#kindcircus
#P1
با لبخند زیبای روی لبش و با چشمایی که داد
میزد به خودش افتخار میکنه وارد روستا شد
و پشت سرش سیرکِ مهربون وارد شدن.
همه مردم با ترس نگاهش میکردن ولی اون
خوشحال بود که بار دیگه میتونه 3 خانواده
دیگهرو عزادار کنه.
چشمش به دختر بچهای افتاد که حدودا ۱۰
سالش بود.صداش رو بلند کرد:"استیو"
استیو با اون بدن استخونی خیلی سریع
خودشو رسوند پیشش و وقتی رد نگاهشو
دنبال کرد فهمید اون چی میخواد.
بی حرف به سمت دختربچه رفت و دستش رو
گرفت.مادر و پدرش التماس میکردن که بچشونو
ازشون نگیرن اما خود اون دختربچه هیچ
عکس العملی نداشت.
مارتین دیگه اون لبخند سابقو نداشت
اون میخواست درد کشیدن همه حتی بچههارو
ببینه.به سمت دخترک رفت و
اسمشو پرسید، " دایانا".برای یک لحظه غم بزرگی
حس کرد اما بعد دوباره شد همون مارتین سابق.
لبخند کریهی زد و دایانا رو به سمت روری هل
داد.روری یه ببر بود که به خاطر نفرینی
که شده بود میتونست مثل ادما راه بره و حرف
بزنه و صورت زیباییم داشت.
روری رو به دایانا لبخند دلفریبی زد و گفت:
به خونه خوش اومدی دی.اینجا همه باهات
مهربونن.
مارتین بعد از انتخاب یک پسر و دختر دیگه
به سمت سیرکش برگشت و بدون اتلاف وقت
از اون روستا خارج شدن.
مارتین خوشحال بود که تا 50 سال دیگه اون
روستا رو نمیبینه.
#ST
@belleshouse