°گیله وا°


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


[گیله وا]:باد محلی که از غرب به شرق می وزد^^
مترشحات ذهن نویسنده ی دچار....!
قلب تپنده برای بابای آهو ها🌱

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


Репост из: "قناص‌المجنون"
برای آدمهایی که ترس از دست دادنت
رو ندارن
هیچ وقت تلاشی نکن..

•| @ganasalmajnon |•™


Репост из: مسخ | سروش رجبی
خب این پیامو فور کنید
ازتون فوروارد خواهم کرد
ظرفیت: بی نهایت


🌿سجاد سامانی

#شعر_نوشت


عشق اگر پنجره ای باز نمی کرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمی دانستم


بغض را خنده مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحت آمیز نمی‌دانستم


گفتم ای دوست،تو هم گاه به یادم بودی؟
گفت من نام تورا نیز‌نمی دانستم


در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟شیوه پرهیز نمیدانستم


چیزی‌از عشق بلاخیز نمیدانستم
هیچ از این دشمن خونریز نمی دانستم


با هم یه شعر خوب بخونیم؟!


و درود خدا بر او
که فرمود:
سینه خردمند
صندوق راز اوست
و خوشرویی
وسیله دوست یابی
و شکیبایی
گورستان پوشاننده ی‌عیب هاست.....!

#حکمت




Репост из: نــادو…
واژگان، بار امانت نتوانست کشید؛
قرعه کار به نام اشک بیچاره زدند...


اگه قرار باشه بزرگ بشم که بابام پیر بشه،کاش بزرگ نشم=)

#فکت


فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ
ﺩﻝ‌ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪﻩ. ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻣﺮﻳﻀﻲ‌ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﻲ‌ﻛﻨﺪ! ﻭ ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﮥ ﺍﻳﻦ‌ﻫﻤﻪ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮﻳﻲ، ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻋﺬﺍﺑﻲ ﺯﺟﺮﺁﻭﺭ ﻣﻲ‌ﺷﻮﻧﺪ.

سوره بقره.(۱۰)

#الله_نوشت


ایمان و تردید،همسایه اند.....!

#فکت


این متن از کتاب ارتداد نوشته ی وحید یامین پور برداشته شده.این متن راجع به آیت الله خمینی نوشته شده ولی به طور شگفت انگیزی راجع به حضرت آقا هم صدق میکنه=))))



ارتداد،صفحه ی ۷۷

#تیکه_کتاب


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
من عملیاتی ام!
این سکانس رو ببینید.....!

#سکانس




داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد

با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است؛
چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد !

در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد :)

یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد

در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد!

موقع رفتن که می شد، من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد

موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد..

از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه، یک شب در میان می ایستاد

قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد..

ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته؟ باید ساربان می ایستاد!

باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد=)

شعر : کاظم بهمنی


#شعر_نوشت


حاصل عمر صرف شد
در طلب وصال تو......!🖤

Показано 20 последних публикаций.

75

подписчиков
Статистика канала