صدا ها توی سرش شروع به حرف زدن میکردن و داد میزدند ،چشماهاش اشک می ریخت و درد قلبش باز هم آروم نداشت و جوری خودش رو به قفسه سینه اش می کوبید که انگار زندگی توی سینه اش خسته اش کرده ، دست هاش وقتی سیگار رو بین خودش میگرفت می لرزید و موهای خیس شده اش زیر بارون صحنه رو برای هر بیننده ای منزجر کننده جلوه میداد ، چشم هاش برق میزدند و لرزش دست هاش شدید تر میشد و با قدم زدن توی اون خیابون احساس پوچی بیشتری میکرد ، ماشین ها با بیرحمی تمام آب گل آلود کف خیابون رو روی مرد میپاچیدن ، هوا سرد بود و کت سیاه توی تنش کثیف و خیس شده بود ، پولی توی جیبش نداشت و عمیقا نیازمند خوردن قهوه بود ، نمیدونست چند مایل تا خونش فاصله هست ، روی پله های آپارتمانی که دید نشست کمی با دست هاش خودش رو گرم کرد و سعی کرد به سر دردش بی محلی کنه ، میگرن دیگه شده بود بخشی از وجودش ، سیگاری از پاکت در آورد و بین لب هاش نگه داشت تا فندک پیدا کنه ، هنوزم دست هاش لرزش داشت ، با این حال فندک توی جیبش نبود ، چند باری جیب هاش رو زیر رو کرد ولی پیداش نکرد ، در آخر سیگار رو بین لب هاش به بازی گرفت و گمون کرد داره پک میزنه به سیگار خاموشش ، بارون نم نمی که می باری تبدیل به برف شده بود و تیشترت توی تنش که خیس بود اصلا اوضاع رو براش خوب نشون نمی داد اگه شاید الکل روی مغزش اثر نذاشته بود میتونست راهت تر به خونش بره.
نمیدونست که چجوری باید خوشحالی کنه درحالی که چشم هاش اشکی شدن و لبخند روی لبش گشاد بود.
@fuckingok.