𝐍𝐞𝐩𝐡𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


/قهوه سرد شد/دستان خسته/عکاس دورگرد/روح خسته
https://t.me/BiChatBot?start=sc-491547-bYpCn4V

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


70؟


زیر چشم هاش از کم خوابی گود افتادن و لبخند های گشادی که صورتش رو پوشنده باعث میشه افراد فکر کنن شادی زیادی رو لمس میکنه ، از اینکه نسکافه های خوش طعمش رو موقع مطالعه داره لذت میبره ، برنامه ریزی هاش مثل همیشه منظمه ، از موقعی که زیر بارون خیس بشه متنفره ، زمان زیادی رو سر خوندن پرونده ها میزاره و از این کار به شدت لذت میبره ، ماشین تحریرش که گوشه اتاق خاک میخوره یکی از حسرت هاشن، پیانو زدن ارومش میکنه ، موهاش خاکستری رنگه و طیف رنگ اتاقش قهوه ای سوخته و مشکیه ، عاشق زمانیه که انگشت هاش روی کلاویه های پیانو به رقص در میاد و نور ماه بهش می تابه ، عکاسی کردن از ماه و اشخاصی که دوست داره موردعلاقه اشِ ، توی آپارتمان زندگی میکنه و از همسایه مزاحمش که همیشه صدای گیتار و موزیکش رو بلند داره شکایت داره ، عینکی رو که موقع مطالعه میزنه به شدت بهش میاد ، گربه ای خاکستری رنگی داره که به شدت لوس و بانمکه و به پاش می پیچه ، رفتن به کنار دریا و نگاه کردن به ماه رو خیلی دوست داره ، اون هنرمنده و دست هاش اثار های زیادی رو خلق کرده ، کتاب های کمی داره و عاشق اینه که شبانه روز توی کتابخونه بمونه، مردم اون رو دیوانه مجنون می بینن ، هر روز شیرینی های خامه ای و کیک های خامه ای روی میز آشپزخانه دیده میشه ، شاید برای همین شیرینی ها و کیک هاست که لبخند میزنه.
@Graimoono




صدا ها توی سرش شروع به حرف زدن میکردن و داد می‌زدند ،چشماهاش اشک می ریخت و درد قلبش باز هم آروم نداشت و جوری خودش رو به قفسه سینه اش می کوبید که انگار زندگی توی سینه اش خسته اش کرده ، دست هاش وقتی سیگار رو بین خودش می‌گرفت می لرزید و موهای خیس شده اش زیر بارون صحنه رو برای هر بیننده ای منزجر کننده جلوه میداد ، چشم هاش برق میزدند و لرزش دست هاش شدید تر میشد و با قدم زدن توی اون خیابون احساس پوچی بیشتری میکرد ، ماشین ها با بیرحمی تمام آب گل آلود کف خیابون رو روی مرد میپاچیدن ، هوا سرد بود و کت سیاه توی تنش کثیف و خیس شده بود ، پولی توی جیبش نداشت و عمیقا نیازمند خوردن قهوه بود ، نمیدونست چند مایل تا خونش فاصله هست ، روی پله های آپارتمانی که دید نشست کمی با دست هاش خودش رو گرم کرد و سعی کرد به سر دردش بی محلی کنه ، میگرن دیگه شده بود بخشی از وجودش ، سیگاری از پاکت در آورد و بین لب هاش نگه داشت تا فندک پیدا کنه ، هنوزم دست هاش لرزش داشت ، با این حال فندک توی جیبش نبود ، چند باری جیب هاش رو زیر رو کرد ولی پیداش نکرد ، در آخر سیگار رو بین لب هاش به بازی گرفت و گمون کرد داره پک میزنه به سیگار خاموشش ، بارون نم نمی که می باری تبدیل به برف شده بود و تیشترت توی تنش که خیس بود اصلا اوضاع رو براش خوب نشون نمی داد اگه شاید الکل روی مغزش اثر نذاشته بود میتونست راهت تر به خونش بره.
نمیدونست که چجوری باید خوشحالی کنه درحالی که چشم هاش اشکی شدن و لبخند روی لبش گشاد بود.
@fuckingok.




وقتی چشم هاش رو باز می‌کرد چیزی جز نور کمه شومینه به چشم هاش خوشامدگویی نمی کرد ، عاشق طبیعت گردی بود و زاده جنگل بود ، نفس کشیدن توی کلبه ای که با عشق ساخته بود از با ارزش ترین چیز ها توی زندگیش بود ، کلبه اش امروز تاریک بود و گربه کوچولوش روی قفس سینش به خواب رفته بود و خرخر میکرد ، برف زیادی پشت در کلبه رو گرفته بود و نور کمی از شومینه توی کلبه معلوم بود ، اون حوصله حتی بلند شدن رو نداشت که پتوی گرم تری بر داره ، گل ها و کتاب های که کنار پنجره بود نظرش رو جلب کرد ، کمی روی زمین خزید و به کتابش نزدیک شد و دوباره برگشت کنار شومینه تا حداقل گرم تر بشه ، کتابش رو ورق میزد و توی خواب و بیداری برای گربه کوچولویی که هنوز براش اسم نذاشته بود میخوند ، کم کم چشم هاش گرم می‌شد که صدای برخورد شاخه درخت به پنجره کامل بیدارش کرد ، از عصبانیت نمیدوست چیکار کنه ، حالش از روز های که اینقدر برف می‌بارید و هوا طوفانی بود بهم میخورد ، از جاش بلند شد و پتوی هم از توی اتاق برداشت و به سمت پنجره رفت و پردش رو کشید تا دوباره چیزی باعث اذیتش نشه ، هنزفریش رو برداشت و امپیتریش رو هم برداشت تا دوباره بیدار نشه ، به سمت مبل بغل شومینه پرواز کرد تا راحت بخوابه ، صدای پیانو توی گوش هاش میپچید و کم کم چشم هاش به خواب رفت.
@Exothetic.








سلام-
اگه مایل هستین توی این چالش شرکت کنید این پیام رو فور کنید چنلتون و من بر اساس توصیفاتی که از خودتون توی چند کلمه میکنید ازتون می‌نویسم ، و اگه دوست داشتید عکس /آهنگی که دوست دارین رو هم بزارین تا بهتر بتونم توصیفتون کنم

دیگه نفرستین متشکرم:]
















چهرش از خنده پوشیده شده بود ، اون از بیسکوییت های شکلاتی خونه آقای پارک می خورد و توهم می‌زد که خوشحاله ، بیسکویت های شکلاتی که مزه خوبی نداشت همیشه باعث لبخند های عریض روی صورت هیون می شد ، دست هاش ناخودآگاه زنگ خونه آقای پارک رو می‌زد و ازش طلب بیسکوییت های شکلاتی رو می‌کرد ، مرد چهل ساله با لبخند بیسکوییت های شکلاتی رو به هیون میداد و کنارش قهوه تلخ هم اون رو مهمون می‌کرد و روی مبل فرسوده توی خونه به هیون خیره میشد!
هیون عصبی بود ، خسته بود ، غمگین بود ، از چشم هاش داستان های زیادی چکه می کرد و آقای پارک براش حرف می‌زد از دوران جنگ میگفت ، از خاطراتش می‌گفت و گاهی کتاب های شعرش رو باز می کرد و می خوند و هیون هم بیسکوییت های شکلاتی رو می بلعید و از چشم هاش اشک چکه میکرد ، آقای پارک به هیون خیر بود و حرف میزد ، گاهی بخاطر خلط های گلویش حرف هاش رو نصفه رها میکرد و مابین حرف زدن توی دستمال پارچه ایش خلط هاش رو خالی می‌کرد آقای پارک انگار روحش رو با همون خلط ها به بیرون تف می‌کرد و به هیون میگفت از اثرات جنگه ، آقای پارک وانمود می‌کرد حالش خوبه ، هیون از بیسکوییت های شکلاتی که توش توهم زا ریخته شده بود بیشتر میخورد تا بنویسه گاهی دست هاش رو اینقدر روی چشم هاش می‌کشید که چشم هاش ورم می‌کرد ، هیون وقتی از خونه پارک بیرون می‌رفت لبخند داشت ، مرد چهل ساله دستهای هیون رو موقع رفتن می گرفت و با لبخند هاش از هیون می‌خواست دوباره به اینجا بیاد ، مرد نمی دونست هیون به بیسکوییت های شکلاتی بد مزش اعتیاد پیدا کرده ، هیون به خودش سختی می‌داد که زنده بمونه اون بلد نبود زندگی کنه اون بلد نبود درست رفتار کنه اون بلد نبود بدون اون بیسکوییت های شکلاتی چجوری لبخند بزنه.





Показано 20 последних публикаций.

66

подписчиков
Статистика канала