"اون زیباترین خلقتیه که دیدم. اما خودش متوجه این نیست."
میگفت، طوری که انگار داره سختترین حرفهای دنیا رو میزنه. اعتراف به خودش خیلی سختتر از این بود که به اون اعتراف کنه.
"چطور میتونی اینقدر بینقص باشی؟"
گفت درحالی که دور اتاق کوچیک قدم برمیداشت و داخل ذهنش، کسی هیچوقت ندیده بود رو تجسم میکرد، با همهی ویژگیهایی که برازندهی اون آدم بود.
به سمت میز برگشت و توی کاغذ نوشت.
"در تمام زمانها، چشمهای من فقط تو رو میبینه و حاضره تمام زیباییهای تو رو پرستش کنه.."
با یادآوری وجود دوستداشتنی اون، لبخندی زد و آخرین جملهی متنش رو کامل کرد.
"تا زمانی که دیگه رمقی در بدنم نباشه."
زمزمه کرد و نوشت.
این اولین متنی بود که با یاد و خاطر اون کامل میشد.
و اون نویسنده، میدونست که قراره متنهای زیادی بنویسه. متنهایی که هرچقدر هم طولانی باشن، نمیتونن زیباییهای اون آدم رو توصیف کنن.