قـدم های اهستش رو به سمـت مردش برد و نگاهی بهش کرد.
با صدایی که توش پر از بغض بود فریاد کشـید'
+چقدر زود فرامـوش کردی کـیم،فکر میکـردم بعد من دیـگه نتـونـی بلـند شی..
پوزخنـدی از روی درد زد و با دســتاش چشمهاشو مالــوند تا اشکهــایی که راه دیــدشو بسته بودن محــو شن'
اره..حالا کوک منتــظر جواب مردش بود
اما تهیونگ فقط به چـشمای پسر زل زده بود و حرفی نمـیزد .
بعد از چندثانیــه کیــم بالاخره به حــرف افتاد و دست از چشمــای پسرش کشــید'
میدونـی ادما هیـچوقت فراموش نمیکنن،فقـط یاد میگیرن بی صــدا غصه بخورن و با مشکلات کنار بیان.
با صدایی که توش پر از بغض بود فریاد کشـید'
+چقدر زود فرامـوش کردی کـیم،فکر میکـردم بعد من دیـگه نتـونـی بلـند شی..
پوزخنـدی از روی درد زد و با دســتاش چشمهاشو مالــوند تا اشکهــایی که راه دیــدشو بسته بودن محــو شن'
اره..حالا کوک منتــظر جواب مردش بود
اما تهیونگ فقط به چـشمای پسر زل زده بود و حرفی نمـیزد .
بعد از چندثانیــه کیــم بالاخره به حــرف افتاد و دست از چشمــای پسرش کشــید'
میدونـی ادما هیـچوقت فراموش نمیکنن،فقـط یاد میگیرن بی صــدا غصه بخورن و با مشکلات کنار بیان.