنم را از هم بِدَرَد و از خون تازهام، کل این غار تاریک را سرخِ خونین کند.
آه ای کاش باشی! ای کاش باشی! ای کاش باشی تا وقتی چنگالهای تیز دراکولا، بدن نرمم را میدَرَد؛ مرا ببینی. ای کاش باشی تا وقتی که تن عریان و سپید و معصومم روی زمین کشیده میشود تا از هم گسسته شود؛ مرا ببینی. ای کاش باشی تا اشکهای تمامنشدنی مرا ببینی. تا ضجههای من، گوشَت را کَر کند. تا چشمان ملتمسِ لبریز از آه و زجرم، برای همیشه توی حافظهی وجدانت حک شود!
مگر نگفتی اگر من خواستم خودکشی کنم، حاضری با من خودکشی کنی؟ خودکشی نکن... اما فقط بیا و شاهدِ مرگ من باش.
من منتظرم، منتظر این مرگ دردناک. منتظرِ خورد شدن استخوانهای محکم و لِه شدن گوشتِ نرمم. و من، همزمان که بوی خونم، فضا را پر میکند؛ لبریز میشوم از لذّت و رضایتی زائدالوصف. و هرکاری که لردِ خونآشامم انجام دهد، همان چیزیست که من میخواهم. آری! میخواهم با لذّت بمیرم.
#لحظه_نوشت
#تنانگی
@ayrinhastam