Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
نباید دستانم را در میان هزاران دست هیز و سرد ول میکردی، تو از من گرمای امید را گرفتی، چشمان معصوم و اغوش امنت...تو از من، من را گرفتی.
دیگر غروب افتاب رنگ قدیم را ندارد، دریا رنگش را از دست داده، اسمان چند وقتی میشود که صفحه روزگار را خاکستری کرده؛ همه گلها عزادار نبودنت هستند معشوقه دیرینه من..دنیا دیگر رنگ ندارد. تو وجودم را گرفتی، از منِ غرق تو در ایینه.
دسته گل شکوفه های یاسی شکلی را که برایت خریده بودم را در همان کافه نزدیک رود سن میگذرام...گاهیم به بسترگاهت میایم و ساعتها به چشمان همیشه بازت بر روی قاب عکس خیره میشوم و لبخندت را که به دلم ارامش میدهد میپرستم.
یادم امد ساعت از نیمه شب گذشته بود و رقصان در خیابان های شهر که از من قول گرفتی که ترکت نکنم.
پس چرا خودت قولت را شکستی..چرا دستانم را ول کردی و اسمم را در اعماق تاریکی صدا نزدی.
میتوانی از زندان ذهنم فرار کنی و نزد من بیایی؟
من هنوز منتظر توعم..هرشب..ساعت 1:24 دقیقه شب..تا باتو در خیالم حرف بزنم..
دیگر غروب افتاب رنگ قدیم را ندارد، دریا رنگش را از دست داده، اسمان چند وقتی میشود که صفحه روزگار را خاکستری کرده؛ همه گلها عزادار نبودنت هستند معشوقه دیرینه من..دنیا دیگر رنگ ندارد. تو وجودم را گرفتی، از منِ غرق تو در ایینه.
دسته گل شکوفه های یاسی شکلی را که برایت خریده بودم را در همان کافه نزدیک رود سن میگذرام...گاهیم به بسترگاهت میایم و ساعتها به چشمان همیشه بازت بر روی قاب عکس خیره میشوم و لبخندت را که به دلم ارامش میدهد میپرستم.
یادم امد ساعت از نیمه شب گذشته بود و رقصان در خیابان های شهر که از من قول گرفتی که ترکت نکنم.
پس چرا خودت قولت را شکستی..چرا دستانم را ول کردی و اسمم را در اعماق تاریکی صدا نزدی.
میتوانی از زندان ذهنم فرار کنی و نزد من بیایی؟
من هنوز منتظر توعم..هرشب..ساعت 1:24 دقیقه شب..تا باتو در خیالم حرف بزنم..