من یه روزی کوله پشتیم رو برمیدارم و میرم.
مقصدم جاییه که کسی مجبور نیست به خاطر پول کاری رو که دوست نداره انجام بده و به هیچ چیز جز عشق بها نمیدن.
هیچکس مجبور نیست دروغ بگه و آدما اکثر اوقات برای هم کتاب یا شعر میخونن.
شبا هم بالشت هیچکس خیس از اشک نمیشه و به جای در آغوش کشیدن رویاهای محال همدیگه رو بغل میکنن.
اونجا آرزوها نمیمیرن و بچهها از ته دل میخندن.
کسی تنهایی رو تجربه نمیکنه و همه به همدیگه محبت میکنن.
دروغ گفتن بیمعنیه و خبری از خیانت و دورویی نیست.
آدمای اونجا نمیدونن که جنگ یعنی چی و با قهر و دعوا هم آشنایی چندانی ندارن.
اونا بلد نیستن دوری و دلتنگی رو تحمل کنن چون هیچوقت حاضر به طرد یا ترک کردن کسایی که دوستشون دارن نمیشن.
من یه روزی از اینجا میرم و آدما رو با غرور مسخره و افکار تو خالیشون تو این شهر لعنتی تنها میذارم.
یه روزی میرم و میدونم که بالاخره یه سال و زمانی سر این جماعت احمق به سنگ میخوره و میفهمن که تمام تاریخ رو اشتباه زندگی کردن.
-مِین.
@fromskintobone