– با هربار بوسیدنت، زهری وارد بدن من میشد، من با وجود دونستن این درد بازم به کارم ادامه میدادم و برام مهم نبود که آخر داستان ما، این زهر شاید زندگیم رو ازم بگیره و من اونقدری معتاد اون زهر بشم که دلم بخواد با دستای خودم، خودم رو نابود کنم. آره من معتادش شدم و حالا که نداشتمش، درحال فروپاشی بودم. تو کاری با من کردی که فکر میکنم حالا یک مازوخیسمم.