🧋 روز های گرم تابستان شروع شده بود، تو با عینکی بر چشم و موهایی پریشان درحالی که خودت را از گرما با کتابهایت باد میزدی وارد کافهی من شدی، گرما لپهای تو را سرخ کرده بود و موهای سیاهت به پیشانیات چسبیده بودند، هارمونی زیبایی بود، برای من دیدن صورت سرخ تو، موهای نم دارت و عینکی که ردش روی دماغ خوشفرمت مانده بود. باز هم مثل هر روز صبح لیموناد سفارش دادی لبخندی بر لب داشتی و آن لبخند قلب مرا به لرزه در اورد. هر روز صبح با خودم میگفتم امروز به او میگویم که مرا شیفته خود کرده، ولی ای وای از این ترسی که در دل من بود و اجازه نمیداد به تو بگویم و مجبور میشدم هروز بیشتر شیفته تو بشم.
کـتابـچهِ دخـترک کـافـه دار دلبـاختـه چـشم هـای پـشت عیـنک او📰