من همیشه از تنهایی ترسیدم.
از از دست دادن ادما ترسیدم.
از اینکه در موردم چی فکر میکنند ترسیدم.
از اینکه فراموش بشم ترسیدم.
ولی این روزا خیلی همه چیز عجیب شده.
از تنها شدن دیگه نمیترسم مگر رفتن اونایی که اینقدر بهم نزدیکند که خودمن دیگه.
دیگه از از دست دادن ادما نمیترسم، خودم دست به کار میشم میذارم کنار.
برام مهم نیست در موردم چی فکر میکنند، دیگه ساکت نمیمونم و طولی نمیکشه که حرفامو میزنم.
برام مهم نیست فراموش بشم چون میدونم بالاخره فراموش میشم. فراموش شدن و فراموش کردن اجتناب ناپذیره.
نمیدونم رفتار اولی سمی بوده یا اینی که الان هست. فقط یه چیز میدونم. اونم اینه که الان حالم خیلی بهتر از قَبله.