+ : https://t.me/bakusiimp
- : https://t.me/darkmattes
*تصمیمشو گرفته، دخترک دیگه زیادی داره بهش علاقمند میشه، اون خودشو میشناسه، نمیتونه تحمل کنه احساسات اون ضربه بخوره.
*درحالی که از همجا بی خبره کتابش رو میخونه و در حالی که آروم آروم بستنیشو میخوره گه گاهی بهش نگاه میکنه و لبخند میزنه بهش.
-لیلی
+...
-کتابتو ببند میخوام باهات حرف بزنم
-میدونم که با هم اوقات خوبی داریم، میدونم که هیچکس مناسب تر از تو برای من نیست، اما...
*چند ثانیه سکوت
+چیشده رن؟ حرفتو بزن، داری نگرانم میکنی
-میخوام که تمومش کنیم.
*قاشق از دستش میوفته رو زمین و صداش تو کافه میپیچه، سکوت همجارو فرا گرفته، زمان ایستاده؟
+خب؟
*سعی میکنه بغضش رو مخفی کنه، اما اون خیلی خوب میشناستش. با دیدن اشک تو چشمای عسلی براقش قلبش مچاله میشه، اما نمیتونه اجازه بده اون زجر بکشه.
-دیگه نمیخوام ببینمت، خاطراتمونو فراموش کن.
*عمدهی روحشو در کنار اون، تو اون کافه، همون کافه که شاهد علاقشون بود، جا گذاشت و با کتابش سر به زیر به
بیرون کافه رفت.
+همین بود؟ این بود پایان ما؟
- : https://t.me/darkmattes
*تصمیمشو گرفته، دخترک دیگه زیادی داره بهش علاقمند میشه، اون خودشو میشناسه، نمیتونه تحمل کنه احساسات اون ضربه بخوره.
*درحالی که از همجا بی خبره کتابش رو میخونه و در حالی که آروم آروم بستنیشو میخوره گه گاهی بهش نگاه میکنه و لبخند میزنه بهش.
-لیلی
+...
-کتابتو ببند میخوام باهات حرف بزنم
-میدونم که با هم اوقات خوبی داریم، میدونم که هیچکس مناسب تر از تو برای من نیست، اما...
*چند ثانیه سکوت
+چیشده رن؟ حرفتو بزن، داری نگرانم میکنی
-میخوام که تمومش کنیم.
*قاشق از دستش میوفته رو زمین و صداش تو کافه میپیچه، سکوت همجارو فرا گرفته، زمان ایستاده؟
+خب؟
*سعی میکنه بغضش رو مخفی کنه، اما اون خیلی خوب میشناستش. با دیدن اشک تو چشمای عسلی براقش قلبش مچاله میشه، اما نمیتونه اجازه بده اون زجر بکشه.
-دیگه نمیخوام ببینمت، خاطراتمونو فراموش کن.
*عمدهی روحشو در کنار اون، تو اون کافه، همون کافه که شاهد علاقشون بود، جا گذاشت و با کتابش سر به زیر به
بیرون کافه رفت.
+همین بود؟ این بود پایان ما؟