لرزش دستانم
سردرد های گاه و بی گاه
بی حسی داخل چشمانم
بغض هایی که در گلو خفه کردم
نفرتی که تک تک انسان ها درونم کاشتند
همه این ها باهم مراسم ختمی برایم گرفته اند
من را در تابوتی خوابانده و به زیر خاک راهی می کنند
در این راه هرکس مرا دید با خود زمزمه کرد :
مگر حالش خوب نبود؟
و مغزم پاسخ می دهد او فقط بازیگر ماهری شده بود.
_
سرگیجه_