گوشهی زمینی اتشش را خاموش کرد که روزی بهشتش بود
ارام و رها قدم برمیداشت و به سویم میامد چگونه بیگانگی عشقی که از چشمانش میبارید را ندیدم و محو نگاهش شدم
اشکهایش را دیدم اما تا ان موقع معنی گریستن از عشقی بدون معشوق را نمیدانستم.
مرا دید،کنارم نشست نگاهم میکرد اما در من چیزی جز جنون عشقی بیحد و مرز ندید.
جلو امد،انگار میخواست چیزی در گوشم زمزمه کند اما چیزی نگفت.
ولی اشکش بر گونهام چکید،موهبتی بیحد مرز را دیدم،چشمهی جوشان معشوقی بدون عشق را دیدم گریستم و شاید خود جزءای از او شدم.
#فرگو
@fermol