امروز یه مسیری رو داشتم پیاده میرفتم. توی مسیر یه پیرمرد سن بالا با مو و محاسن سفید دیدم که گوشه پیادهرو نشسته بودن و یه ترازو کنارشون گذاشته بودن.
از کنارشون که رد شدم و چند متر گذشتم دیدم سختمه بیتفاوت رد شم. دوباره برگشتم بهشون گفتم سلام پدر جان با کفش برم روی ترازو یا بدون کفش، گفتن که توی این بیماری و آلودگی با کفش برو
هزینهش رو پرسیدم گفتن هر چقدر دوس دارین بدین. دست کردم توی کیفم یه مبلغ ناقابل خدمتشون دادم.
بیشترین لذتش دعاهای خیری بود که پشت سر هم برام کرد 😍😇
شاید همین دعاهای خیر یه گوشهای از دنیا یا آخرت دستمو بگیره، کسی چه میدونه 😊
#پست_موقت_شاید
@fully_madness