روبه روش ایستاد و دستش رو گرفت ، روی سمت جپ سینه اش قرارش داد و به چشم هاش زل زد
-حسش میکنی ؟...حسش میکنی چهجوری درد داره؟
حسش میکنی...مگه اصن حس داری؟
مگه مهمه اصلا؟
خنده ای کرد و سرش رو کج کرد ، موهاش توی صورتش ریخته بودند و زیبایی محصور کننده ای رو به نمایش گزاشته بودند
-میفهمی واسه تو میزنه؟معلومه که نمیفهمی!
متاسفانه تو فقط منو نمیفهمی!
دستش رو ول کرد و چند قدم عقب رفت .
-من دیوونه ام که قلبمو و دو دستی زیر پاهات انداختم .
https://t.me/worldblu