انگـلستـان، شہرِ لنـدن. سالِ هـزار و نہـصد و شصـت
و دوِ میـلادی و یـکسـال قبـل از خودڪشے؛
کـاهـیهای بہ جـا مـانـده از سیـلویـا پلـت.
بـا بـستہ شـدن چشـمهایـم
گـویـا تمام جہـان میمیـرد
پلـڪهایـم را مـےگشـایم
و تمـامـی آنهـا مجـدد زاده مےشـوند
گـویـا تـو را در ذهـنم ساختـہام
رویایـے دیـدم کہ افسون ڪنـان مـرا بـر بستـر بـردی
چـو مـاه زدهای بـرایـم خـواندی و چو دیـوانہای
مـرا بوسـیدے
گـویـا تـو را در ذهـنم ساختـہام
و دوِ میـلادی و یـکسـال قبـل از خودڪشے؛
کـاهـیهای بہ جـا مـانـده از سیـلویـا پلـت.
بـا بـستہ شـدن چشـمهایـم
گـویـا تمام جہـان میمیـرد
پلـڪهایـم را مـےگشـایم
و تمـامـی آنهـا مجـدد زاده مےشـوند
گـویـا تـو را در ذهـنم ساختـہام
رویایـے دیـدم کہ افسون ڪنـان مـرا بـر بستـر بـردی
چـو مـاه زدهای بـرایـم خـواندی و چو دیـوانہای
مـرا بوسـیدے
گـویـا تـو را در ذهـنم ساختـہام