من ادامه میدم نه از دید ت، از دید یه شخصی که لبخند آورد رو لبت...:
در خونه رو میبندم... هوا ابریه... یعنی امروزم میخاد برف بیاد؟! خدا میدونه کی هی آرزو میکنه که این پنبه ها از آسمون ببارن...
ولی مگه من اهمیت میدم؟ بازم میخام کفشای چرم قهوه ایم رو بپوشم... باید خوب و مرتب بنطر برسم... شاید اینبار اون اینجوری مدت زمان بیشتری لبخند بزنه... نه؟ احتمالش هست؟ آخه لبخندای درخشانش با اون چشمای سبزی که با عینک قاب گرفته شده خیلی بهش میاد... خودش اینو میدونه؟
راه میوفتم.. تا کافه خیلی راهه... توی خلوت ترین مکان یه کافه هست... که صاحبش منم... تم مشکی با گیاهای آویزون که جلوه سبز به مشکی کافه میبخشه... اگه وقت داشتین سر بزنین... البته هممتون باهم حمله نکنین... چون اون رو میترسونین... فهمیدم که هروقت رد میشه اول نامحسوس چک میکنه که اینجا شلوغه یا نه... شلوغی چشمای سبزش رو میلرزونه...
قدم میزنم ولی نمیفهمم که کی انقدر زود به کافه رسیدم... قفل در رو باز میکنم و پاهامو روی پادری جلوی در تمیز میکنم... زمین خیس بود؟ چون کفشم بیش از حد گلی بود... یادم باشه پادری رو بدم بشورن...
زیر پالتو فقط یه تیشرت پوشیدم... ولی لجبازانه پالتو رو در میارم و پیشبند عزیزم با طرح روباه رو میندازم... کافیه یه دستمال بردارم و میزها و پیشخوان رو گردگیری کنم...
هوف... همیشه نفس گیره... پشت پیخوان وایمیسم و چشم به در میدوزم... مشتری ها همیشه باعث خوشحالیه منن ولی اون با درخشش چشمای سبزش باعث میشه ابرای سیاه چشمام که خیلی وقته ناپدید شدن چیدا بشن...
هنوز نیومده... نکنه امروز حالش بده...؟ شایدم وسط راه طوریش شده...شاید کمک نیاز داره...نکنه وسط شلوغی گیر افتاده و هیچکس رو نمیشناسه؟! شاید شاید شاید... مغزم ازین شایدها لبریز شده بود که زنگوله پشت در به صدا درومد...
خودشه نه؟
آره... خدا رو شکر که سالمه... مثل همیشه اول دور و بر رو نگاه میکنه و بعد دنج ترین میز کافه رو انتخاب میکنه..
اون همیشه میاد اینجا و افکار مغزش رو توی دفتر قشنگش تخلیه میکنه... روزی که اولین برگه رو پر کرد یادمه... اون روز بعد از مدت ها ابرای نیک دوباره پدیدار شدن... میدونین فقط هرچی که راجب اونه درخشانه...
درست پشت سرش وایسادم... هنوز متوجه من نشده... داره مدادشو آماده میکنه که باز بنویسه... آخرین صفحه های دفترشه... یعنی میتونم ازش بخام که اون دفتر رو یه روزی به من بده؟!
یه ذره مایل به چپ میشم که متوجهم بشه... سلام آرومی میکنه... و
بازم اون لبخند درخشان...
و بازم پدیدار شدن ابرهای محو چشمان بی حس نیک...
میدونین...
الان میخام که یه روزی انقدر بهش نزدیک بشم که اسمش رو بپرسم و ازش بخام که همیشه بهم لبخند بزنه...
گربه ی چشم سبز منتظر آقا روباهه باش...☁❄
-NiCK-
@chanel_hee 🌸
@NickTired