یه جایی، یه ندایی تو قلبم میپیچه. ای کاش همیشه تو رویا باشم، رویاهایی که قلبم رو با خودشون میبرن به همه جا. چقدر اشک ریختم، اشک غم، بیشمار، بیشمار، بیشمار، میدونم پشت همه اونا تورو پیدا میکنم. یه روزی همه چی نابود میشه و ما به آسمون آبی خیره میشیم، آبی یه رنگ دیگه ای به خودش میگیره. اگر چه که جاده طولانیه و پایانش دور از دسترس ناپیداست، من هنوزم میتونم تورو با دستام بغل کنم و ببوسم. وقتی خداحافظی میکنم قلبم به تندی میزنه و بدنم شروع میکنه به گوش دادن. دلیل زندگی، دلیل مردن، باد و گل ها و شهر ها همگی باهم به رقص در میان. یه جایی تو قلبم یکی صدام میکنه، همیشه رویاهات رو نگه دار و هرگز فراموششون نکن. چرا اینقدر در مورد غم هات حرف میزنی؟ بجاش بزار لب هات آواز سر بدن. نجواهای دل، نجواهای ذهن، هرگز فراموش نمیشن، اونا همیشه تورو راهنمایی میکنن. وقتی یک آینه میفته پایین و به هزاران تیکه تبدیل میشه، بازتاب های یک زندگی تازه همه جا رو فرا میگیره. پنجره آغازین سکوت، ای نور مقدس غروب، بزارید تا بدن پوچم دوباره پر از امید بشه. نیازی نیست که بیرون دنبالش باشیم یا به دریاها سفر کنیم، چون درخشش همینجاست، همینجا، در درونم. یه نور پیدا کردم، مطمئنم که اون همیشه با من و همراهمه.