امروز چهارشنبه بود و روز امام رضا جانم یهویی یاد اون روزی افتادم که خیلی دلم گرفته بود و دم غروب بود دلمم خیلی شکسته بود نزدیک اذان مغرب گفتم "باشه عب نداره آقا جان حالا دیگه ما چون گناهکار شدیم شما هم قهر کردی و دیگه ما رو نمیطلبی (چون قریب به یکسال بود حرم نرفته بودم) تقریبا دو سه ساعت بعدش یه بنده خدایی زنگ زد و گفت ما داریم میریم مشهد میای؟!
حقیقتا قلبم شکوفه زد
از اینکه هنوز امام رضا دوستم داره و صدامو میشنوه.
حالا امشبم میگم امام رضای عزیزم خسته ام؛ قلبم، مغزم، فکرم خستس. بطلب بیام مثل همیشه یه گوشه رو به روی گنبد بشینم و فقط نگاهت کنم.
حقیقتا قلبم شکوفه زد
از اینکه هنوز امام رضا دوستم داره و صدامو میشنوه.
حالا امشبم میگم امام رضای عزیزم خسته ام؛ قلبم، مغزم، فکرم خستس. بطلب بیام مثل همیشه یه گوشه رو به روی گنبد بشینم و فقط نگاهت کنم.