𝑫𝒂𝒓𝒌𝒔𝒖𝒏.𝒍𝒐𝒗𝒆𝒓🫀


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


👼🏻Instagram:darksun.lover
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5404537240
درخواستیهاتونو اینجا بگید🧸

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


استوری جدید دارا🥹✨ به همراه یاشار
#دارا


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
#video
پست جدید✨🫴🏻


😂😂اتفاقا نصفشو دیشب نوشتم بقیشم امشب مینویسم اگه تموم شد فردا میزارمشش


Репост из: Hidden Chat
ببین یه جوری بنویس اصن حال کنیم😂


Репост из: Hidden Chat
ایولللل منتظریم😍😍


والا اوشون امتحان داشتن بخاطر همین یکم دیر شد تا پارت بنویسه و بفرسته
من الان امتحان ندارم تا ۱۶ ام ،  سعی میکنم زود زود  دیگه براتون پارت بزارم🫠


Репост из: Hidden Chat
دیربه دیر شد بیشتر😂


آره واقعا برای ایده گرفتن و کمک کردن گاهی لازمه بعضی وقتا دیگه مغز آدم قفل میکنه اونجا اونا به دادت میرسن😂


Репост из: Hidden Chat
من خودم فن فیک مینویسم البته خب کمدی و واسه فان
و برای نوشتن فن فیکم تا الان از ۴ نفر کمک گرفتم
خیلی کمک میکنن


نمیدونم گفتیم مثلا خیر سرمون اگه دونفر باشه زود به زود میتونیم پارت بزاریم 🤡


Репост из: Hidden Chat
چرا؟؟یه نفر بنویسه واقعا خیلی بهتره


خیر دوست عزیز


Репост из: Hidden Chat
الان این پارت آخریه رو خودت نوشتی؟


Репост из: Hidden Chat
منم میخواستم بگم دو نفرید؟چون طرز نوشتنتون فرق داره😁


همشو نه یه پارتشو من مینویسم یه پارتشو یکی دیگه یعنی دو نفریم


Репост из: Hidden Chat
رمانارو خودت مینویسی؟


ارسلان : میگم شاید اداره استخدامش کردن .
دارا : حالا بهش میگم فردا بیاد اداره .
کیسان : همینجوری یه نفر که اصلا نمی‌شناسید رو میخواید بیارید اداره ؟!
دارا : هنوز مطمئن نیستیم که استخدامش کنن .
کیسان:وای خدا اینا دیگه کین
دارا: بعدش هم من خودم قبلا یکی مثل اون بودم . جای نگرانی نیست .
ارسلان گفت: حالا اون بنده خدا رو ول کنید . داریم دور خودمون می‌چرخیم . اول کجا باید بریم ؟
کیسان به دارا گفت : آقای کارآگاه نظر شما چیه ؟
دارا :امروز بریم اداره کاری نداریم دیگه تا خبر جدید برسه سر همون مصاحبه ها بیشتر تمرکز کنید نمیشه که اینجوری هیچی دستمون نیست
وقتی هم رسیدیم ..روشو برمیگردونه سمت کیسان و میگه گزارشایی که نوشتیو بده به من...


#پرونده_از_دست_رفته
#پارت5
صبح روز بعد دارا بیدار شد و سمت آشپزخونه رفت و صبحونه آماده کرد. بعد سمت اتاقی که یاشار توش خوابیده بود رفت و دید که بیدار شده و داره اماده میشه که بره بیرون .
دارا پرسید : کجا داری میری ؟
یاشار جواب داد : مرسی که بهم اجازه دادی بمونم . دارم میرم یه مسافر خونه ای جایی پیدا کنم . بعدش هم میرم دنبال کار .
دارا : فعلا اینجا بمون . کار که پیدا کردی ، اصلا خودم بیرونت می کنم .
و بعد خندید .
یاشار: آخه...
دارا اجازه نداد اون حرفش رو تموم کنه و گفت : امروز رو روی حرفم حرف نزن حالا ‌.
یاشار :نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم .
دارا : میتونی با گوش کردن به حرفم این کار رو بکنی . حالا بیا بریم صبحونه بخوریم .
هردو سمت میز صبحونه رفتن و پشت صندلی ها نشستن .
یاشار گفت : واقعا ممنون . خیلی زحمت کشیدی .
دارا:خب می‌دونی ... من خیلی وقته تنهایی صبحونه میخورم . کلا تو خونه تنهام ، احتمالا از سر و وضع خونه فهمیدی . دوست صمیمیم ارسلان هم که سرش از من هم شلوغ تره . گفتم حالا که فرصتی پیش اومده و یکی دیگه باهام توی خونه هست ، سنگ تموم بذارم .
دارا این رو گفت و هردو به هم لبخند زدند‌.
چند دقیقه بعد که صبحونه تموم شد باهم ظرف ها رو جمع کردن و تلفن دارا زنگ خورد . ارسلان بود .
_الو
_سلام . بیا جلوی در . عجله کن کیسان هم منتظره .
_باشه اومدم
دارا تلفن رو قطع کرد و به یاشار گفت:ببخشید من باید برم .
یاشار : من اینجا هارو جمع میکنم بعدش میرم بیرون دنبال کار.
دارا: نمی‌خواد ول کن اینجارو . شب مرتبشون میکنیم .
این رو گفت و از خونه بیرون رفت . هوا آفتابی و گرم بود.
دارا داشت دنبال ماشین نقره ای ارسلان میگشت که صدای بوق ماشین رو شنید و به سمتش رفت و سوار شد و ارسلان راه افتاد .
ارسلان  گفت : به به سلام .
دارا پرسید : دیر که نکردم ؟
ارسلان جواب داد : نه به موقع اومدی . داریم میریم دنبال کیسان و بعدش از اونجا میریم دنبال پرونده .
**
کیسان با صدای زنگ تلفنش از خواب پرید .

وقتی اسم ارسلان رو دید سریع تلفن رو برداشت و گفت : پنج دقیقه دیگه پایینم .

و بعد تلفن رو روی تخت پرت کرد و سریع سمت کمد لباسش رفت و اولین چیزی که چشمش دید رو پوشید .
با عجله موهاش رو شونه کرد و کیف و موبایلش رو برداشت  و رفت بیرون .
چند ثانیه برای آسانسور صبر کرد اما وقتی دید آسانسور همرو نیومده به سرعت از پله ها پایین رفت . در را که باز کرد ماشین ارسلان دقیقا جلوی در بود و دارا رو دید که دقیقا کنار ارسلان نشسته .
در رو باز کرد و سوار شد : نفس نفس زنان گفت ببخشید دیر کردم .
ارسلان به شوخی گفت : نمیبخشم .
و کیسان نگاه ناجوری به اون کرد . دارا سرش را برگرداند و به کیسان نگاه کرد. بعد پرسید : چه خبر ؟ این چه سرو وعضیه انگاری از جنگ برگشتی
کیسان جواب داد: هیچی .نپرس بابا شب خوب نخوابیدم خوابم برده بود

سه تاشون شروع کردن به خندیدن و بعد از اون برای چند دقیقه هیچ کس حرفی نزد .
کیسان یادش افتاد که مسواک نزده . سریع دستش رو توی جیبش کرد و جعبه ادامسش رو در آورد . بسته رو جلو برد و از ارسلان و دارا پرسید : آدامس می‌خورید ؟
ارسلان جواب داد : نه مرسی .
: کیسان بسته ی آدامس رو به سمت دارا چرخوند و گفت
تو دیگه بردار .
و دارا یکی از آدامس ها رو برداشت و و تشکر کرد . کیسان هم آدامسی برداشت و شروع به جویدن اون کرد .
بعد از چند دقیقه دارا گفت : راستی بچه ها ، دیشب یه نفر اومد تو خونم ‌.
کیسان چشمانش گرد شد و با تعجب پرسید : دزد ؟!
دارا جواب داد : نه بابا .
ارسلان گفت : پس کی اومده ؟
دارا باز جواب داد : یه پسر . اسمش یاشاره ؟
کیسان : پسر خاله ای پسر عمویی چیزیته ؟
دارا : نه . دیشب دادم یکی زنگ در و زد . در رو باز کردم یهو پرید تو خونه . داشت نفس نفس میزد . یکی دنبالش کرده بود ...
و کل داستان رو تعریف کرد .
حرفش که تموم شد ارسلان ماشین رو به گوشه خیابون هدایت کرد و پاش رو روی ترمز نگه داشت .
کیسان با دهن باز و چشم های کرد تر از قبل پرسید : چیکار کردی ؟
بعد رو به ارسلان که به دارا زل زده بود کرد و ادامه داد : تو مطمئنی اون کاراگاهه ؟
دارا شروع به صحبت کرد : چی شده مگه ؟ من که چیز با ارزش و مهمی تو خونم ندارم که بخواد بدزده . با کسی هم پدرکشتگی ندارم که بخواد ازم انتقام بگیره . باید نگران چی باشم ؟ تا یکی دو روز دیگه هم کار پیدا می‌کنه و می‌ره . راستش خیلی مثل منه ،من رو یاد گذشته ام میندازه .
ارسلان راه افتاد و گفت : بیارش اداره .
دارا : چی ؟! چرا ؟
ارسلان : شاید اونجا استخدامش کردن .
کیسان : چی داری میگی !


یلداتون مبارک باشههه 🫶🏻✨
امشب یه دقیقه بیشتر میتونید درس بخونید 😔😂


وای خیلی قشنگهههه😭🤌🏻

Показано 20 последних публикаций.

177

подписчиков
Статистика канала