-خودمان باشیم؟
+منظورتون چیه اعلی حضرت؟!
اخرین خط کتاب را خواند و کتاب را بست. عینکش را از روی چشمش کنار زد و روی میز گذاشت. از صندلی چوبی که به دقت ظریف کاری شده بود بلند شد و سمت قفسه کتابا حرکت کرد.
+واضح بود، خودمان باشیم.
-...شاهزاده من-
+انقد درک منظورم برای شما سخت است جناب کیم؟
انگشتان باریکش را روی شقیقه هایش کشید و کمی مکث کرد. کمر باریک پسر را میان بازوانش اسیر کرد.
پسر در حالی که سرش به طرف پایین خم شده بود گرم شدن گونه هایش رو حس میکرد.
-بیا خودمان باشیم
منظورم این است که تو و من دنیا را به خوبی میشناسیم.
همیشه و هر لحظه سعی میکند جلوی مارا بگیرد و نخ قرمز سرنوشتمان را با حرص و حسد قطع کند.
بیا دستای همدیگر را بگیریم و در حالی که شمشیرایی که از جنس عشق، احترام، محبت تراشیده شده اند را برداریم به جنگ تاریکی درون روزگار برویم و به کمک همدیگر عامل اصلی سیاهی هایی که شب هایمان را میگیرد نابود کنیم.
بیا به سرنوشت بفهمانیم که قدرت او در برابر ما چیزی نیست و هیچکس نمیتواند باعث بشود حتی برای لحظه کوتاهی لبخند به لبهایمان نیاید...
موهای ریخته شده روی پیشانی پسر کوچیکتر را کنار زد.
-بیا باهم در دنیای دیگه خودمان باشیم و تو رویاهای هم دیگه زندگی کنیم. بیا به همه بفهمانیم که حتی اگه این چیزهایی که میگوییم غیر ممکن به نظر میرسد ما کلمه محال را از لغت نامه ذهنمان پاکخواهیم کرد و سرنوشت خودمان را بسازیم.
+منظورتون چیه اعلی حضرت؟!
اخرین خط کتاب را خواند و کتاب را بست. عینکش را از روی چشمش کنار زد و روی میز گذاشت. از صندلی چوبی که به دقت ظریف کاری شده بود بلند شد و سمت قفسه کتابا حرکت کرد.
+واضح بود، خودمان باشیم.
-...شاهزاده من-
+انقد درک منظورم برای شما سخت است جناب کیم؟
انگشتان باریکش را روی شقیقه هایش کشید و کمی مکث کرد. کمر باریک پسر را میان بازوانش اسیر کرد.
پسر در حالی که سرش به طرف پایین خم شده بود گرم شدن گونه هایش رو حس میکرد.
-بیا خودمان باشیم
منظورم این است که تو و من دنیا را به خوبی میشناسیم.
همیشه و هر لحظه سعی میکند جلوی مارا بگیرد و نخ قرمز سرنوشتمان را با حرص و حسد قطع کند.
بیا دستای همدیگر را بگیریم و در حالی که شمشیرایی که از جنس عشق، احترام، محبت تراشیده شده اند را برداریم به جنگ تاریکی درون روزگار برویم و به کمک همدیگر عامل اصلی سیاهی هایی که شب هایمان را میگیرد نابود کنیم.
بیا به سرنوشت بفهمانیم که قدرت او در برابر ما چیزی نیست و هیچکس نمیتواند باعث بشود حتی برای لحظه کوتاهی لبخند به لبهایمان نیاید...
موهای ریخته شده روی پیشانی پسر کوچیکتر را کنار زد.
-بیا باهم در دنیای دیگه خودمان باشیم و تو رویاهای هم دیگه زندگی کنیم. بیا به همه بفهمانیم که حتی اگه این چیزهایی که میگوییم غیر ممکن به نظر میرسد ما کلمه محال را از لغت نامه ذهنمان پاکخواهیم کرد و سرنوشت خودمان را بسازیم.