𝘤𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨𝘦'


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана



Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


سادیسم دارم "


همیشه عاشق جنگل بود ، جنگلی که سر تا سر بهش ارامش تزریق میکرد و باعث میشد توی خلسه فرو بره ،
ولی الان؟چیزی جز حس تنفر نسبت به جنگل نداشت و دیدن درخت ها و سرسبزی های جنگل ها حالش رو بد میکرد ، دستش رو توی جیبش فرو برد و فندکش رو بیرون کشید ...با روشن کردنش نگاهش رو به شعله اش داد و پوزخندی زد . با پرت کردن فندک توی برگ های خشک شده ای که جلوی پاش بودند عقب گرد کرد و به طرف ویلا راه افتاد .
https://t.me/Hodophilestan


اگه خوشتون نیومد ساری .


خسته‌شدم و دارم میرینم .


دستش رو روی گونه اش کشید و به چشم های تاریکش نگاه کرد
-میپرستمت...قسم به همون خدایی که میپرستی ،
انقدری که حتی وقتی بهت گفتم تاریکم و حسم شکل نگرفته بود میتونستم از عطرِ تنت یه معبد بسازم اونجا پرستش کنم چون تنها الهه ی زندگیم بودی که میتونستی نزدیکم باشی.
با دیذن لبخندی که روی لب های سرخ معشوقش جا گرفته بود لبخندی زد و دست هاش رو دور تنش حلقه کرد و توی بغلش فشرد .
https://t.me/dessirecoffe


سرش رو روی شونه اش گزاشت و گوشی رو جلوی چشم هاش گرفت
-میگم ببین چه قشنگه!
نگاهی به چشم هاش که از ذوق میدرخشیدن کرد و لبخندی زد
-می‌دونی چی قشنگه؟ اینکه وقتی که تو خواب بودی، من بارها روی لب‌های نیمه‌بازت بوسه می‌زدم.
به ارومی دم گوشش گفت و بوسه ای روی موهای معشوقش کاشت ، با فرو رفتن دختر توی بغلش و دیدن لپ هاش که از شرم سرخ شده بودند خنده ی بلندی کرد و تنش رو به خودش فشرد .
https://t.me/ShiJeon


کشوی لباسش رو به هم کوبید و پوفی کشید
-چرا نیست اخه
به طرف کمدش رفت و دستش  بین لباس های به هم ریخته اش برد
-دنبال چی‌میگردی؟
-آینه!
کلافه از پیدا نشدن آینه اش روی تخت نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت ، هرچی فکر میکرد یادش نمیومد آینه‌رو کجا گزاشته  و کلافه شده بود
-آینه چیه ، بیا من نگات کنم و از خوشگلیات بگم واست!
با حرف معشوقش خنده ای کرد و بالشت کنار دستش رو به طرف پرت کرد
-بی موقع لاس نزن احمق!
@KaloCamda


لبه ی پرتگاه ایستاده بود و تنها باد تندی کامل بود که به پایین پرت بشه ، بالاخره راحت میشد .
-هی...توچیکارمیکنی؟ نمیخوای زندگی..
-کدوم زندگی؟من چیزی به اسم زندگی ندارم..
با بریدن حرف ادمی که مزاحمش شده بود حرفش رو گفت و دست هاش رو باز کرد ، صدای باد رو میشنید .
با اومدن باد تندی که میوزید فاصله ای با افتادن نداشت ولی لحظه ی اخر دستش کشیده شد و به جای افتادن توی پرتگاه روی زمین فرو اومد!
-مرتیکه‌ی‌‌مزاحم!
با عصانیت گفت و به طرف دختری که ازش دور میشد دویید .
https://t.me/empressiran1


به طرف دختری که خونه اش رو با خاک یسکان کرده بود رفت و‌ توی بغل گرفتش
-چیکاربایدبکنم‌تابفهمی‌چقدربرام‌مهمی؟
دستش رو روی موهاش گزاشت و بوش رو توی ریه هاش فرو برد
-چقدر بگم میترسم ترکم کنی؟چند بار باید بگم توی تمام روی تویی که توی ذهنمی!
تنش رو‌محکم به‌خودش چسبوند و‌ چشم هاش رو بست
-اروم باش کوچولوی من! من اینجام...برای تو!
https://t.me/fairyminie
داداش دیلیت خیلی خوبه"


به سختی شماره ی مورد نظرش رو گرفت و گوشی رو روی گوشش گزاشت ، تمام تنش از سرما یخ زده بود و دندون هاش به هم برخورد میکردند ، با شنیدن صدای پشت گوشی دستش رو دور شئ مستطیلی شکل محکم تر کرد
-هوای سرد نگاییدم وقتی تو، تو بغلم نیستی ...
با داد گفت و دستش رو توی جیبش فرو برد ، با شنیدن صدای خنده اش دادی کشید و فوشی زیر لب داد
-بیا خونه ..شیرقهوه ات اماده است !
فاکی زیر لب گفت و با فرو کردن گوشیش توی جیبش به طرف خونه اش پا تند کرد .

https://t.me/Shirukafornothing


"شاید فکر کنی تو مسیر زندگیت تنها ترینی ...
اما من آخر تموم مسیر هایی که میری ، با چتر خیسم منتظرت ایستادم :
دفترچه اش رو بست و سرش رو به دیوار تکیه داد ، خوندن نوشته های اون کار هر روزش بود ...حتی درحالی اگه صدها بار اون دفترچه رو خونده بود و کلمه به کلمه اش رو از بر بود .
به خودش قول داده بود که اون دفترچه رو خاکستر میکنه و الان وقتش رسیده بود ،نگاهی به دفترچه کرد و بین چوب های توی شومینه انداخت ، خاکستر شدن خودش رو توی شعله هایی که از دفترچه بلند میشد میدید ، اون هم به زودی میسوخت و چیزی جز خاکستر ازش نمیموند .
https://t.me/rags1s


-چه حسی داری؟
خودش رو بالا کشید و کنارش نشست ، نشستن روی سقف پیشنهاد خوبی بود !
-یه حس خنثی ...ولی جوری که از درون داره میجوئتم حس بدیه ! توش پرت حس بده...یه حس خلا مانند .
نگاهش رو نیم رخش داد و دستش رو روی گونه اش کشید
-پارادوکش جالبیه...نا امید ولی امیدوار!

https://t.me/MySafePlaceWithGrayVibe


روبه روش ایستاد و دستش رو گرفت ، روی سمت جپ سینه اش قرارش داد و به چشم هاش زل زد
-حسش میکنی ؟...حسش میکنی چه‌جوری درد داره؟
حسش میکنی...مگه اصن حس داری؟
مگه مهمه اصلا؟
خنده ای کرد و سرش رو کج کرد  ، موهاش توی صورتش ریخته بودند و زیبایی محصور کننده ای رو به نمایش گزاشته بودند
-میفهمی واسه تو میزنه؟معلومه که نمیفهمی!
متاسفانه تو فقط منو نمیفهمی!
دستش رو ول کرد و چند قدم عقب رفت .
-من دیوونه ام که قلبمو و دو دستی زیر پاهات انداختم .
https://t.me/worldblu


بین لباس ها میچرخید و دنبال چیزی که میخواست بود ولی دریغ از یکی و حتی مشابه به اون لباس!
-خب یه رنگ دیگه بخر ، این همه رنگ هست اینجا .
نگاهی کوتاه به دوستش کرد و روبه روی لباسی که چشمش رو‌گرفته بود ایستاد .
-نچ...هرچی دارک تر باشه زیباتره ، ارامش بخش تره...خاص تر و سکسی تره ، و توکی باشی که بخوای نظر منو عوض کنی؟
با لجبازی گفت و دستش رو به لباس مورد نظرش کشید
-خب حداقل بیا بریم یه مغازه ی دیگه مرتیکه ی سکسی!
https://t.me/enchanted_forestt
فیومی:)


دست هاش رو روی کلاویه های پیانو‌گزاشت و نگاهی به دفتر نوت هاش انداخت .
نفس عمیقی کشید و به ارومی اهنگش رو شروع کرد ، صدای اهنگی که به دستای اون پخش میشدند همه ی افراد حاضر توی اون اتاق رو‌ساکت کرده بود و اون هارو به مجبور به خیره شدن به هنرمند اون جمع کرده بود !
با تموم شدن اهنگش انگشت هاش رو از اخر تا اول کلاویه ها کشید و اروم از جاش بلند شد ، برگشتنش مصادف شد با صدای دست هایی که به خاطر هنرنمایی اون زده میشدند .
https://t.me/Euthanaasia


با عصبانیت از جمع دوستاش بیرون رفت و به طرف حیاط رفت ، حس اضافه بودن میکرد بینشون!
با شنیدن صدای در هوفی کشید و دستش رو روی پیشونیش کشید
-هی بیبی...چرا اومدی بیرون؟
-چرا؟واقعا چرا داره؟...هاح
با لحنی که درحال کنترل کردنش بود گفت و با عصبانیت به سینه اش کوبید
-متنفرم...متنفرم از موقع هایی که بهت توجه میکنم و تو سرگرم یکی دیگه ای!
https://t.me/maritavk


روبه روی دختری که توی خودش مچاله شد بود نشست
-باز داری گریه میکنی؟چقدر ضعیفی تو دختر!
دختر سرش رو بالا اورد و با چشم های اشکیش بهش زل زد ، دستش رو زیر بینی اش کشید و اب بینی اش رو با دست پاک کرد ، بی توجه به حرکت دختر که باعث حالت تهوعش میشد دستش رو روی شونه اش گزاشت
-بعضی اتفاقا دلت رو میشکنن اما چشمات رو باز میکنن ، اینارو برد حساب کن ، نه دلیلی برای ابغوره گرفتن !
با فرو رفتن دختر توی بغلش دست هاش توی هوا خشک موند ولی برای همدردی با دختری که به سختی درکش میکرد دست هاش رو دور تنش حلقه کرد .
https://t.me/hanalove_all


بخاطر اون به جایی که تو عمرش پاش رو داخلش نزاشته بود اومده بود و ندیدنش روی اعصابش رفته بود ، با دیدن معشوقش که روی اخرین صندلی توی کلیسا نشسته بود به طرفش رفت و بی حرف کنارش نشست نمیخواست مزاحم عبادت دختر بشه!
-تو...قبول کردی که اونو میپرستی؟
-کیو؟
با بی حسی تمام جوابش رو داد و به چشم هاش نگاه کرد
-صاحب همین‌جایی که توش نشستی!
چشم هاش رو توی‌حدقه چرخوند و گفت
-نه ...جز تو و‌چشم هات چیزی برای پرستیدن ندارم!
https://t.me/bluesidei


با عصبانیت از پشت میز بلند شد و لیوانش رو روی زمین پرت کرد
-خودت میدونی من آدمی نیستم که حال کسی برام مهم باشه ، یا حال کسیو بپرسم ، اهل کمک کردنم نیستم که بگم مشکلاتت رو بگو تا باهم حلشون کنیم .
به طرف فرد متعجب روبه روش خم شد و انگشت اشاره اش رو به طرفش گرفت .
- پس وقتی میگم چه مرگته و مشکلت چیه برای من ناز نکن چون کیرمو میکنم توهرچی اهمیت دادنه و اصلا سمتت نمیام . حالیت شد؟
بی توجه به چشم های درشتی که روش بود از کافه به سرعت بیرون زد و به طرف موتورش که کناز خیابون پارک شده بود رفت .
https://t.me/Autophillei


جلوی روانشناس نشسته بود و به مردی که سرش رو توی پرونده اش فرو کرده بود نگاه میکرد .
-خب مشک..؟
-تحمل هیچیو ندارم ، تحمل کردن جمعیت برام سخته ..از زندگی فامیلی بدم میاد .
بدون توجه به اینکه حرف مرد رو قطع کرده بود حرف هاش رو زد و پوفی کشید
-و همین باعث شده بخوای همیشه تنها بمونی؟
-ببین دکی..من انقدر به تنهاییم عادت کردم که توی هر حالت دیگه ای تحت فشار قرار میگیرم ، میتونی حل کنی مشکلمو؟
مرد یا تاسف به دختری که روبه روش نشسته بود نگاه کرد و‌با بستن پرونده اش بی عرضه بودنش رو برای درمانش اعلام کرد .
https://t.me/Stig_D

Показано 20 последних публикаций.

17

подписчиков
Статистика канала