Репост из: @BChatBot
البته خونه ما طلسم گذاشته بودناا
بعد یه شب تو خواب راه رفتم خونه ما ۲۴ تا پله دارع تو خواب ۱۶ تا پله رو رفتم پایین بعد بابام منو اورد بالا بعد خوابیدم مامانم میگه بیدار شدی یهو چشمات یه کاسه خون افتاده بود داشتی از دهنت خون بالا میوردی ولی من هیچ احساسی نداشتم انگار خواب بودم ولی مامانم اینا دیده بودن منو
البته خونه ما طلسم گذاشته بودناا
بعد اون منو بردن پیش یه دعا نویس گفتن داشتن اجنه ها خفش میکردن اگه بیدار نمیشد میکشتن
بعد خونه ما طلسم گذاشته بودن
مامان منم
درگیر شده بود
بعد یه طلسم شکن اوردیم
مامان منو خوابوندم
من ۱۰ ساله بودم
مامانو طلسم شکن برد اتاق خوابوندن یه پارچه سفید گذاشتن روش
اون یه دعا میخوند
مامان من هعی صداش وحشت ناک میشد طلسم شکن گفت یه کاغذ برام بیارینن من خرررمممم اون لحظههه اومدم بالا
تا یه کاغذ اوردم
عکس جنه روی کاغذ نقاشی شده بود
بعد من نباید میومدم بالا
بعد اون روز رفته بود تو جلد من بعد من شبش اونجوری شده بودم
بعد بابای بدبخت منم
روی طلسم همه نوشته شده بود
که مثلا بابای من تصادف شدید با مرگ داشته باش
که همینطورم شد
تصادف کرد
با یه کامیون
بابام
۶ ساعت
کما بود
بعد دیگه خدارو شکر
بهوش اومد
خدا با ما بود 🙂💔