داستانِ کوتاهِ ترسناک ^ ^


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


تراوشاتِ ذهنِ خودم^^

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


Репост из: @BChatBot
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
البته خونه ما طلسم گذاشته بودناا
بعد یه شب تو خواب راه رفتم خونه ما ۲۴ تا پله دارع تو خواب ۱۶ تا پله رو رفتم پایین بعد بابام منو اورد بالا بعد خوابیدم مامانم میگه بیدار شدی یهو چشمات یه کاسه خون افتاده بود داشتی از دهنت خون بالا میوردی ولی من هیچ احساسی نداشتم انگار خواب بودم ولی مامانم اینا دیده بودن منو
البته خونه ما طلسم گذاشته بودناا
بعد اون منو بردن پیش یه دعا نویس گفتن داشتن اجنه ها خفش میکردن اگه بیدار نمیشد میکشتن
بعد خونه ما طلسم گذاشته بودن
مامان منم
درگیر شده بود
بعد یه طلسم شکن اوردیم
مامان منو خوابوندم

من ۱۰ ساله بودم

مامانو طلسم شکن برد اتاق خوابوندن یه پارچه سفید گذاشتن روش

اون یه دعا میخوند

مامان من هعی صداش وحشت ناک میشد طلسم شکن گفت یه کاغذ برام بیارینن من خرررمممم اون لحظههه اومدم بالا

تا یه کاغذ اوردم

عکس جنه روی کاغذ نقاشی شده بود

بعد من نباید میومدم بالا

بعد اون روز رفته بود تو جلد من بعد من شبش اونجوری شده بودم

بعد بابای بدبخت منم

روی طلسم همه نوشته شده بود

که مثلا بابای من تصادف شدید با مرگ داشته باش

که همینطورم شد

تصادف کرد

با یه کامیون

بابام

۶ ساعت

کما بود

بعد دیگه خدارو شکر

بهوش اومد

خدا با ما بود 🙂💔


بعضی داستانا مال زندگی خودمه و بعضیا

ساخته ذهن خودمه

کپی ممنوع❌


#داستان_5

زن میاد خونه شوهرش بهش میگه سرکار خوب بود؟ میگه اره ولی اون که سرکار نبود کل روز دنبال معشوقش میگشت
شوهرش براش غذا میاره میخوره و میگه گوشته چیه؟
شوهرش ی نگاهی بهش میندازه و میگه نمیدونی؟
میگه نه
شوهرش میگه فک کنم اسمش مایک بود نه؟
باورش نمیشه شوهرش اون و کشته و گوشتش و پخته پس برای همین بود که امروز نبود !!!!!!


#داستان_4

منو مامانم و دختر عموم و ابجی کوچیکش خونه ما نشسته بودیم
ابجیش ازش پرسید اون کیه؟
خاهرش گفت آرزوعه
گفت نه اون کیه گفت زن عموعه
گفت نهههه اون کیهههه
انگار یکیو میدید ک ما نمیدیدیم


ممکنه آدما توهمِ ما باشن ^^


شما هرسال از تاریخ مرگ‌خودتون عبور میکنین
درحالی ‌ک‌نمیدونین


ممکنه شما تو سال آخر زندگیتون باشین در حالی که خودتون نمیدونین


بر اساس یه تئوری ، زخم هایی که بی دلیل رو بدنتون میوفته به خاطر اینه که موجودات ماورایی شما رو لمس کردن


• یک افسانه هست که میگه اگه داشتی به آسمون نگاه میکردی و یه دونه ستاره توجه تو رو جلب کرد ، اون روح یه آدم مرده هست که داره بهت نگاه میکنه




Репост из: @BChatBot
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
چشمامو باز که کردم دستام خونی بودن سر گیجه داشتم احساس گشنگی کل وجودم و گرفته بود خون رو دستام برام شیرین به نظر میومد با قدمای بزرگ خودمو کشوندم سمت آشپزخونه زنی افتادم بود رو زمین که غرق در خون بود صورتش مچاله شده بود جلوی خودمو نتونستم بگیرم با سرعت خودمو رسوندم بهش یه گاز بهش زدم داشتم با لذت ازش میخوردم که چشمم به دستش خورد
اون مادرم بود !
A✒️


Репост из: @BChatBot
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
ساعت دو نیمه شب بود با سنگینی سرم از خواب پریدم تشنگی شدیدی داشتم با حس ترسی که تو وجودم داشتم که نکنه دوباره این اتفاق بیوفته از جام بلند شدم همونجا قفل شدم تموم خونه رو گرفته بودن صداشون مثل تیزی که روی سطح صافی کشیده میشد مغزم و میخراشید نفسم حبس شده بود بازم اون لعنتی منو به تسلط خودش در اورد مغزم هوشیار بود ولی کارام دست خودم نبود نباید طرف اتاق رفیقم میرفتم ولی اون ازش نفرت داشت همیشه میخواست منو وادار کنه که خفش کنم طرف اتاقش حرکت کردم در اتاقش و که باز کردم دیدم که نشسته و به دیوار خیره شده منو که دید اشکش در اومد گفت نزدیکم نیا باهام کار نداشته باش میدونست که من کارام دست خودم نیست چشمام و بستم نفهمیدم چیشد...... با درد بدنم بیدار شدم با خون دور و ورم روبه رو شدم با خون روی دیوار لبخند کشیده شده بود چشمم به رفیقم خورد من بالاخره کشتمش!
A✒️


#Mahro
بر اساس واقعیت؛/
دختری زیبا و ساده بود که تو همسایگی ما بود ب شدت خانواده خوب و ارومی بودن یکی از زنایه محل رفته بود خونشون ک اونو برا داداشش خاستگاری کنه و بهش جواب رد دادن بعد اون دخترشون با عشقش ک ی کارگر ساده بوده ازدواج میکنه و اهالی روستا ب کنایه و شوخی ب خانواده اون مرد میگن ک تو از ی کارگرم کمتری ک اون با تو ازدواج نکرده خواهر مرد ک میفهمه ب شدت عصبی میشه و میره دعا خونع و ی طلسم سنگین میگیره بعد اون دختره بیچاره روز ب روز مریض تر میشد و ارواحو ب چشم میدید و صداهاشونو میشنید همیشه اذیتش میکردن ولی تا ی سال اول کسی باور نمیکرد بد اون دخترو هزاران دعا خونه بردن و همه جوابش کردن چون طلسمش خیلی سنگین بود دخترک بیچاره از ترس ارواح ب مسجد پناه برد و یکی از خانومایه که اونجا کار میکرد کسی رو اورد ک تخصصش جنگیری و دعا نویسی بوده شب وقتی میخواسته بخوابه دوره دختره با سیر و نمک و چندتا دعا ی حسار قوی درست میکنع همه میرن صب میبینن دختره بیجون افتاده وسط حسار میرن با ترس و لرز میگن چی شده چرا اینطوری
دختر گفت: اون دوره حسار میچرخید و با چشایه بزرگش و لبخند ترسناکش بهم زل زده بود و داد میزد بالاخره میکشمت دختر ک ترسیده بود از مسجد میره خونه و چن ساعت بعد جنازه بی جونشو تو اتاقش درحالی ک قران تو بغلش بوده و کل لباسش خونی شده بود پیدا کردن😱😱


#Mahro
خسته و کوفته از سرکار برگشتم و شیر دوش رو باز گذاشتم تا برم حموم اومدم لباسامو جمع کنم ک تلفنم زنگ خورد داشتم با دوستم حرف میزدم ک تلفن از دستم افتاد زیر تخت اروم خم شدم برش دارم نفسایه یکی خورد ب دستم یخ کردم ولی طبیعی جلوه دادم رفتم تو حموم و از پنجره قدیمی فرار کردم وقتی زنگ زدم ب پلیس و اومد خونمو گشت زیر تختم ی پیرمرد کوتاه قد پیدا کرد ک یکی از قاتل هایه روانی بود اگه گوشیم نمیوفتاد شاید الان منم قربانیش بودم😰😰😰


#Mahro
ساعت ۹شب شد بعد شام پیاده روی خیلی میچسبه
هودیمو پوشیدم و هندزفریمو برداشتم و یواش زدم بیرون
همینطوری داشتم میرفتم رسیدم ب خونه دوستم گفتم خب تا اینجا اومدم ی زنگ بزنم بهش دیدم خاموشه لعنت اروم اروم داشتم بازم میرفتم واهنگ گوش میدادم تا چشمم خورد ب ی تپه کوچیک کنار رودخونه
نمایه خیلی قشنگی بود وس رفتم رو تپه و نشستم شارژ هندزفیم تموم شد اه گندش بزنن داشتم ب منظره نگاه میکردم ک انگار صدایه جیغ میومد ولی خب خیلی دور بود پس توجه نکردم کم کم صدا نزدیک شد و زیاد بازم توجه نکردم اخه از این بچه ها زیادن ک الکی جیغ میزنن دیگه دیدم دیروقت شده اروم پاشدم از تپه اومدم پایین ک برم خونه یهو صدایه جیغ از پشت سرم ب گوش رسید وقتی چرخیدم نزدیک بود سکته کنم ی زن با چشایه سیاه و قد بلند و معلق در هوا 😰😰😰
یهو ب خودم اومدم درحال فرار هرچی توان داشتم گذاشتم تا از اونجا دورشم بالاخره این صداهایع لنتی قط شد وقتی رسیدم خونه تشنج کردم بعد چن روز م ب هوش اومدم و ماجرا رو برایه بقیه تعریف کردم اونا گفتن شانس اوردی ک نگرفتنت تپه اجنه ب شدت خطرناکه و تاحالا یکی رو هم کشتن بعد اون تا چن وقت تب و لرز داشتم و کم کم بهتر شدم ولی هیچوقت چهره زشت اون زن از یادم نمیره




دوستان اگه برای شماهم اتفاقات عجیب و ترسناک افتاده برای ما بفرصتین تا بزاریم چنل🫶🏻✨




#Mahro
اووف این چ صدایه لنتی نمیزاره بخوابم با اعصاب خوردی پاشدم رفتم دیدم بابام نشسته جلو تلویزون صداشو زیاد کرده زل زده بهش رفتم کنترلو برداشتم خاموش کردم غرغر کنان میگفتم وای پدر من الان چ وقته تماشاس اونم با صدایه بلند اه
دیدم هیچی نمیگه زل زده ب صفحه تلویزون فک کردم ناراحت شده رفتم دستمو گذاشتم دوره گردنش تا ببوسمش بدنش سرد بودو بویه بدی میداد سریع ازش جدا شدم ب سمت بیرون خونه رفتم فک کردم شاید خجالت بکشه از اینکه بگم بو میداده
تو حیاط نشسته بودم که یهو در باز شد و پدرم اومد داخل با حالت دو اومد سمتم و همش میگفت چرا یخ زدی چرا دستات کبوده و تاریکی مطلق


داستان ها با هشتگ #Mahro
داستانای دوستمه :)

Показано 20 последних публикаций.

67

подписчиков
Статистика канала