هیچڪس نمےخـواهد تنہا باشد. هیچکس نمیخواهـد گریہ ڪند. بدنـم مےخواهـد ڪہ تـو را در آغـوش بگـیرد؛ بسـیار بـد اسـت کـہ بـه روحـت صدمـہ مےزنـد. زمـان گـرانبہـا است و بـہ دور دسـتها مـیلغـزد و در همـہی لحظـات عمـرم در انتظـار تـو بودهام. هیچڪس نمـیخـواهد تنـها بـاشد پـس چـرا؟ چرا اجازه نمےدهـی عـاشقت باشم؟ میتـوانی صدایم را بشـنوی؟ آوازم را مےشنوی؟ این آوازی عاشقانـہ اسـت!
هشتمِ جولای سالِ 𝟏𝟗𝟗𝟓؛ نامهای از مارگوت
بیکل که هیچگاه دست معشوق را لمس نکرد.
هشتمِ جولای سالِ 𝟏𝟗𝟗𝟓؛ نامهای از مارگوت
بیکل که هیچگاه دست معشوق را لمس نکرد.