باد ، دست لطیفش را در موهای پریشانم میبرد و مثل یک پریزاد نوازشش میکند و دور انگشتانش میپیچد. کمی نگران به نظر میرسد ، اخمی روی چهره اش صورتش را سرد تر میکند. حلقه ای زیر چشمانش به اسانی قابل رویت بود. به چارچوب پنجره تکیه میدهم و نگاهم از چکمه های فرسوده و خاکی اش بالا میاید و به نیم رخ اش چشم میدوزم. به راستی که مانند پری زیباست.مشغول صحبت با برادرش ژوزف بود. نگاهش سمت من جلب شد و به من خیره شد و آننگاه ، مانند تیری قلبم را سوراخ و به ان نفوذ کرد.
چه درد شیرین و دردناکی...
کاشکی او را در ذهنم نشناخته باقی میگذاشتم
انگاه مجبور به تحمل خاطراتش نبودم..کاشکی پول های زیر بالشتم را برای خریدن شلوار نویش خرج نمیکردم..کاشکی از رویای او خبر نداشتم..فقط کاشکی نمیدانستم.
چه درد شیرین و دردناکی...
کاشکی او را در ذهنم نشناخته باقی میگذاشتم
انگاه مجبور به تحمل خاطراتش نبودم..کاشکی پول های زیر بالشتم را برای خریدن شلوار نویش خرج نمیکردم..کاشکی از رویای او خبر نداشتم..فقط کاشکی نمیدانستم.