بیصبرانه منتظرم که از پهنهی عالم محو شوم. اما اگر فکر میکردم که مرگم توهمی بیش نیست و پس از مرگ هم، باز هستیام ادامه خواهد یافت، آنوقت خیلی خیلی اندوهگین میشدم. چون، واقعاً، از دست خودم به تنگ آمده و خسته شدهام. با امید و اشتیاق به فناپذیری و مرگ میاندیشم. باید بگویم آرزومند مرگم، دلم میخواهد دیگر هر روز صبح از خواب بیدار نشوم و ناچار نباشم بگویم: «خب، باز اینجا هستم، باید دوباره به جلد بورخس برگردم.» در اسپانیایی واژهای هست که به جای بیدار شدن میگویند "recordarse" یعنی به یاد آوردن و اگر تحتالفظی ترجمهاش کنیم، «خود را به یاد آوردن» معنی میدهد. مادرم میگفت "Que me recuerde a las ocho" میخواهم ساعت هشت بیدار شوم (خودم را به یاد بیاورم). هر روز صبح، این احساس را دارم، چون کموبیش فاقد موجودیتم. وقتی بیدار میشوم، سرخوردگی و یأس بر وجودم غلبه میکند. چون، خب میبینم باز سرجای همیشگیام هستم. همان بازی ابلهانه و تکراری ادامه دارد. باید کسی باشم. باید دقیقاً همان کسی باشم که همیشه بودهام. وظایفی ملالآور بر دوشم سنگینی میکنند. دشوارترین وظیفه این است که روز را به شب برسانم و هر ثانیهاش را تحمل کنم. میبینم همان کارهای یکنواخت و بیتنوع روزمره را پیش رو دارم و همهی اینها باعث کسالت و خستگیام میشود.
[ریچارد بورجین - گفتوگو با بورخس - ترجمهی کاوه میرعباسی]